<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>بخوان با ما</title>
		<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>یک آرامبخش قوی</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/یک-آرامبخش-قوی-1</link>
			<pubDate>20:34:00 +0430 چهارشنبه، 7 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">اخلاقي</category>			<guid isPermaLink="false">1003741@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A8%D9%87_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;post_tag://%D9%BE%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#پرنیا&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سجاده اش را پهن میکند همان لحظه بوی یاس های میان سجاده آرامش را به وجودش تزریق میکند.&lt;br /&gt;
چقدر این لحظه های پای سجاده نشستن را دوست دارد.&lt;br /&gt;
مفاتیح را باز میکند و مثل همیشه بدون اینکه دنبال دعایی باشد زیارت عاشورا را پیدا میکند و شروع میکند به خواندن.&lt;br /&gt;
هر وقت دلش میگیرد یا خسته و غمگین است خواندن زیارت عاشورا دنیایش را متحول میکند.&lt;br /&gt;
و آرامش را به روح اش هدیه میدهد.&lt;br /&gt;
کلمات دعا از وجودش چون پیچک رازقی بالا میرود و میان اعماق ناراحتی هایش ریشه میدواند و سپس آرامش و آرامش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تا بحال برایتان پیش آمده است که میان شلوغ و پلوغی های زندگی دنبال یک مسکن قوی باشید.&lt;br /&gt;
چیزی که به سرعت آرامتان کند، دردهایتان را تسکین ببخشد و گاهی مثل یک رفیق تسلای خاطرتان باشد.&lt;br /&gt;
تجربه به من سالهاست نشان داده آن آرامبخشی که به دنبال آن هستی &lt;strong&gt;زیارت عاشورا &lt;/strong&gt;است.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/یک-آرامبخش-قوی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="post_tag://%D8%A8%D9%87_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85" class="hashtag">#به_قلم_خودم</a></p>

<p><a href="post_tag://%D9%BE%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7" class="hashtag">#پرنیا</a></p>

<p>سجاده اش را پهن میکند همان لحظه بوی یاس های میان سجاده آرامش را به وجودش تزریق میکند.<br />
چقدر این لحظه های پای سجاده نشستن را دوست دارد.<br />
مفاتیح را باز میکند و مثل همیشه بدون اینکه دنبال دعایی باشد زیارت عاشورا را پیدا میکند و شروع میکند به خواندن.<br />
هر وقت دلش میگیرد یا خسته و غمگین است خواندن زیارت عاشورا دنیایش را متحول میکند.<br />
و آرامش را به روح اش هدیه میدهد.<br />
کلمات دعا از وجودش چون پیچک رازقی بالا میرود و میان اعماق ناراحتی هایش ریشه میدواند و سپس آرامش و آرامش.</p>

<p>تا بحال برایتان پیش آمده است که میان شلوغ و پلوغی های زندگی دنبال یک مسکن قوی باشید.<br />
چیزی که به سرعت آرامتان کند، دردهایتان را تسکین ببخشد و گاهی مثل یک رفیق تسلای خاطرتان باشد.<br />
تجربه به من سالهاست نشان داده آن آرامبخشی که به دنبال آن هستی <strong>زیارت عاشورا </strong>است.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/یک-آرامبخش-قوی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/یک-آرامبخش-قوی-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1003741</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مهمان حبیب خداست</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-4</link>
			<pubDate>12:25:00 +0430 شنبه، 3 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">اخلاقي</category>			<guid isPermaLink="false">1000443@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مهمان حبیب خداست&lt;br /&gt;
مرغ های تکه شده را روی پیاز داغ میریزد. همینطور که مرغ ها کم کم پخته میشوند، سیب زمینی ها را خلال میکند تا برای سرخ کردن آماده باشند. مثل همیشه به فرمایش یکی از علما که سفارش کرده بودند هر روز غذایتان را نذر یکی از ائمه و با نیت آماده کنید، امروز نیز…&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3&quot;&gt;https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهمان حبیب خداست<br />
مرغ های تکه شده را روی پیاز داغ میریزد. همینطور که مرغ ها کم کم پخته میشوند، سیب زمینی ها را خلال میکند تا برای سرخ کردن آماده باشند. مثل همیشه به فرمایش یکی از علما که سفارش کرده بودند هر روز غذایتان را نذر یکی از ائمه و با نیت آماده کنید، امروز نیز…</p>

