صفحات: 1 3 4 5 6

  یکشنبه 29 بهمن 1396 23:06, توسط زفاک   , 145 کلمات  
موضوعات: خاطرات

هوالحبیب
چشم‌هایم را می‌بندم. صدای مادر از توی حال می‌آید که در حال صحبت با عمه است. می‌پرسد چراغ قوه ندارید؟ عمه می‌گوید: نه! این را از لحن ناامیدانه مادر می‌فهمم وقتی گفتگویش را کوتاه می‌کند و گوشی را با عصبانیت می‌گذارد. صدای تلوزیون بلند است و مثل همیشه روی شبکه آی فیلم است اما گوش کسی به آن بدهکار نیست. مادر دست از خودگویی می‌کشد و باز به باجی می‌پرد که چرا چراغ قوه را پیش ازاینکه کامل شارژ شود از پیریز بیرون کشیده و حالا پدر باید این وقت شب در تاریکی تقریبا مطلق، باغ را آبیاری کند. صدای باد از کانال کولر شدت می‌گیرد انگار می‌خواهد آتش بیار معرکه باشد. صدای گام‌های باجی را می‌شنوم که برای در امان ماندن از تشرهای مادر پناهنده اتاق من می‌شود. من چشم‌هایم را باز می‌کنم و صدای برخورد انگشتانم با صفحه کلید دیگر به گوش نمی‌رسد…

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: ترس, خانواده
  شنبه 14 بهمن 1396 18:51, توسط نسیم   , 203 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

امروز عصر درخانه تنها بودم،کاری هم برای انجام دادن نداشتم، دراز کشیدم؛سکوت مطلق بود وهیچ صدایی نمی آمد؛ اما نه…مثل همیشه صدای تیک تاک ساعت بگوش میرسید. صدایی که خبر از گذر زمان میدادو مرا به خاطرات میبرد…
خاطره لحظات انتظار، شبهایی که همه خواب بودند ولی انگار خواب از چشمم فراری بود ودر تاریکی شب فقط ساعت بامن حرف میزد، تیک تاک ساعت سالن امتحانات که گاه اضطرابم رابیشتر میکرد که الان وقت تمام میشود ومن میمانم وسوالهای ننوشته…
صدای تیک تاکی که خبر از گذر زمان میداد،گذر عمر،گذر فرصتها. یاد حدیثی از امام علی(علیه السلام) افتادم که فرمودند: فرصت(مناسب) زود میگذرد ودیر برمیگردد.
یاد فرصتهایم در زندگی افتادم که به راحتی از دستشان دادم.
چرا گاهی فراموش میکنم عمر در گذر است؟ وخیال میکنم حالا حالاها دراین دنیا هستم! که اگر فراموش نکنم دیگر غصه معنایی ندارد وبی محبتی،توقع،منت و…جایی ندارد.
چقدر این ثانیه ها را خالصانه برای او زندگی کردم وبیادش بودم؟ مگر نه اینکه گفته شده همیشه بیادش باشیم ومگر نه اینکه ذکر خدا یعنی “هرگاه به چیزی فرمان دهد،پیروی کنی واز چیزی نهی کند،ترکش کنی."١
دوباره صدای ساعت درگوشم پیچید؛انگار با هر تیک تاکش به من میگفت: عجله کن…استفاده کن…وقت نداری و خدا منتظر است…

١:امام صادق(علیه السلام)

اشتراک گذاری این مطلب!
  شنبه 7 بهمن 1396 08:29, توسط ترنم   , 691 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات

