اينجا خيمه‌اي برپاست... »

کلاس اولی

کلاس اولی

  پنجشنبه 11 مهر 1398 11:52, توسط ترنم   , 320 کلمات  
موضوعات: خاطرات
کلاس اولی

همیشه با خودم فکر میکردم، برخورد مناسب با کلاس اولی هایی که روز اول گریه شان سرازیر می شود و تا روزها،‌هفته‌ها،‌ماه‌ها و حتی سال ها به صورت‌های مختلف به درازا می کشد، چگونه است؟ چند سالی که در مدرسه هستم، برخوردهای اشتباه اولیا، معلمان و کادر مدرسه و ناراحتی های بچه ها اذیتم میکرد. بیشتر که فکر کردم، دیدم فقط اذیت شدن کافی نیست، سهم من در آرام کردن این کودکان چیست؟ بارها فکر کردم امسال تصمیم گرفتم، حداقل بتوانم باعث فراموشی گریه ی یکی از این کلاس اولی ها بشوم. تا اینکه امسال در حیاط مشغول گپ و گفت با بچه های سال بالایی بودم که چند نفر مرا به سویی فراخواندند، دیدم ای دل غافل.. سوژه مورد نظر یافت شد و آن هم چه سوژه ایی…از بس گریه میکرد، به سختی فهمیدم، می گوید: «من مامانم رو میخوام، منو ببرید پیش مامانم :::::(((((» حال نوبت وجدان درونم بود که میگفت:«بفرما،ای مدعی، حالا میدان عمل است، ببینم چند مرده حلاجی؟» منم راست قامت به وجدانم، پاسخ دادم:«باشه ببین که چطوری آرامش میکنم و کلا یادش می رود.» دوباره وجدانم پرحرفم نهیب زد،«برای کل روز نمیخواهد آرام کنی، حداقل برای این زنگ تفریح آرام شود، میتوانی به خودت امیدوار بشوی.» پیشنهاد دوستی دادم. باکمی تامل پذیرفت، اسمش را پرسیدم، با‌گریه گفت:ملیسا. من هم در گوشش اسمم را گفتم تا بداند که میخواهم دوستی کنم. تغذیه ایی همراهش بود، یکی برداشتم و خودش هم برداشت، خوردیم. دستش در دستم بود و در حیاط قدم میزدیم و حرف. زنگ کلاس زده شد، گفتم: دوست من، زنگ تفریحِ بعد منتظرم. زنگ بعد، با شادی به سمتم دوید و دوباره حرف می زدیم و قدم. رفته رفته گریه اش به فراموشی سپرده شد. نمیدانم شاید این مورد راحت بود ولی آموختم که لازم نیست، کارهای خاص و فوق‌العاده انجام دهی، گاه باید با کودکان کودکی کرد. دوستان عزیز خیلی خوشحال می شوم، اگر شما هم مورد مشابهی داشتید، ما را در‌تجربیات خود سهیم بدانید.

 

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
1 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: خادم المهدی [عضو] 
5 stars

آفرین

1398/07/17 @ 12:38


فرم در حال بارگذاری ...