<p><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3">https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3</a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1000443</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مهمان حبیب خداست</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3</link>
			<pubDate>11:42:00 +0430 پنجشنبه، 1 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">اخلاقي</category>			<guid isPermaLink="false">998614@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مرغ های تکه شده را روی پیاز داغ میریزد.&lt;br /&gt;
همینطور که مرغ ها کم کم پخته میشوند، سیب زمینی ها را خلال میکند تا برای سرخ کردن آماده باشند.&lt;br /&gt;
مثل همیشه به فرمایش یکی از علما که سفارش کرده بودند هر روز غذایتان را نذر یکی از ائمه و با نیت آماده کنید، امروز نیز چشمانش را میبندد، دلش را راهی میکند در خانه *حضرت مادر* و غذای امروزش را نذر حضرت *زهرا سلام الله علیها* میکند.&lt;br /&gt;
امروز مهمان دارد بعد از مدتها یکی از دوستانش قرار است مهمان خانه اش باشد.&lt;br /&gt;
فکرش به سالها قبل پرواز میکند.&lt;br /&gt;
آن روزها همیشه خانه شان پر از مهمان بود، عید تمام تعطیلات نوروز را مهمان داشتند.&lt;br /&gt;
گاهی خسته میشد، از آن همه مهمان و به جان مادرش غر میزد.&lt;br /&gt;
اما مادر همیشه با صبوری و روی خوش از مهمان هایش پذیرایی میکرد و حتی گاهی پایان تعطیلات با چشم گریان مهمانان را بدرقه میکرد.&lt;br /&gt;
آن روزها چقدر خوشحال میشد از رفتن مهمانها، نمیدانست روزی خواهد رسید که داشتن یک روز مهمان برایش آرزو میشود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خیار و گوجه را از یخچال بیرون می آورد و همانطور که مشغول آماده کردن سالاد است حواسش به پخت غذایش نیز هست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چقدر روزگار عوض شده است انگار قرن ها از آن زمانها میگذرد.&lt;br /&gt;
هر چه بزرگتر میشویم زمان نیز زودتر میگذرد.&lt;br /&gt;
هر چه بزرگتر میشویم انگار مشکلات نیز با ما بزرگ‌ میشوند.&lt;br /&gt;
دیگر حتی وقت برای خودمان هم نداریم چه رسد به اینکه برای مهمانی و دید و بازدید وقت بگذاریم.&lt;br /&gt;
سالی یکبار مهمانی میرویم آن هم برای چند ساعت، آن هم میگوییم نکند مزاحم خانه و زندگی دیگری شده باشیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار برکت از وقتمان رفته است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادرهایمان چکار میکردند با آن همه کار و مشغله که آن قدر وقت داشتند که کنار همه ی کارهایشان خیاطی کنند یا مهمان دعوت کنند و به آنها برسند.&lt;br /&gt;
پیامبر بزرگ اسلام میفرمایند:&lt;br /&gt;
«هر خانه ای که در آن مهمان وارد نشود فرشتگان هم به آن خانه وارد نمیشوند.»&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پ ن: چقدر احادیث از ائمه درباره مهمان و مهمان نوازی وجود دارد.« مهمان حبیب خداست».&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مرغ های تکه شده را روی پیاز داغ میریزد.<br />
همینطور که مرغ ها کم کم پخته میشوند، سیب زمینی ها را خلال میکند تا برای سرخ کردن آماده باشند.<br />
مثل همیشه به فرمایش یکی از علما که سفارش کرده بودند هر روز غذایتان را نذر یکی از ائمه و با نیت آماده کنید، امروز نیز چشمانش را میبندد، دلش را راهی میکند در خانه *حضرت مادر* و غذای امروزش را نذر حضرت *زهرا سلام الله علیها* میکند.<br />
امروز مهمان دارد بعد از مدتها یکی از دوستانش قرار است مهمان خانه اش باشد.<br />
فکرش به سالها قبل پرواز میکند.<br />
آن روزها همیشه خانه شان پر از مهمان بود، عید تمام تعطیلات نوروز را مهمان داشتند.<br />
گاهی خسته میشد، از آن همه مهمان و به جان مادرش غر میزد.<br />
اما مادر همیشه با صبوری و روی خوش از مهمان هایش پذیرایی میکرد و حتی گاهی پایان تعطیلات با چشم گریان مهمانان را بدرقه میکرد.<br />
آن روزها چقدر خوشحال میشد از رفتن مهمانها، نمیدانست روزی خواهد رسید که داشتن یک روز مهمان برایش آرزو میشود.</p>

<p>خیار و گوجه را از یخچال بیرون می آورد و همانطور که مشغول آماده کردن سالاد است حواسش به پخت غذایش نیز هست.</p>

<p>چقدر روزگار عوض شده است انگار قرن ها از آن زمانها میگذرد.<br />
هر چه بزرگتر میشویم زمان نیز زودتر میگذرد.<br />
