صفحات: 1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9 10 11

  شنبه 29 تیر 1398 17:14, توسط نازگل   , 230 کلمات  
موضوعات: سیاسی

گاندو و حاشیه های به وجود آمده پیرامونش خود بهترین ملاک برای قضاوت حق و باطل است. سانسورهای زمان پخش و تحریم‌های پس از پخش، همه و همه گرای یک چیز را می‌دهد. شاید خداوند با گاندو در حال اتمام حجت بر ما مردم است. گاندو تنها یک سریال نیست بلکه به منزله یک اسکالپل، کالبد انقلاب را شکافته و از آنچه در زیر پوست این انقلاب نجیب و مظلوم در جریان است پرده بر می‌دارد.
گاندو به زخم‌های چرکین نیشتر زده و از عفونت‌های زیرپوستی می‌گوید، از جریان نفوذ تا جریان نفاق. گاندو دستکش مخملی از دستان چدنی بر می‌گیرد و آن روی سکه مؤدبان مهربان را به تصویر می‌کشد.
گاندو روایت مظلومیت و اقتدار توأمان است .وصف حال مارخوردگان افعی شده‌ی با ژن خوب  که نان در خون مردم تریت می‌کنند و آب در آسیاب دشمن می‌ریزند. پشت “علی” نماز می‌خوانند و بر سر سفره “معاویه” مهمان‌ هستند.

گاندو هم خودش حرف بسیار دارد و حاشیه‌هایش رسوا می‌کند آنانی را که منافعشان در گرو عدم آگاهی توده‌های مردم بوده و هست. مردمی که حق دانستن و قضاوت کردنشان، این حیاتی‌ترین حقوق خودشان، را به دیگرانی واگذار کرده‌اند که چشم دیدنشان را ندارند و برای مشتی دلار گرای تحریم به گرگ بی‌صفت می‌دهند.

باشد که مردم شعور تاریخی خود را بازیابند و به مرحله‌ی تحلیل عینی واقعیات پیرامونشان برسند تا فریب خوردن و به بیراهه کشانده شدن تقدیر همیشگی‌شان نباشد.

https://jostejougar59.kowsarblog.ir/

  جمعه 28 تیر 1398 13:04, توسط زفاک   , 237 کلمات  
موضوعات: خاطرات

هوالحبیب
شاید خوانده‌ای یا شنیده‌ای که فاصله حیات و ممات یک لحظه است. یک آن، یک ثانیه یا نه، صدم ثانیه و یا کمتر. مثلا به قاعده کمترین واحدی که می‌توان برای زمان در نظر گرفت. اما گاهی ممکن است آن را تجربه کنی. مثلا یک تکه کوچک غذا یا حتی یک قطره ناچیز آب راه نفست را بند بیاورد و تو در آن کمترین واحد زمان که بین مرگ و زندگی وجود دارد، معلق ‌شوی. در آن حال حس می‌کنی همه چیز برایت در حال توقف است و می‌رود که برای همیشه نباشی. تقلا می‌کنی. چنگ می‌زنی به دامن زمان اما سودی نصیبت نمی‌شود. مرگ را می‌بینی که به استقبالت آمده و حیات که از تو روی گردانده است. کم کم به یقین می‌رسی که بعد از آن، آب از آب هم تکان نخواهد خورد و زمان ادامه خواهد ‌یافت، اما نه برای تو. انسان‌ها به زندگی روزمره‌شان ادامه خواهند ‌داد حتی عزیزترین عزیزانت، آن هم بدون تو. چقدر دلت برای خودت و نبودنت می‌سوزد. اما ناگهان در همان حین، در همان کمترین واحد زمان که می‌رود برای همیشه نباشی، راه نفست باز می‌شود. می‌بینی که هستی. عمیق و بلند نفس می‌کشی و مولکول‌های اکسیژن را حریصانه می‌بلعی، در حالی که هنوز چهره‌ات از کمی اکسیژن کبود است و اندامت از هول دیدن مرگ کرخت و سِر.
با خودت می‌گویی این یک معجزه است یک لطف که شاید دوباره تکرار نشود، نه؟ پس باید فرصت را غنیمت دانست…

کلیدواژه ها: زمان, زندگی, مرگ
  پنجشنبه 27 تیر 1398 13:35, توسط نازگل   , 273 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات

همایش تمام شده بود و هنوز چند ساعتی تا حرکت قطار زمان باقی بود. بی درنگ سمت حرم راه افتادیم. آخر مگر می‌شود قم بیایی و بی سلام خدمت بانو راه کج کنی و سمت دیارت برگردی. این بار دیگر دلم طاقت نداشت چون بار قبل اذن دخول نیافته و سهمم فقط عبور از خیابان حرم باشد. نمی‌خواستم با نگاهی پشت سر جامانده، دلم را بگذارم و بگذرم.

