موضوع: "اجتماعی"

صفحات: 1 2 4 5

  چهارشنبه 14 تیر 1396 13:56, توسط زفاک   , 389 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات, طلبگی, فرهنگی

هوالمحبوب

ژست استادیاری گرفته‌ام. کیفور مبحث اشتغال و غافل از اطرافم که “بابایی” می‌پرد وسط کلامم؛ “ببین انگار این خانمه داره از ما عکس می‌گیره!” برمی‌گردم به سمتی که اشاره کرده است. یک زن میان‌سال می‌بینم که دوربین به دست در حال عکاسی از ما و اطراف است. چادر سفید با گل‌های صورتی را طوری روی سر انداخته که ذره‌ای در مسلمان نبودنش شک نمی‌کنی. موهای بِلُند و چشم‌های آبی‌اش داد می‌زند اروپایی است. چشم می‌گردانم و چند نفر دیگر هم می‌بینم در سن و سال و وضعیتی مشابه او. همه‌شان اما اروپائی نیستند. شاید از کشورهای مختلف. یک‌بار دیگر هم چنین دسته‌ای را دیده بودم؛ یک روز که از نماز برمی‌گشتم. چادرها را روی سر انداخته و کیسه کفش‌هایشان را به دست گرفته بودند و با لیدر تورشان حرف می‌زدند؛ اما سر چه؟ نمی‌فهمیدم. بار اولی نبود که از زبان ندانستن خودم کفری می‌شدم.

 زن متوجه نگاه و پچ‌پچمان می‌شود. لبخند می‌زند و به سمتمان می‌آید. می‌نشیند کنار “بابایی". توی صورتش آرامش موج می‌زند. چشم‌هایش اما کنجکاو است. کلماتی را ادا می‌کند، نمی‌فهمیم. بابایی سرش را می‌گرداند سمت من و آهسته، طوری که زن نفهمد، می‌گوید: بخشکد این شانس، دو کلمه زبان هم بلد نیستیم! زن انگار فهمیده باشد یک‌بار دیگر حرفش را تکرار می‌کند. این بار “اِستادی” به گوشمان آشنا می‌آید. تنها واژه‌ای که به ذهنم می‌رسد: اَربیک است! سرش را تکان می‌دهد. می‌خواهم بپرسم “وِر آر یُو فِرام؟” اما فقط فرامش سر زبانم می‌آید، شاید از سر ذوق! می‌گوید: ایتالیا، با لهجه‌ای خاص. چیزهای دیگری هم می‌گوید احتمالا خسته نباشید یا موفق باشید. جوابش را می‌دهیم فارسی و انگلیسی قاطی. زن بلند می‌شود و ما با خنده بدرقه‌اش می‌کنیم بدون اینکه از عکسمان خبر بگیریم! این بار شاید از سر فراموشی. به هم‌سفرانش نگاه می‌کنم. چند نفری داخل ضریح شده و از محدوده دیدمان خارج می‌شوند. چند تایی هم در رواق پخش شده‌اند، محو کاشی‌ها و آدم‌ها. کاشی‌هایی که رنگ غالبشان فیروزه‌ای است و رویشان بانظم خاصی الله، محمد و علی حک شده است و آدم‌هایی که یا سر به سجود دارند یا دست به دعا. نگاه اندیشناکی دارند. به چه می‌اندیشند؟ نمی‌دانم! به کاشی‌ها یا آدم‌ها؟ در دلم غیر ذوق دیدن این جماعت حسرت هم هست. حسرت اینکه دوباره زبان نمی‌دانم که اگر می‌دانستم حتما هم‌صحبتشان می‌شدم. آن‌وقت چه لذتی داشت دانستن حس و حالشان در این فضا. شاید می‌گفتند: چرا مسحور کاشی‌های فیروزه‌ای شده‌اند.