هر چه بزرگتر میشویم انگار مشکلات نیز با ما بزرگ‌ میشوند.<br />
دیگر حتی وقت برای خودمان هم نداریم چه رسد به اینکه برای مهمانی و دید و بازدید وقت بگذاریم.<br />
سالی یکبار مهمانی میرویم آن هم برای چند ساعت، آن هم میگوییم نکند مزاحم خانه و زندگی دیگری شده باشیم.</p>

<p>انگار برکت از وقتمان رفته است.</p>

<p>مادرهایمان چکار میکردند با آن همه کار و مشغله که آن قدر وقت داشتند که کنار همه ی کارهایشان خیاطی کنند یا مهمان دعوت کنند و به آنها برسند.<br />
پیامبر بزرگ اسلام میفرمایند:<br />
«هر خانه ای که در آن مهمان وارد نشود فرشتگان هم به آن خانه وارد نمیشوند.»</p>

<p>پ ن: چقدر احادیث از ائمه درباره مهمان و مهمان نوازی وجود دارد.« مهمان حبیب خداست».</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/مهمان-حبیب-خداست-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=998614</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>از کجا شروع کنم؟</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/از-کجا-شروع-کنم</link>
			<pubDate>22:03:00 +0330 یکشنبه، 12 آبان 1398</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">اجتماعی</category>			<guid isPermaLink="false">847953@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;تا آنجایی که یادم میاد وقتی می خواستم مطلبی را بنویسم، ذهنم پر از حرف بود ولی نمیدانستم از کجا شروع کنم. حتی زنگ های انشاء مدرسه هم این مشکل را داشتم و پیشنهاد دوستان و آشنایانم این بود: چقدر سخت میگیری، بالای همه انشاءهایت بنویس: &amp;#8220;من انشایم را با نام خدا شروع می کنم.&amp;#8221;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چند سال مدرسه را با این پیشنهاد سپری کردم‌.&lt;br /&gt;
ولی همچنان این مشکل باعث می شد، انباشت های ذهنم را به روی کاغذ نیاورم تا اینکه به خودم گفتم چه اشکالی دارد از وسط شروع میکنم، همیشه که نباید از اول شروع کرد.&lt;br /&gt;
و اینگونه تصمیم گرفتم که بنویسم حتی اگر شده از وسط یا از آخر.&lt;br /&gt;
و نوشتم نوشتم &amp;#8230;&lt;br /&gt;
تا اینکه دیدم واقعا، اول مطلب، خودش یک جوری سر و کله اش پیدا می شود و می آید و خوشحالم می کند.&lt;br /&gt;
و نوشته های دست و پا شکسته ام دارای آغاز و میانه و پایان است.&lt;br /&gt;
کم کم خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم که دیدم، حالا از اینطرف بام افتاده ام و یادداشت های گوشی ام را که نگاه میکنم چندین نوشته ی بدون پایان دارم.&lt;br /&gt;
فکر نمی کنم که پایان هر نوشته هم خودش بیایید.&lt;br /&gt;
مثل این نوشته که چه سرانجامی می تواند داشته باشد؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/از-کجا-شروع-کنم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا آنجایی که یادم میاد وقتی می خواستم مطلبی را بنویسم، ذهنم پر از حرف بود ولی نمیدانستم از کجا شروع کنم. حتی زنگ های انشاء مدرسه هم این مشکل را داشتم و پیشنهاد دوستان و آشنایانم این بود: چقدر سخت میگیری، بالای همه انشاءهایت بنویس: &#8220;من انشایم را با نام خدا شروع می کنم.&#8221;</p>

<p>چند سال مدرسه را با این پیشنهاد سپری کردم‌.<br />
ولی همچنان این مشکل باعث می شد، انباشت های ذهنم را به روی کاغذ نیاورم تا اینکه به خودم گفتم چه اشکالی دارد از وسط شروع میکنم، همیشه که نباید از اول شروع کرد.<br />
و اینگونه تصمیم گرفتم که بنویسم حتی اگر شده از وسط یا از آخر.<br />
و نوشتم نوشتم &#8230;<br />
تا اینکه دیدم واقعا، اول مطلب، خودش یک جوری سر و کله اش پیدا می شود و می آید و خوشحالم می کند.<br />
و نوشته های دست و پا شکسته ام دارای آغاز و میانه و پایان است.<br />
کم کم خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم که دیدم، حالا از اینطرف بام افتاده ام و یادداشت های گوشی ام را که نگاه میکنم چندین نوشته ی بدون پایان دارم.<br />
فکر نمی کنم که پایان هر نوشته هم خودش بیایید.<br />
مثل این نوشته که چه سرانجامی می تواند داشته باشد؟</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/از-کجا-شروع-کنم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/از-کجا-شروع-کنم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=847953</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>چرا حالِ دلمان خوب نیست؟</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/چرا-حالِ-دلمان-خوب-نیست</link>