چشمم که به ضریح افتاد دلم هری ریخت و کاسه چشمانم پرآب شد. چشمم به شبکه‌های ضریح و گوشم در پی بانگ اذان ظهر بود. دلم بین لذت نجوای دم ضریح و نماز جماعت حرم می‌رفت و برمی‌گشت. آخر سر دلم را به ضریح گره زدم و پا تند کردم برای رسیدن به نماز اول وقت.

نماز تمام شد. مشغول تعقیبات شدم. زیر خنکای باد کولر حرم خستگی از تن می‌گرفتم و طعم بهشت را مزمزه می‌کردم که دیدم چند قدم جلوتر خانم‌های خادم ابزار تطهیر به دست با سرعت گوشه‌ی فرش را بالا زده و نجاست از تن فرش می‌چلانند. تلاش و سرعت‌شان در تطهیر را که دیدم به خودم و حضورم در حرم برگشتم. به خودم گفتم می‌بینی مریم! اینجا آنقدر پاک و مقدس است که ثانیه‌ها هم در زدودن ناپاکی به حساب می‌آیند. باید هم اینگونه باشد، وقتی فرش حرمِ دخترِ ماه بودن رزقت باشد و لیاقت پاخوردن زوار خواهر سلطان قسمتت شود، شرط تدوام حضورت، طهارت مدام هست. باید تحمل کنی درد چلاندن تار و پودت را تا آن مایع ممنوعه زودتر از باطنت خارج شود و اذن بودنت تمدید شود.

رزقم از زیارت شد همین صحنه تطهیر و تطبیقش بر باطن خودم که شرط همراهی کریمه قم همین چلاندن است.

  چهارشنبه 15 خرداد 1398 11:19, توسط زفاک   , 491 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, سیاسی

مدتی بود که محمدرضا شاه راه پدرش را از نو در پیش گرفته  و به خیال خودش قصد داشت با طرح لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی فاتحه اسلام بخواند. از سویی به بهانه دادن حق رأی به زنان زمینه افساد و تباهی آنان را فراهم کند. زهی خیال باطل که  علما و روحانیت در هیچ برهه‌ای از تاریخ، از اسلام و مسلمات آن دست برنداشته‌اند. امام رحمه الله علیه در صدر مخالفان قرار می‌گیرد و با سخنانش مانع اجرای این طرح ننگین می‌شود. اما شاه که به این سادگی‌ها قصد کوتاه آمدن ندارد طرح دیگری که در واقع مجوز آمریکایی برای استمرار سلطنتش هست را به رفداندوم می‌گذارد. طرحی با نام انقلاب سفید(!) که صد البته مایه روسیاهی‌اش می‌شود. امام و علما که این بار نیز دست او را خوانده‌اند و از وادادگی او به دولت‌های غربی مطلع هستند رفراندم را تحریم کرده و مانع حضور مردم می‌شوند. شاه اما با وقاحت تمام رفراندوم را مورد قبول ملت اعلام می‌کند! شکاف بین شاه و روحانیت با این اقدامات عمیق‌تر می‌شود تا اینکه در حادثه فیضیه به اوج خود می‌رسد. در این روز نیروهای شاه مدرسه را به گلوله بسته و طلاب و روحانی‌ها را مظلومانه به شهادت می‌رسانند. شاه گمان می‌برد با این اقدام زهر چشمی از روحانیت گرفته و قرار نیست مانع اقدامات او شوند. اما امام که شکی در اغراض پلید و مغرضانه شاه نمی‌بیند به هر مناسبتی از این حادثه صحبت و از جنایات شاه علیه اسلام و مردم پرده برمی‌دارد.