مدتی بود سروصدای قبولی در این کار در حوزه به گوش می‌رسید. اکثر طلبه‌ها متقاضی بودند، ولی شرایطی مانند: اتمام سطح2، سابقه‌ی کار فرهنگی و تایید مسئولین حوزه و…. داشت و این شرایط خودبه‌خود موجب ریزش طلبه‌ها می‌شد. هرچند گفته بودن کسانی که مشتاق‌اند ثبت‌نام کنند.
خلاصه با چه اتفاقات ریزو درشتی ثبت‌نام کردیم. بالاخره، یک روز گوشی‌ام زنگ خورد، معاون فرهنگی حوزه بود. گفت: فردا در سازمان تبلیغات شهرستان برای انجام مصاحبه حاضر باشید.
چه روز و شبی طی شد تا فردا رسید و در دفتر حاضر شدم.
خدای من؛9نفر دیگر از طلاب برتر و فارغ‌التحصیلی که چندپایه بالاتر از من بودند آنجا نشسته بودند، سنگینی نگاهشان را روی خودم حس می‌کردم که این چراااا آمده؟؟
رفتم نشستم. هر کدام چند کتاب همراه داشتند و در حال مباحثه بودند من اما دست‌خالی نشسته بودم با درونی پراسترس و مشوش. با دیدن دوستان، خود را رد شده تصور می‌کردم، اما سعی داشتم خودم را حفظ کنم. بالاخره قرعه‌ی نوبت مصاحبه به نام من افتاد.
بعد از جوابگویی به چند سؤال احکام، عقاید، و تربیتی… نفس راحتی کشیدم.
بعد از اتمام آخرین نفر، به ما گفتند: اگر تا 4 بعدازظهر تماس گرفتیم؛ قبولید و باید بروید مرکز استان برای مصاحبه دیگر وگرنه متأسفیم!!!
وای عجب روزی بود… نباید یک‌لحظه از گوشی جدا می‌شدم. وقتی به خانواده گفتم، اطمینان مادر که بعدازظهر راهی مشهد می‌شد؛ مرا به تعجب واداشت. به‌گونه‌ای با اطمینان می‌گفت: تو صد درصد قبولی. و من فقط خواستار التماس دعا بودم.
حاضر شدیم برویم به مکانی که باید مسافران مشهد را بدرقه می‌کردیم.
دقیقه‌ها بی‌رحمانه و نفس‌گیر در حال گذر بودند و زیر پایشان له می‌شدم خصوصاً که اکثر خانواده ماجرا را می‌دانستند.
ساعت‌ها عبور از 16را نشان می‌داد، نوع نگاه تک‌تک دوروبری‌هایم معانی خاصی داشت و متفاوت بود. تکان سر، تأسف، ترحم، سرزنش، همدردی و من ناامید فقط سعی می‌کردم حفظ ظاهرکنم؛ ولی مادر همچنان می‌گفت: صبر کن… تو حتماً قبولی…
کم‌کم مسافران اتوبوس بعد از خواندن اسامی و گذاشتن چمدان‌ها و ساک‌ها سوار می‌شدند، نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک 17بود و من کاملاً نا‌امید.
به گوشی قدیمی‌ای که در دستم بود و می‌لرزید نیم‌نگاهی کردم، شماره ناشناسی پشت خط بود.
ندانستم چطوری جواب بدهم، می‌خواستم اول داد بزنم و همه افراد حاضر رو باخبر کنم اما ساکت و آرام جواب دادم. نمی‌دانم از شدت قدیمی بودن گوشی بود یا زیاد بودن سر‌وصدای افراد دوروبرم.
صدا را با قطع و وصل دریافت می‌کردم. با راهنمایی پدر چند متر آن طرف‌تر رفتم. خودش بود مصاحبه‌گر! گفت: فردا صبح با مدارک گفته‌شده به همراه 4 نفر از دوستانتان باید در مرکز استان باشید.
دیگر نکات و اشاراتش را نمی‌شنیدم. فقط شکر خدا در ذهنم و زیر لبم تکرار می‌شد.
دیدم تقریباً تمام مسافران سوار شده‌اند، باید از مادرم می‌پرسیدم علت اطمینان صددرصدی‌اش چه بود،
خودم را به مادر رساندم و پرسیدم. جوابش اشک و لبخند همزمان مرا داشت…
گفت: جمعه هفته قبل وقتی‌که خاله و مادربزرگت خواستند عمه‌ات را همراهی کنند در سفر مشهد، تو به پدرت پیشنهاد دادی من هم بروم و آن‌قدر اصرار کردی و خاطرش را از بابت کارهای خانه، آشپزی و خلاصه همه‌چیز راحت کردی که پدرت با رضایت خاطر اجازه داد. من هم برایت دعایی از ته دل کردم…
به همین خاطر می‌گفتم تو حتماً قبول می‌شوی، هرچند الآن نصف راه هستی و باید در مصاحبه استان هم قبول شوی.
مادر عزیزم می‌گفت و من در جوابش تنها اشک و لبخند داشتم.
_همراهان مسافرها پیاده شوند، می‌خواهیم حرکت کنیم…
به خود آمدم؛ و بعد از خداحافظی پیاده شدم و این بدرقه به یکی از شیرین‌ترین بدرقه‌های عمرم تبدیل شد.
آیه‌ی «هل جزاء الاحسان الا الاحسان» به‌طور کامل برایم ملموس شد…
———
پ.ن1:چند روز قبل در جشن عید غدیر که خانواده عمه‌ام به اصرار من به جشن آمده بودند، در قرعه‌کشی برای شوهرعمه‌ام سفر کربلا و دخترعمه‌ی نوجوانم سفر مشهد در آمده بود، و این شد که عمه‌ام تصمیم گرفت دخترش را همراهی کند و بعد مادربزرگم و خاله‌ام و بعد مادر عزیزم؛ همراهشان شدند.
پ.ن2:گوشی خودم را از صبح سیم‌کارتش را درآورده و سیم‌کارت مادرم را گذاشته بودم تا در سفر با این گوشی راحت باشد و خودم یکی از ساده‌ترین و قدیمی‌ترین گوشی‌های موجود در خانه را برداشته بودم؛ به همین خاطر صدای مصاحبه‌گر قطع و وصل می‌شد.