			<pubDate>14:58:00 +0330 یکشنبه، 28 مهر 1398</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">اجتماعی</category>			<guid isPermaLink="false">841150@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;نه یکبار، نه دوبار، نه از یک‌ نفر،نه از دو‌ نفر.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;این روزها، بارها و بارها از افراد مختلف شنیده‌ام که حس نا‌امیدی در آن‌ها ایجاد شده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دنبال امید و انگیزه‌اند. هیچ چیزی شادشان نمی‌کند. خنده‌ها از ته‌ِدل نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;محدود به افراد،‌گروه و تیپ خاصی هم نمی‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از استاد حوزه‌علمیه بگیر تا دانشجو و دانش آموز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فکر اشتباهی است که بگوییم: حتما ضعیف‌الایمان هستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ابتدا از افرادی می‌شنیدم که مجرد بودند و در تنهایی خودم فکر می‌کردم حتما بخاطر مجردی است اما بتازگی افراد متاهلی که دم از نا‌‌امیدی می‌زنند، کم نیستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;انگار به جامعه واکسن نا‌امیدی تزریق شده که از زندگی و حالشان لذت نبرند و حال دلشان حسابی بهم ریخته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نمی‌دانم ولی بیشتر که فکر می کنم، می‌بینم خودمان هم گرفتارش شده‌ایم وگرنه می‌توانستیم به جامعه، اندکی حالِ خوب تزریق کنیم بجای متهم کردن این و آن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نمی‌دانم کدام علت از علت‌های مختلفش پررنگ تر است: تدین، پول، خانواده، محبت، تغذیه، بیکاری، حسِ مفید نبودن &amp;#8230;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;اما می‌دانم نباید سرمان را داخل برف کنیم و نیاز اساسی داریم که حال‌ِدلمان کنار همدیگر خوب بشود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و حتما باید فکر اساسی به حالِ‌دلِ خود و جامعه کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/چرا-حالِ-دلمان-خوب-نیست&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نه یکبار، نه دوبار، نه از یک‌ نفر،نه از دو‌ نفر.</p>

<p><span style="font-size: 16px;">این روزها، بارها و بارها از افراد مختلف شنیده‌ام که حس نا‌امیدی در آن‌ها ایجاد شده.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">دنبال امید و انگیزه‌اند. هیچ چیزی شادشان نمی‌کند. خنده‌ها از ته‌ِدل نیست.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">محدود به افراد،‌گروه و تیپ خاصی هم نمی‌شود.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">از استاد حوزه‌علمیه بگیر تا دانشجو و دانش آموز.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">فکر اشتباهی است که بگوییم: حتما ضعیف‌الایمان هستند.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">ابتدا از افرادی می‌شنیدم که مجرد بودند و در تنهایی خودم فکر می‌کردم حتما بخاطر مجردی است اما بتازگی افراد متاهلی که دم از نا‌‌امیدی می‌زنند، کم نیستند.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">انگار به جامعه واکسن نا‌امیدی تزریق شده که از زندگی و حالشان لذت نبرند و حال دلشان حسابی بهم ریخته باشد.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">نمی‌دانم ولی بیشتر که فکر می کنم، می‌بینم خودمان هم گرفتارش شده‌ایم وگرنه می‌توانستیم به جامعه، اندکی حالِ خوب تزریق کنیم بجای متهم کردن این و آن.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">نمی‌دانم کدام علت از علت‌های مختلفش پررنگ تر است: تدین، پول، خانواده، محبت، تغذیه، بیکاری، حسِ مفید نبودن &#8230;.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">اما می‌دانم نباید سرمان را داخل برف کنیم و نیاز اساسی داریم که حال‌ِدلمان کنار همدیگر خوب بشود.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">و حتما باید فکر اساسی به حالِ‌دلِ خود و جامعه کنیم.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/چرا-حالِ-دلمان-خوب-نیست">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/چرا-حالِ-دلمان-خوب-نیست#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=841150</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کلاس اولی</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/shaparak3</link>