 

کلیدواژه ها: امامزاده, توریست, خاطره
  سه شنبه 13 تیر 1396 09:01, توسط طاهره رفيعي   , 520 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی


سختی امتحانا و زبون روزه، یک طرف سختی تحقیق دست جمعی هم یک طرف؛ اونم وقتی زیاد باهم هماهنگ نباشی وقتتم کم باشه دیگه فقط دوست داشتم زودتری تحقیق تموم بشه خسته شده بودم.

 همین طور که با دوستام مشغول تنظیم تحقیق بودیم معاون فرهنگی از راه رسید و خبر خوشی بهمون داد خیلی خوشحال شدم واقعا هیچ چیز نمی تونست این طوری خستگیو از تنم بیرون کنه. خبر خوش این بود که مارو برای افطاری دعوت کرد سر سفره ای که غذای متبرک امام رضا( علیه السلام) بود و خوشحالی من مضاعف شد وقتی که تحقیقم روز قبلش تموم شد.

 روز موعود فرا رسید و من برای افطاری به حوزه رفتم و با استقبال بسیار گرم مسئولین حوزه روبرو شدم. بعد از ختم قرآن، سخنرانی کوتاه وخواندن حدیث کساء اذان مغرب شد همه از یکدیگر میپرسیدند که نماز جماعت برگزار میشه یانه؟ ولی از اونجایی که مراسم کاملا زنانه بود، امام جماعت آقا نداشتیم. لذا یکی از اساتید محترم با گفتن الله اکبر همه رو دعوت کرد که زودتر نمازشونو بخونن و بیان افطار کنن بیشتر خانما هم به صورت فرادا شروع به نماز خوندن کردن.

در این موقع یکی از خانما به عنوان امام جماعت جلو ایستاد و چند نفرم بهش اقتدا کردن منو چندتا از دوستامم رفتیم و اقتدا کردیم امام جماعت جلوتر از همه ایستاده بود و با صدای زیبا و بلند نماز مغرب رو خوند نماز مغرب که تموم شد یکی از خواهرا که نمازشو فرادا خونده بود خطاب به گروه مابا صدای بلند ولی محترمانه گفت: نظر بعضی مراجع اینه که کراهت داره که امام جماعت خانم باشه، در ضمن وقتی امام جماعت خانمه باید همردیف مأمومین بایسته نه جلوتر، اینو گفت و رفت دوستان امام جماعت هم که پشت سرامام جماعت و در صف جلو بودند در گوشی چیزیو به اون تذکر دادن ما که نفهمیدیم چی گفتن ولی نماز عشا که برپاشد امام جماعتمون خودشو کمی به مأمومین نزدیک کرد و بر عکس نماز مغرب، نماز عشارو با صدای آروم خوند.

من که میدونستم امام جماعت خانم باشه مکروهه ولی کراهت در عبادت یعنی: ثوابش کمتره ولی با این حال از بس که تو این جماعته حرف و حدیث شد من بعد از تموم شدن افطاری وقتی اومدم خونه نمازمو دوباره خوندم.

فردا تو تلگرام دیدم خانمی که دیشب وسط نماز تذکرداده بود، نظر تمام مراجع رو در مورد امام جماعت خانم،  برای اطلاع دیگران گذاشته؛ که نظربعضیشون این بود که جایزه و بعضی فرموده بودن، کراهت داره امام جماعت خانم باشه و امام و مأموم بهتره تو یک ردیف باشن ومراجعی که به طور مطلق گفته بودن جایزه، این خانم محترم از مقلدین آنها خواسته بود برای فهمیدن نظر دقیق به استفتائات این مراجع مراجعه کنند.

خلاصه اینکه این حرفا به مذاق دوستان امام جماعت خوش نیومده بود و خانم تذکر دهنده رو متهم به بی مطالعه حرف زدن کردن و این که این روش که در جمع امر به معروف کردی مناسب نبود. در اینجا بود که فهمیدم امر به معروف و نهی ازمنکر نه تنها در بین مردم عادی بلکه در بین طلبه هاهم، مهجوره و چقدر خوب بود که همه یاد می گرفتیم چطور تذکر بدیم وهم ظرفیت انتقادو داشتیم.