اشتراک گذاری این مطلب!
  سه شنبه 3 بهمن 1396 18:32, توسط بنت الهدی   , 135 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

پدرم به من یاد داد همیشه فقط خودم هستم که میتوانم از حق خود دفاع کنم و اجازه ندهم حقم پایمال شود.

پدرم
اون به من یاد داد، برای انجام کارهام همیشه اولین ساعات شروع کاری و حتی زودتر، در محل حضور داشته باشم.
پدرم به من آموخت، هیچگاه هیچ فرمی را حتی اگه با تمام وجود به ارائه دهنده آن ایمان دارم، بدون مطالعه دقیق، امضا نکنم.
بابای مهربانم گفت اگر امر مهمی از سوی زیر دستان یک مجموعه یا سازمان انجام نگرفت، برای تحقق و تعلق حق قانونی خودم، به بالادستان مراجعه کنم.
اکنون روزهای زیادی از توصیه‌های زیبای پدرم می‌گذرد و من آنها را آویزه گوشم نمودم و اقرار می‌کنم که هماره راهگشای من بودند.
راستی پدرم میگفت، هیچگاه وقتی صف اول برایت جای خالی دارد، به صفهای بعد راضی نشو!
چه زیبا می‌گفت، عزیزدل من، پدر مهربانم.

اشتراک گذاری این مطلب!
  یکشنبه 12 آذر 1396 21:06, توسط ترنم   , 554 کلمات  
موضوعات: خاطرات