			<pubDate>11:52:00 +0330 پنجشنبه، 11 مهر 1398</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات</category>			<guid isPermaLink="false">825939@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/media/blogs/minevisim/quick-uploads/p825939/___.jpg?mtime=1570174843&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p825939]&quot; id=&quot;link_53217&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;کلاس اولی&quot; src=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/media/blogs/minevisim/quick-uploads/p825939/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1570174843&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;همیشه با خودم فکر میکردم، برخورد مناسب با کلاس اولی هایی که روز اول گریه شان سرازیر می شود و تا روزها،‌هفته‌ها،‌ماه‌ها و حتی سال ها به صورت‌های مختلف به درازا می کشد، چگونه است؟ چند سالی که در مدرسه هستم، برخوردهای اشتباه اولیا، معلمان و کادر مدرسه و ناراحتی های بچه ها اذیتم میکرد. بیشتر که فکر کردم، دیدم فقط اذیت شدن کافی نیست، سهم من در آرام کردن این کودکان چیست؟ بارها فکر کردم امسال تصمیم گرفتم، حداقل بتوانم باعث فراموشی گریه ی یکی از این کلاس اولی ها بشوم. تا اینکه امسال در حیاط مشغول گپ و گفت با بچه های سال بالایی بودم که چند نفر مرا به سویی فراخواندند، دیدم ای دل غافل.. سوژه مورد نظر یافت شد و آن هم چه سوژه ایی&amp;#8230;از بس گریه میکرد، به سختی فهمیدم، می گوید: «من مامانم رو میخوام، منو ببرید پیش مامانم :::::(((((» حال نوبت وجدان درونم بود که میگفت:«بفرما،ای مدعی، حالا میدان عمل است، ببینم چند مرده حلاجی؟» منم راست قامت به وجدانم، پاسخ دادم:«باشه ببین که چطوری آرامش میکنم و کلا یادش می رود.» دوباره وجدانم پرحرفم نهیب زد،«برای کل روز نمیخواهد آرام کنی، حداقل برای این زنگ تفریح آرام شود، میتوانی به خودت امیدوار بشوی.» پیشنهاد دوستی دادم. باکمی تامل پذیرفت، اسمش را پرسیدم، با‌گریه گفت:ملیسا. من هم در گوشش اسمم را گفتم تا بداند که میخواهم دوستی کنم. تغذیه ایی همراهش بود، یکی برداشتم و خودش هم برداشت، خوردیم. دستش در دستم بود و در حیاط قدم میزدیم و حرف. زنگ کلاس زده شد، گفتم: دوست من، زنگ تفریحِ بعد منتظرم. زنگ بعد، با شادی به سمتم دوید و دوباره حرف می زدیم و قدم. رفته رفته گریه اش به فراموشی سپرده شد. نمیدانم شاید این مورد راحت بود ولی آموختم که لازم نیست، کارهای خاص و فوق‌العاده انجام دهی، گاه باید با کودکان کودکی کرد. دوستان عزیز خیلی خوشحال می شوم، اگر شما هم مورد مشابهی داشتید، ما را در‌تجربیات خود سهیم بدانید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/shaparak3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/media/blogs/minevisim/quick-uploads/p825939/___.jpg?mtime=1570174843" target="_blank" rel="lightbox[p825939]" id="link_53217"><img alt="کلاس اولی" src="https://minevisim.kowsarblog.ir/media/blogs/minevisim/quick-uploads/p825939/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1570174843" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div></div><p>همیشه با خودم فکر میکردم، برخورد مناسب با کلاس اولی هایی که روز اول گریه شان سرازیر می شود و تا روزها،‌هفته‌ها،‌ماه‌ها و حتی سال ها به صورت‌های مختلف به درازا می کشد، چگونه است؟ چند سالی که در مدرسه هستم، برخوردهای اشتباه اولیا، معلمان و کادر مدرسه و ناراحتی های بچه ها اذیتم میکرد. بیشتر که فکر کردم، دیدم فقط اذیت شدن کافی نیست، سهم من در آرام کردن این کودکان چیست؟ بارها فکر کردم امسال تصمیم گرفتم، حداقل بتوانم باعث فراموشی گریه ی یکی از این کلاس اولی ها بشوم. تا اینکه امسال در حیاط مشغول گپ و گفت با بچه های سال بالایی بودم که چند نفر مرا به سویی فراخواندند، دیدم ای دل غافل.. سوژه مورد نظر یافت شد و آن هم چه سوژه ایی&#8230;از بس گریه میکرد، به سختی فهمیدم، می گوید: «من مامانم رو میخوام، منو ببرید پیش مامانم :::::(((((» حال نوبت وجدان درونم بود که میگفت:«بفرما،ای مدعی، حالا میدان عمل است، ببینم چند مرده حلاجی؟» منم راست قامت به وجدانم، پاسخ دادم:«باشه ببین که چطوری آرامش میکنم و کلا یادش می رود.» دوباره وجدانم پرحرفم نهیب زد،«برای کل روز نمیخواهد آرام کنی، حداقل برای این زنگ تفریح آرام شود، میتوانی به خودت امیدوار