  یکشنبه 11 تیر 1396 14:52, توسط سیده فاطمه   , 371 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, طلبگی, فرهنگی

شب‌های قدر، اکانت اینستاگرام عتبه علویه از حرم پخش مستقیم گذاشته بود.

از صحن حرم که مردم مرتب نشسته بودند و مراسم قران به سر برگزار میشد. فیلم را که دیدم یاد سفر چندسال پیش خودم در ماه رمضان به کربلا افتادم. مراسم خاصی در حرم‌ها برگزار نمیشد. هرکس خودش در گوشه‌ای نشسته بود و قران می‌خواند. نهایت یک سخنرانی مثل شب‌های قبل برگزار شد و یک دعای جوشن کبیر. هنوز برگزاری مراسمات مذهبی در بین مردم و مسئولین حرم جا نیافتاده بود* و امسال که مراسم مرتب شب‌های قدر در حرمین را دیدم، از این تغییر خیلی خوشحال شدم و اینکه بعد از سال‌های خفقان در حکومت صدام، این مراسمات بالاخره برگزار می‌شود و ان‌شالله سالیان بعد، برگزاری این مراسمات عام‌تر شود و به مساجد و حسینیه های عراق هم برسد.

مراسم قران به سر در حرم حضرت علی علیه السلام

یاد روستاهای خودمان افتادم. روستاهایی که هنوز از برگزاری خیلی از مراسمات محروم هستند. هنوز خیلی از مسائل دینی و شرعی را نمی‌دانند و به آن آگاه نیستند. الحمدلله وضع در شهرهای ایران و بعضی از روستاهای بزرگ یا نزدیک به شهر خوب است ولی یکسری از روستاهای ما هنوز از لحاظ آشنایی با شرعیات و وظایف دینی محروم هستند. هرچه که بلد هستند از پدرومادرهایشان بهشان رسیده و یک طلبه دائمی در آنجا حضور ندارد. تا هم احکام دینی را به مردم آموزش دهد هم جوابگوی سوالات شرعی مردم باشد.

خیلی وقت‌ها به مشهد که می‌روم در حرم با زنان روستایی هم‌کلام میشوم. خیلی از احکام را هنوز بلد نیستند و به گوششان نرسیده؛ بعضی‌هایشان رادیو و تلویزیون ندارند یا اهلش نیستند، تا از آن طریق گاهی با بعضی احکام آشنا شوند. سالی چند ماه در محرم و صفر طلبه‌ای می‌آید ولی بعد از مدتی میرود. و من همیشه به این فکر میکنم که ما طلبه‌ها و کسانیکه علم دین خوانده‌ایم با بودجه کشور، چه مسئولیت و وظیفه‌ای درباره این مردم داریم و باید چه کنیم؟

* زمان حکومت صدام، اجازه برگزاری و فعالیت‌های دینی مخصوصا به شیعیان داده نمیشد. شیعیان عراق سالها از برگزاری مراسمات جمعی مذهبی محروم بودند و برای همین نسل جوان و تازه روی کارآمده آنها اطلاعات کافی درباره چگونگی این مراسمات و برگزاری‌شان نداشتند. الحمدلله بعد از سقوط صدام، این مراسمات شکل گرفت و سال به سال بهتر و بیشتر و پررونق‌تر برگزار می‌شود.

کلیدواژه ها: طلبگی, عراق, ماه رمضان
  یکشنبه 4 تیر 1396 15:20, توسط بنت الهدی   , 310 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

 