بعد از قرائت قرآن و خوش آمد گویی مدیر، موسس حوزه، امام جمعه شهر آغاز سال تحصیلی جدید را تبریک گفتند. شیرین تر از آغاز صحبت هایشان، خبری بود که صحبت خود را با آن تمام کردند. خبری باور نکردنی، خبری که شور و شعف و انگیزه ی خاصی در جمع ایجاد کرد.
خبری که بوی بین الحرمین می داد.
باورش ساده نبود ولی مگر امام جمعه شهر با کسی شوخی دارد؟ سفر به کربلا بدون قرعه کشی به پاس حفظ خطبه غدیر.
با توزیع کتابچه های خطبه غذیر تمام حواس ها جمع متن کتاب شد.
کسی نفهمید مراسم چگونه تمام شد. نقل مجلس، خبر هدیه کربلا بود بدون هیچ قید و شرطی جز حفظ خطبه غدیر.
با 5نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم با برنامه ریزی دقیق و اجرای آن، خطبه را با هم حفظ کنیم. تمام فکر و ذکر ما به جای درس، فقط حفظ خطبه غدیر بود. در خانه، مشغول حفظ خطبه و در حوزه، مرور و مباحثه ی دونفره.
چند روزی گذشت. کم کم انگیزه ها کمتر شد.
برای حفظ نشاط، از وسط خطبه ادامه دادیم. باز چند روز اشتیاق و حفظ؛ و مجدد وسوسه و تنبلی. درس های ترم سنگین بود و در کم کردن جدیت،تاثیر
زیادی داشت. خیلی ها قید سفر عتبات را زدند. ولی قلبا راضی نبودیم. گاهی جمله ای حفظ می کردیم، هر چند از جدیت سابق خبری نبود.
چند ماه گذشت. درست وسط امتحانات ترم اعلام کردند امتحان خطبه غدیر جمعه برگزار می شود. هر چه برای تغییر تاریخ، به مدیر مدرسه اصرار کردیم فایده ای نداشت. خیر نیکوکار خودش مسئول برگزاری بود و کسی نمی توانست کمکی کند.
بدون هیچ پیش زمینه و تصوری از سوالات، در امتحان شرکت کردیم. جای سوزن انداختن نبود. چند صد نفر حضور داشتند. زن و مرد، پیر و جوان، بدون هیچ محدودیتی، حتی از شهرهای اطراف حاضر بودند.
قرار بود جمعه هفته بعد نتایج اعلام شود.
5 شنبه قبولی طلاب به مدرسه اعلام شد. اسمی از من نبود ولی هنوز امیدوار بودم.
لیست برگزیدگان جمعه روی سایت قرار می گرفت.
تمام وجودم استرس بود و بی قراری.
بالاخره صبح شد و جمعه موعود فرا رسید. از اول صبح تماس و پیام های فراوان از دوستان که نتایج اعلام شده است یا نه؟؟
منتظر بودم تا اعضای خانواده، خانه را ترک کنند تا اگر اسمم بین برگزیدگان نبود، شرمنده نباشم.
قبل از اینکه اقدامی کنم برادرم سیستم را روشن کرد؛ اسامی را دانلود و به ترتیب با صدای بلند می خواند. منجمد شده بودم. کم کم با اصرار برادرم به سیستم نزدیک شدم. با نگاه لیست را مرور می کردم. با دیدن
اسامی سه نفر از گروه 6 نفره مان، نمی دانستم از خوشحالی بخندم یا گریه کنم.هنوز باید بقیه را چک می کردیم.
ردیف 69… قلبم داشت از جا کنده می شد. دوباره نگاه کردم:69-خ…ع…
باورم نمیشد.شاید اشتباه شده، اما نه کد ملی خودم بود.
همه ی گروه 6نفره ما قبول شدیم جز یک نفر.
خدای من چه سفری شود، سفری با امضای آقایم علی بن موسی الرضا و بواسطه حفظ خطبه غدیر به پابوسی 4 امام و مقتدایم و با همراهی بهترین دوستانم.
چقدر ساده بود درک رزقی که یرزقه من حیث لا یحتسب است…
————-
پ.ن1: اطمینانی به قبولی خود نداشتم، در برگه امتحان، تحصیلات را حوزوی ننوشته بودم که اشتباه نحوی و صرفی موجب نمایش ضعف حوزه و طلاب نگردد، به همین دلیل اسمم در میان اسامی اعلامی به حوزه نبود.

اشتراک گذاری این مطلب!
  پنجشنبه 2 آذر 1396 19:28, توسط زفاک   , 403 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات, فرهنگی