بشوی.» پیشنهاد دوستی دادم. باکمی تامل پذیرفت، اسمش را پرسیدم، با‌گریه گفت:ملیسا. من هم در گوشش اسمم را گفتم تا بداند که میخواهم دوستی کنم. تغذیه ایی همراهش بود، یکی برداشتم و خودش هم برداشت، خوردیم. دستش در دستم بود و در حیاط قدم میزدیم و حرف. زنگ کلاس زده شد، گفتم: دوست من، زنگ تفریحِ بعد منتظرم. زنگ بعد، با شادی به سمتم دوید و دوباره حرف می زدیم و قدم. رفته رفته گریه اش به فراموشی سپرده شد. نمیدانم شاید این مورد راحت بود ولی آموختم که لازم نیست، کارهای خاص و فوق‌العاده انجام دهی، گاه باید با کودکان کودکی کرد. دوستان عزیز خیلی خوشحال می شوم، اگر شما هم مورد مشابهی داشتید، ما را در‌تجربیات خود سهیم بدانید.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/shaparak3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/shaparak3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=825939</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اينجا خيمه‌اي برپاست...</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/zofak20</link>
			<pubDate>15:01:00 +0430 جمعه، 29 شهریور 1398</pubDate>			<dc:creator>زفاک</dc:creator>
			<category domain="main">خاطرات</category>
<category domain="alt">فرهنگی</category>
<category domain="alt">مناسبتی</category>			<guid isPermaLink="false">817072@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هوالحبيب&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عطر اسپند از کنار سماور بلند است. زمین با قالی‌های زمینه لاکی فرش شده است. قالی‌هایی که حکما گل‌هایش سیراب‌اند. دورتادور مجلس پشتی‌های ترمه دلبری می‌کنند. درودیوار با تابلوهای پولک‌دوزی شده یا &amp;#8220;حسین (ع)&amp;#8221; یا &amp;#8220;علی (ع)&amp;#8221; یا&amp;#8221; محمد (ص)&amp;#8221; و سیاه‌پوش‌های اشعار &amp;#8220;محتشم&amp;#8221; مزین شده است. و تو باز در دلت رشک می‌بری به محتشم. به عمر واژه‌هایش. به حال خوشش&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نعلبکی‌های سوزنی و استکان‌های کمر باریک توی سینی گردان جا خوش کرده‌اند. هنوز ننشسته‌ای که آرامش تک‌تک سلول‌هایت را پر می‌کند. طعم خوش چای هل دار هوش از سرت می‌برد. آن طرف تر دخترکی یک‌لنگه‌پا ایستاده تا چایی نخورده استکان و نعلبکی‌ات را بقاپد مبادا دوستش زرنگی کند در نوکری حسین علیه السلام&amp;#8230;. اینجا همه‌چیز دوست‌داشتنی است. آن پسربچه که با سرعت خدا کیلومتر از کنارت می‌گذرد و ناغافل ته‌مانده فنجان قهوه را بخش می‌کند گوشه‌ی چادرت. حتی نعره شمرها؛ شمرهایی که حنجره‌شان نذر حسین علیه السلام است و سر تعزیه محاسنشان خیس اشک. طفلکی نرگس حتی از این شمرها هم می‌ترسد، از صدای طبل و دهل، از شیهه اسب‌ها&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا دلت می‌خواهد بچه باشی، چهار یا پنج‌ساله قد فاطمه السادات تا سهمی از مقنعه‌های سفیدی که گوشه سمت راستش را با یا رقیه (س) گلدوزی کرده‌اند، داشته باشی. لابه‌لای جمعیت بالا و پایین بپری و ذوق کنی که به من هم رسید ببین. دلت می‌خواهد روضه‌های &amp;#8220;سید&amp;#8221; هیچ‌وقت به آخر نرسد. دلت می‌خواهد عقربه‌های ساعت در این نقطه این حال و هوا از حرکت بایستد..&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ف. فقيهي&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/zofak20&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هوالحبيب</p>
<p style="text-align: justify;">عطر اسپند از کنار سماور بلند است. زمین با قالی‌های زمینه لاکی فرش شده است. قالی‌هایی که حکما گل‌هایش سیراب‌اند. دورتادور مجلس پشتی‌های ترمه دلبری می‌کنند. درودیوار با تابلوهای پولک‌دوزی شده یا &#8220;حسین (ع)&#8221; یا &#8220;علی (ع)&#8221; یا&#8221; محمد (ص)&#8221; و سیاه‌پوش‌های اشعار &#8220;محتشم&#8221; مزین شده است. و تو باز در دلت رشک می‌بری به محتشم. به عمر واژه‌هایش. به حال خوشش&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">نعلبکی‌های سوزنی و استکان‌های کمر باریک توی سینی گردان جا خوش کرده‌اند. هنوز ننشسته‌ای که آرامش تک‌تک سلول‌هایت را پر می‌کند. طعم خوش چای هل دار هوش از سرت می‌برد. آن طرف تر دخترکی یک‌لنگه‌پا ایستاده تا چایی نخورده استکان و نعلبکی‌ات را بقاپد مبادا دوستش زرنگی کند در نوکری حسین علیه السلام&#8230;. اینجا همه‌چیز دوست‌داشتنی است. آن پسربچه که با سرعت خدا