برای افطاری دعوت شدیم منزل یک زوج جوان تازه سه نفره شده! بچه اولشون حدود هفت ماهی هست بدنیا اومده، از اسم نوزاد که بگذریم می رسیم به سیسمونی هایی که کلی هزینه می کنن و می خرن و تا وقت ازدواج بچه شون هم استفاده نمی شه! و برای نماز خووندن مهر و چادر نماز رو منتقل میکنن به همون اتاق که مدنظر صاحبخونه ست و باید به رویت مهمانهای گرامی برسه! مدیونید اگه فک کنید قصد خودنمایی داشتن! وارد اتاق دو در سه میشی که نماز بخونی، کل فضای اطرافت پر شده از اسباب بازی و کمد و کشو و تخت نوجوان و تخت نوزاد و خرس در سایز های مختلف و هنرهای عروس خانم با نمد و استیکر و … تا می رسی به عکس پدر و مادر نوزاد که اتفاقا مادر وقتی باردار بوده به همراه همسر گرامیش رفتن آتلیه عکس یادگاری گرفتن، تا اینجاش مسئله ای نیست، اتفاقا خیلی هم خوبه، یادگاریه، ولی خب جای این عکسها که رو دیوار اتاق پر رفت و آمد نیست، یا اتاق خواب یا آلبوم!

اینکه من در چه حد وسایل رفاهی برای زندگیم آماده کردم، مربوط به زندگی خودم میشه تا با اونا به آرامش بیشتری برسم، نه اینکه با دغدغه خودنمایی و داشته هامو به رخ بقیه کشوندن هم خودمو مضطرب کنم و هم تماشاچی رو ناراحت و غمگین و پشیمون از حضورش!
چقدر خوبه فرهنگ سازی مثبت و سازنده باشه، مثلا من مهمونمو دعوت میکنم خونم دلیل نداره هر چی واسه بچم خریدمو مثل فروشگاه بچینم تا همه ببینن، می تونم ازشون بخوام اگه دوست داشتن نظرشون رو در مورد خریدام بگن، یا اینکه دعوتشون کنم آلبوم هامو ببینن، جایی که میخوام نماز بخوونم بد نیست یکم خلوت تر باشه، یا حداقل عکسای خصوصیم اونجا نباشه، بعضی حسها رو نباید با همه به اشتراک گذاشت، به قول شاعر که میگه: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!

  سه شنبه 9 خرداد 1396 12:19, توسط نسیم   , 182 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

همه چیز آماده بود، کم کم مهمونا هم از راه رسیدن؛ یکی از اقوام مهمونمون بودن. همیشه رابطه خوبی باهم داشتیم، هنوزم همینطوره، گرچه مدتیه از نظرحجاب وبعضی عقایدِ دیگه تغییر رویه دادن، اما اخلاقها عوض نشده وروابط پابرجا…

بعد شام خانوما تو آشپزخونه جمع بودن، وقتی به جمعشون پیوستم بحث سر احکام بود. خیلی دلم میخواست دلیل تغییرشون رو بدونم واگه میشد اونا رو به عقیده صحیح قبل برگردونم، بحث رو کم کم به امام زمان وناراحتیشون از وضع موجود ومضرات بی حجابی کشوندم. اما درکمال تعجب چیزی شنیدم که خشکم کرد: حجاب اصلا تو قرآن نیومده واینا رو آخوندا درآوردن!!!

چند تا آیه حجابم آوردم ولی به نوعی تاویلش کردن؛ بغض گلوم رو گرفت وممکن بود از ناراحتی چیزی بگم، به هرحال اونا مهمون بودن واز طرفی روابط فامیلی هم نباید خدشه دارمیشد، بحث رو عوض کردم ومهمونی باخوشی تموم شد.

اما هنوز ذهنم مشغول بود که این افکار از کجا ریشه میگرفت؟ وچه جوابی باید داد؟؟؟

مصمم تر شدم که این راه روادامه بدم تا بتونم جوابی قانع کننده برای این افکار داشته باشم.

راه سخت وطولانیست وباید باشیم…

 

 

  دوشنبه 8 خرداد 1396 15:04, توسط سیده فاطمه   , 241 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

چند سالی می‌شود در شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون، تبلیغ برای “افطاری ساده” میشود. اکثر عکس‌ها و فیلم‌هایی که با این تگ در شبکه‌ها منتشر می‌شود، مربوط به افطاری دادن به مردم در خیابان یا در مساجد است که اقلام سفره افطار نون و پنیر و خرما و چایی است همراه با سوپ و گاها شله زرد یا فرنی.