هوالحبیب
“زهرا” از همکلاسی‌های دوران دانشگاهم بود. دختری باهوش، پرتلاش و خستگی ناپذیر که در انجمن علمی دانشکده هم فعالیت داشت. از نظر اخلاقی خوش مشرب بود. به قول خودش با همه طور آدمی جور می‌شد. از مذهبی‌های سفت و سخت تا آنهایی که از دین و خدا کلامی نشنیده بودند. یادم هست اوایل آشنایی‌مان قرار شد هر کدام از بچه‌ها نظرش را در مورد دیگران روی کاغذ بنویسد البته بدون ذکر نام خودش! آن روز برای او نوشتم نخود هر آش! با اینکه بعدا فهمید نظر از من هست ناراحتی‌اش را نشان نداد و خیلی منطقی جوابم را داد. چیزی که در اغلب ما مذهبی‌ها به چشم نمی‌خورد! خیلی زود جوش می‌آوریم. منتظریم کسی خلاف نظرمان چیزی بگوید تا حسابش را برسیم. در حالی که کافی است کمی منطق و استدلال و روی خوش خرج کنیم آن وقت اگر طرف اهل پذیرش باشد سریع کوتاه می‌آید.
“زهرا” وجدان کاری بالایی داشت، طوری که حاضر نبود حق کسی را ضایع کند. اگر کاری از دستش برمی‌آمد دریغ نمی‌کرد. خساست به خرج نمی‌داد. یادم هست سر پایان نامه‌ام اگر کمک‌های او نبود حسابی لنگ می‌ماندم. تنها عیبش این بود که همه تلاشش جنبه مادی داشت. درس می‌خواند، کار می‌کرد، پروژه‌های زیادی انجام می‌داد فقط به خاطر پول و مادیات. علم را هم برای رسیدن به مادیات دوست داشت. (آفتی که دامان بیشتر دانشجوهای کشور را گرفته است). همه هدفش دنیا بود. یادم هست وقتی ماشین مدل بالایی را وسط خیابان می‌دید چشم‌هایش چه برق خاصی می‌زد و چه اندازه به شوق می‌آمد. این همان معضلی بود که نمی‌توانستم هضمش کنم. در دلم به او می‌گفتم: «به فرض که تلاش کنی و خدا هم همه چیز را در اختیار تو قرار دهد، به آخر خط که رسیدی چه می‌کنی؟» گاهی وسوسه می‌شدم نظرش را در مورد مرگ بدانم. اینکه چقدر به آن فکر می‌کند. چیزی که قاعدتاً برای هیچ کس قابل انکار نیست. واقعیتی که دیر یا زود رخ می‌دهد. نمی‌دانم شاید آدم‌هایی مثل “زهرا” فکر می‌کنند حالا که قرار است روزی بمیریم بگذار چند صباحی خوش باشیم و از دنیا بهره ببریم. اصلا بگذار با همین چیزها سرمان گرم شود تا یادمان برود که روزی هم باید برویم.
این روزها با اینکه دیگر زهرا را نمی‌بینم و خبری از او ندارم اما دلم می‌خواهد اتفاقی مثل “خیلی دور خیلی نزدیک” “میرکریمی” برایش رخ دهد. مثل “دکتر عالم” یک جایی در زندگی به حقیقت برسد. بفهمد خدا تنها هدف والایی است که ارزش زیستن دارد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  چهارشنبه 1 آذر 1396 15:43, توسط نسیم   , 262 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, مناسبتی

عزاداری امام حسین (علیه السلام) در شهر من از ابتدای محرم تا آخر صفر ادامه دارد. مراسم اصلی در حسینیه اعظم شهر برگزار میشود، اما تکیه ها، مساجد و بعضا در خانه ها نیز مراسمی هست.شور عزاداریها دهه اول محرم ودهه آخر صفر است خصوصا روزهای تاسوعا وعاشورا.

مراسم متداول شبها درحسینیه اعظم عبارتست از: آئین"جوش ریختن” پس از ان حضور هیئات زنجیر زنی وبعد قرائت وصیت نامه چندتن از شهدای شهر و پایان بخش مراسم سخنرانی. البته در شب عاشورا بعد از سخنرانی، نوحه خوانی وسینه زنی تا نیمه های شب ادامه دارد.

روز تاسوعا(روز عَلَم) نیز آئین علم گردانی از صبح آغاز میشود. مردم از شب قبل یا صبح زود درب خانه را آب و جارو کرده منتظر علم میشوند. که یادآور علمدار کربلا حضرت عباس(علیه السلام)است. چند نفر علم را به در تمام خانه های شهر میبرند (البته چند علم وچند گروه علمگردانی است) و به نیت تبرک آب روی علم ریخته وآن را مینوشند و نذورات خود را به علم گردانها میدهند که در مخارج حسینیه و برگزاری مراسم صرف میشود.

روزعاشورا (روزقتل) ساعتی پس از نماز صبح مراسم قرائت زیارت عاشورا، سخنرانی ونوحه خوانی در حسینیه برگزار است و پس از آن از عزاداران بر سر سفره اباعبدالله پذیرایی میشود. سپس هیئات عزاداری و مردم از خیابانها بطرف دارالسلام (قبرستان شهر) رفته و ضمن زیارت اهل قبور در گلزارشهدا به عزاداری میپزدازند و کم کم در میدان اصلی شهر (درجوار امامزاده سیدداوود) نماز ظهر را اقامه کرده و مانند بقیه شهرها به تعزیه خوانی میپردازند. شام غریبان نیز درحسینیه اعظم باحضور نمادین کاروان اسرای کربلا برپا میشود.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: اصفهان, عزاداری, محرم

1 3 4 5 6