کیلومتر از کنارت می‌گذرد و ناغافل ته‌مانده فنجان قهوه را بخش می‌کند گوشه‌ی چادرت. حتی نعره شمرها؛ شمرهایی که حنجره‌شان نذر حسین علیه السلام است و سر تعزیه محاسنشان خیس اشک. طفلکی نرگس حتی از این شمرها هم می‌ترسد، از صدای طبل و دهل، از شیهه اسب‌ها&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا دلت می‌خواهد بچه باشی، چهار یا پنج‌ساله قد فاطمه السادات تا سهمی از مقنعه‌های سفیدی که گوشه سمت راستش را با یا رقیه (س) گلدوزی کرده‌اند، داشته باشی. لابه‌لای جمعیت بالا و پایین بپری و ذوق کنی که به من هم رسید ببین. دلت می‌خواهد روضه‌های &#8220;سید&#8221; هیچ‌وقت به آخر نرسد. دلت می‌خواهد عقربه‌های ساعت در این نقطه این حال و هوا از حرکت بایستد..</p>
<p style="text-align: justify;">ف. فقيهي</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/zofak20">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/zofak20#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=817072</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شوآف عشق</title>
			<link>https://minevisim.kowsarblog.ir/maryam15</link>
			<pubDate>12:19:00 +0430 جمعه، 29 شهریور 1398</pubDate>			<dc:creator>نازگل</dc:creator>
			<category domain="alt">اجتماعی</category>
<category domain="alt">فرهنگی</category>
<category domain="main">اخلاقي</category>			<guid isPermaLink="false">817052@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مدت‌ها پیش با یکی از دوستانم که تازه ازدواج کرده بود، بحث می‌کردم . بحث در مورد موضوعی بود که من به آن &amp;#8220;شوآف عشق&amp;#8221; می‌گویم ؛که متاسفانه با آمدن شبکه‌های اجتماعی مبتلابه قشر مذهبی نیز شده است و مثل غده سرطانی روز به روز در حال رشد می‌باشد. دوستم معتقد بود ما که مذهبی هستیم وقتی وارد جامعه می‌شویم باید عشقمان به یکدیگر را نشان بدهیم. گاهی باید سرت را روی شانه همسرت بگذاری و خودت را رها کنی و لذتش را ببری یا بخزی در آغوشش و اجازه بدهی به بقیه تا ببینند مذهبی‌ها هم عاشقی بلدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با طرز تفکرش مخالف بودم . برایش استدلال‌های زیادی آوردم؛ از جمله اینکه ما تنها مسوول دل خودمان نیستیم. ما باید حواسمان به دل‌هایی باشد که شاید تنگ همسری است که در جبهه رزم مشغول دفاع از اسلام است و یا شهید شده و قاب شده روی طاقچه . به او گفتم حتی باید به دل آن همسری فکر کنی که هیچ وقت طعم شیرین اینچنین تکیه گاهی را نچشیده چون همسرش دل عاشقی در میان  سینه نداشته تا برایش بتپد و جوانیش پای جهالت همسر نامهربانش سوخته و تمام شده. به اوگفتم حتی باید به دل مجردهایی فکر کنی که شاید شرایط ازدواج برایشان مهیا نبوده و هنوز ایمانشان آنقدر قوی نشده که حسرت این نداشتن بغض و عقده نشود روی سینه‌شان. ولی خب، منطق دوستم با منطق من فاصله‌ها داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته بعدها منطقم را میان زندگی نامه‌های شهدایی پیدا کردم که همین حواس جمعی‌هایشان , خدا را عاشقشان کرد. وقتی خواندم که شهید چیت سازیان به همسرش می‌گفت وقتی توی همدان باهم هستیم خیلی شانه به شانه من راه نرو شاید زن شهیدی ببیند و دلش هوای همسرش را بکند یا وقتی شهید سیاهکالی همین را به همسرش گوشزد میکند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چند وقت پیش همین منطق را در کلام وحی پیدا کردم آنجا که خداوند فرموده :« وَلایَضْرِبْنَ بأرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَایُخْفِینَ مِن زِینَتَهُنَّ»؛ زن‌ها پاهایشان را محکم زمین نزنند تا زینت‌های مخفی‌شان نمایان شود و دانسته شود. و این تفسیر از حجت الاسلام قاسمیان :«بالاخره آدم باید حواسش باشد که یواش یواش در دل مردم گرد و خاک به پا نکند. یعنی پا آنقدر محکم نزنید زمین و در مقابل دیدگان همسران بقیه، خیلی جولان ندهید. یکی از آفاتی که در ارتباطات بین خانواده‌هایی که با هم قابل مقایسه هستند، وجود دارد، این است که زینت‌های مخفی زندگی خود را خیلی نمایش دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما گاهی زینت آشکار است و بقیه باید چشم‌هاشان را ببندند: فَلْیَسْتَعْفِفْ. به هرجهت آدم‌ها که همه یکسان نیستند؛ همین همسری را که انتخاب کردی با او راضی باش. ولی گاهی هست که ما خودمان می‌دانیم که داریم گرد و خاک می‌کنیم در دل بقیه و دل بقیه را داریم می‌لرزانیم.»