 عصر عاشورا ( 13 خرداد 42) تندی سخنان امام در فیضیه به مذاق شاه خوش نمی‌آید. به همین دلیل نیروهای ساواک نیمه شب به خانه امام یورش برده و وی را دستگیر می‌کنند. مردم که در این مدت از اقدامات شاه به ستوه آمده‌اند با این جرقه آتش گرفته و به خیابان‌ها می‌ریزند و شعار «یا مرگ یا خمینی» سر می‌دهند. دامنه اعتراضات از قم به تهران و چند شهر دیگر سرایت می‌کند. حضور مردم در این تظاهرات به حدی می‌رسد که شاه سلطنت خود را در چند قدمی نابودی می‌بیند. به همین دلیل به شدت اعتراضات را سرکوب ‌کرده و مردم را به خاک و خون می‌کشد. اگرچه بعدا سعی می‌کند این اقدام خود را تطهیر کرده و حضور مردم را به خارج از مرزها منتسب کند اما جنایات ننگین آن روز هیچ گاه از حافظه تاریخی مردم زدوده نشد.

قیام 15 خرداد با تقدیم شهدای زیادی به ظاهر سرکوب می‌شود اما نقطه‌ی عطفی در تاریخ معاصر ایران رقم می‌زند. دیری نمی‌گذرد که با رهبری امام و حضور فعال و مؤثر مردم در صحنه، انقلاب به پیروزی رسیده و دودمان پهلوی برای همیشه از این دیار برچیده می‌شود. قیام 15 خرداد روزی است که مایه مباهات و سند محکم ولایتمداری مردمان این دیار است. بدون شک مردم با این اقدام خود به خوبی نشان دادند که پشت ولایت و مرجعیت را هیچگاه خالی نمی‌گذارند و حتی اگر پای جانشان هم به میان آید دریغی از آن ندارند. کفن پوشان سینه خود را سپر گلوله‌ها قرار می‌دهند و به استقبال مرگ می‌روند.

  پنجشنبه 4 مرداد 1397 13:07, توسط زفاک   , 308 کلمات  
موضوعات: فرهنگی, مناسبتی

هوالحبیب
روز آخر سفر است. نشسته‌ام در صحن عتیق، بی‌همسفر. محو صحن و سرا و سرمست از صدای نقاره‌هایی که نزدیکی اذان مغرب را خبر می‌دهند. صحن لحظه به لحظه شلوغ‌تر می‌شود. تا حدی که جایی برای سوزن انداختن نمی‌ماند. مثل همیشه می‌روم در نخ آدم‌ها. بغل دستم دختر جوانی است که حتی با چادر رنگی‌اش نتوانسته حجابش را کامل کند! چشمش دائم به آسمان است انگار از انبوه ابرهای سیاه، ترس دارد. ابرها، گویی کیلومترها بغض سنگینی را به دوش کشیده‌اند تا به اینجا برسند و حالا مترصد فرصتی باشند برای باریدن، برای سبک شدن. زن میانسالی که طرف دیگر دختر جوان نشسته، برمی گردد سمتش و با یقینی که از تک تک واژه‌هایش شنیده می‌شود، می‌گوید: «خیالت تخت دخترم! این ابرها هم اجازه‌شان دست آقا است.» من در دلم به حرفش می‌خندم. به خودم می‌گویم: «بین این همه خواسته‌ی مهم که زائرها دارند امام اعتنایی به این حرف‌ها ندارد!» دختر جوان که انگار از نگرانی‌اش کم شده، دست می‌برد و تسبیح خوشرنگی از سجاده‌اش برمی‌دارد و مشغول ذکر می‌شود. حالا من چشم از آسمان برنمی‌دارم گه‌گاه دانه‌ای روی صورتم می‌افتد و من برای بارانی سهمیگن لحظه‌شماری می‌کنم. حتی از اینکه پیش بینی‌ام درست از آب درآمده کمی هم خوشحال می‌شوم.
نماز مغرب و تعقیبش به اتمام می‌رسد اما برخلاف تصورم خبری از باران نمی‌شود حتی دریغ از همان دانه‌های کوچک قبلی، ابرها انگار دیگر بنای باریدن ندارند. دختر جوان هم که دیگر بیمی برایش باقی نمانده خودش را برای نماز عشاء آماده می‌کند. اما به محض اینکه صدای سلام نماز عشاء از بلندگوها به گوش می‌رسد، ابرها شروع می‌کنند به باریدن. زن میانسال می‌خندد و روبه دختر جوان می‌گوید: «معطل نکن تا خیس نشدی پاشو.» دختر جوان هم در حالی که چشم‌هایش برق خوشحالی دارد تند از جایش بلند می‌شود. من اما یک لحظه از فکری که کرده‌ام شرمگین می‌شوم. آسمان غرش دیگری می‌کند و باران شدیدتر می‌شود…

  جمعه 29 تیر 1397 21:11, توسط زفاک   , 247 کلمات  
موضوعات: فرهنگی

هوالحبیب
نمی‌دانم چرا دانشگاه این اندازه تغییر کرده بود. انگار همه چیز جابه جا شده بود. به هوای یادآوری خاطرات وارد دانشکده شدم. ساختمانش را گسترش داده بودند. آزمایشگاه های جدید، کلاس های بزرگ، به کلی تغییر کرده بود. بین دانشجوها چهره آشنایی نمی‌دیدم. حس غریب و خاصی داشتم. یک لحظه دلم هوای حرم الشهدا کرد، ‌خواستم بروم سمت چپ. اما انگار پاهایم دست خودم نبود. رفتم سمت راست جایی که به پارکینگ منتهی می‌شد اما حالا محوطه گسترده‌ای بود و مملو از جمعیت. نمی‌دانم این همه آدم اینجا چه می‌کردند انگار مراسم مهمی بود. پرسیدم: « اینجا چه خبر است؟» یکی گفت: «‌شهید آوردند.» با لحنی سرشار از تعجب گفتم: «اینجا که پنج شهید داشت.» بعد دوباره یادم آمد که من می‌خواستم بروم سمت حرم الشهدا چرا سر از اینجا درآوردم، اما انگار باز چیزی مانعم شد، نیرویی که جمعیت را برایم کنار می‌زد و مرا به جلو می‌برد. وسط محوطه که رسیدم چند تابوت با پرچم سه رنگ چیده بودند. کمی جلوتر رفتم درست مقابل یکی از تابوت‌ها که رسیدم باز همان نیرو مرا متوقف کرد. خوب که نگاه کردم دیدم نوشته‌اند شهید مدافع حرم “حسین مقدم". نمی‌دانم چرا دلم هری ریخت. چشم که باز کردم، تمام تنم از بیم خوابی که دیده بودم، می‌لرزید. خوابی که مثل رازی سر به مهر در سینه نگه داشتم و با هیچ کس از آن حرفی نزدم، حتی با تو وقتی که عزم رفتن داشتی. انگار از همان شب چشم انتظار این لحظه بودم، زمانی که برای همیشه ماندگار می‌شوی.

  یکشنبه 29 بهمن 1396 23:06, توسط زفاک   , 145 کلمات  
موضوعات: خاطرات

هوالحبیب
چشم‌هایم را می‌بندم. صدای مادر از توی حال می‌آید که در حال صحبت با عمه است. می‌پرسد چراغ قوه ندارید؟ عمه می‌گوید: نه! این را از لحن ناامیدانه مادر می‌فهمم وقتی گفتگویش را کوتاه می‌کند و گوشی را با عصبانیت می‌گذارد. صدای تلوزیون بلند است و مثل همیشه روی شبکه آی فیلم است اما گوش کسی به آن بدهکار نیست. مادر دست از خودگویی می‌کشد و باز به باجی می‌پرد که چرا چراغ قوه را پیش ازاینکه کامل شارژ شود از پیریز بیرون کشیده و حالا پدر باید این وقت شب در تاریکی تقریبا مطلق، باغ را آبیاری کند. صدای باد از کانال کولر شدت می‌گیرد انگار می‌خواهد آتش بیار معرکه باشد. صدای گام‌های باجی را می‌شنوم که برای در امان ماندن از تشرهای مادر پناهنده اتاق من می‌شود. من چشم‌هایم را باز می‌کنم و صدای برخورد انگشتانم با صفحه کلید دیگر به گوش نمی‌رسد…

کلیدواژه ها: ترس, خانواده

1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9 10 11