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خطر دیگری که در رابطه با آشکاری این زینت‌ها احساس می‌کنم، چاپ زندگی‌نامه‌های شهدا به روایت همسرانشان است که بی مهابا پرده از زینت‌های مخفی زندگی‌شان با شهید برمی‌دارند، بدون توجه به اینکه این کتاب‌ها قرار است در دسترس دختران جوان و نوجوانی قرار گیرد و زندگی آن‌ها را تحت الشعاع قرار دهد و یا حتی تهدیدی برای زندگی آینده همسر شهید محسوب شود اگر قصد ازدواج مجدد داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه های قدیم اندرونی داشت و بیرونی ولی الان&amp;#8230;..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مريم اردويي&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://minevisim.kowsarblog.ir/maryam15&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت‌ها پیش با یکی از دوستانم که تازه ازدواج کرده بود، بحث می‌کردم . بحث در مورد موضوعی بود که من به آن &#8220;شوآف عشق&#8221; می‌گویم ؛که متاسفانه با آمدن شبکه‌های اجتماعی مبتلابه قشر مذهبی نیز شده است و مثل غده سرطانی روز به روز در حال رشد می‌باشد. دوستم معتقد بود ما که مذهبی هستیم وقتی وارد جامعه می‌شویم باید عشقمان به یکدیگر را نشان بدهیم. گاهی باید سرت را روی شانه همسرت بگذاری و خودت را رها کنی و لذتش را ببری یا بخزی در آغوشش و اجازه بدهی به بقیه تا ببینند مذهبی‌ها هم عاشقی بلدند.</p>
<p>با طرز تفکرش مخالف بودم . برایش استدلال‌های زیادی آوردم؛ از جمله اینکه ما تنها مسوول دل خودمان نیستیم. ما باید حواسمان به دل‌هایی باشد که شاید تنگ همسری است که در جبهه رزم مشغول دفاع از اسلام است و یا شهید شده و قاب شده روی طاقچه . به او گفتم حتی باید به دل آن همسری فکر کنی که هیچ وقت طعم شیرین اینچنین تکیه گاهی را نچشیده چون همسرش دل عاشقی در میان  سینه نداشته تا برایش بتپد و جوانیش پای جهالت همسر نامهربانش سوخته و تمام شده. به اوگفتم حتی باید به دل مجردهایی فکر کنی که شاید شرایط ازدواج برایشان مهیا نبوده و هنوز ایمانشان آنقدر قوی نشده که حسرت این نداشتن بغض و عقده نشود روی سینه‌شان. ولی خب، منطق دوستم با منطق من فاصله‌ها داشت.</p>
<p>البته بعدها منطقم را میان زندگی نامه‌های شهدایی پیدا کردم که همین حواس جمعی‌هایشان , خدا را عاشقشان کرد. وقتی خواندم که شهید چیت سازیان به همسرش می‌گفت وقتی توی همدان باهم هستیم خیلی شانه به شانه من راه نرو شاید زن شهیدی ببیند و دلش هوای همسرش را بکند یا وقتی شهید سیاهکالی همین را به همسرش گوشزد میکند.</p>
<p>و چند وقت پیش همین منطق را در کلام وحی پیدا کردم آنجا که خداوند فرموده :« وَلایَضْرِبْنَ بأرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مَایُخْفِینَ مِن زِینَتَهُنَّ»؛ زن‌ها پاهایشان را محکم زمین نزنند تا زینت‌های مخفی‌شان نمایان شود و دانسته شود. و این تفسیر از حجت الاسلام قاسمیان :«بالاخره آدم باید حواسش باشد که یواش یواش در دل مردم گرد و خاک به پا نکند. یعنی پا آنقدر محکم نزنید زمین و در مقابل دیدگان همسران بقیه، خیلی جولان ندهید. یکی از آفاتی که در ارتباطات بین خانواده‌هایی که با هم قابل مقایسه هستند، وجود دارد، این است که زینت‌های مخفی زندگی خود را خیلی نمایش دهند.</p>
<p>اما گاهی زینت آشکار است و بقیه باید چشم‌هاشان را ببندند: فَلْیَسْتَعْفِفْ. به هرجهت آدم‌ها که همه یکسان نیستند؛ همین همسری را که انتخاب کردی با او راضی باش. ولی گاهی هست که ما خودمان می‌دانیم که داریم گرد و خاک می‌کنیم در دل بقیه و دل بقیه را داریم می‌لرزانیم.»</p>
<p>خطر دیگری که در رابطه با آشکاری این زینت‌ها احساس می‌کنم، چاپ زندگی‌نامه‌های شهدا به روایت همسرانشان است که بی مهابا پرده از زینت‌های مخفی زندگی‌شان با شهید برمی‌دارند، بدون توجه به اینکه این کتاب‌ها قرار است در دسترس دختران جوان و نوجوانی قرار گیرد و زندگی آن‌ها را تحت الشعاع قرار دهد و یا حتی تهدیدی برای زندگی آینده همسر شهید محسوب شود اگر قصد ازدواج مجدد داشته باشد.</p>
<p>خانه های قدیم اندرونی داشت و بیرونی ولی الان&#8230;..</p>
<p>مريم اردويي</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://minevisim.kowsarblog.ir/maryam15">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://minevisim.kowsarblog.ir/maryam15#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://minevisim.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=817052</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