ولی کمتر عکسی از سفره‌های افطار خانوادگی و مهمانی‌های دوستانه دیده‌ام که شامل این تگ باشند!
انگار در افطاری‌های خانگی قضیه کاملا برعکس است و سعی می‌کنیم هرچه تلاش داریم بکنیم تا شامل افطاری ساده نشویم! گاهی اوقات این تنوع دادن حتی از انواع پنیر و خرما شروع می‌شود و به چند نوع غذا و دسر و سالاد منتهی می‌شود.

از بین دوستان زیادی که دارم فقط یک یا دو نفر هستند که سالهای پیش، مهمانی‌های افطارشان را ساده برگزار کردند. همان نون و پنیر و چای به همراه سوپ و شله زرد؛ و عکس‌ سفره‌شان را نیز در اینستا و شبکه‌های مجازی منتشر کردند.

نمی‌دانم چرا این سبک و سنت، در مهمانی‌های خانگی کمتر دیده می‌شود؟ چرا در بین قشر مذهبی این نوع سبک افطاری دادن باب نمی‌شود؟ که اگر باب شود و همه آن را بپذیرند، مراسمات افطاری و دعوت کردن‌ها، بخاطر کم خرج بودن مراسم، قطعا بیشتر میشود.
کاش بیاییم از خودمان شروع کنیم و در بین دوستان و نزدیکانمان افطاری‌های ساده را باب کنیم و از حرف و حدیث هم نترسیم که همیشه این حرف‌ها و حدیث‌ها بوده و خواهد بود.

  یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 23:25, توسط بنت الهدی   , 536 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

کارم تموم شد و قصد برگشت به شهرمون رو داشتم. رفتم ترمینال. تنها جایی که می دونستم تو اون ساعات از روز حتما بلیط داره. همینکه به آخرین پله رسیدم و وارد سالن ترمینال شدم، چشمتون روز بد نبینه!! جمعیتی بود که از در و دیوار تعاونی یک آویزون بودن، اکثرشون هم آقا. هیچ بلیطی تا چهار ساعت بعد نبود که می سد ساعت یازده شب ، داشت اشکم درمیومد ، که تعاونی دو فریاد زد، “دامغان حرکت همین الان، جا نمونی"، خیلی سریع با خودم مشورت کردم؛ رسیدم دامغان، سمند هست برم شاهرود؟! و خیلی فوری به نتیجه رسیدم، إن شالله هست، بهتر از اینکه تو این ترمینال مخوف با این موجودات عجیب و غریبش تا یازده شب تنها بمونم!

نماز نخوونده بودم، تا می رسیدم نمازم قضا می شد! بلیط گرفتم، به راننده گفتم آقا منو جا نذاری برم وضو بگیرم! خیلی بی معرفت بود هیچ بویی از مردونگی و جوونمردی نبرده بود، گفت دیر نکنی ما داریم حرکت می کنیم، حالا اگه جای من یه دونه از این دختر هفت رنگا بود که صداشونو عمل کردن، قطعا راننده بهش می گفت خانم امر بفرمایید ما تا هر لحظه که شما بگید منتظرتون می مونیم و می بردش صندلی پشت سر خودش می شوندش!!
سریع وضو گرفتم، اومدم کنار اتوبوس واستادم به نماز، بدون زیرانداز!!! چند نفر رد شدن غر غر کردن که سر راهی و با یک حالات عجیبی نگاه کردن انگار تا حالا نماز خووندن ندیدن، یک لحظه گفتم ریا نشه؟! که صحبت حجت الاسلام رفیعی تو برنامه سمت خدا از ذهنم گذشت «بعضی وقتا تو مکان های عمومی باید یه جوری نماز خووند تا همه ببینن، اینم یه روش تبلیغ» ، منم گفتم حالا که تبلیغ تماز تو رسانه کم شده چه بهتره که یک خانم محجبه چادری تو همچین مکانی نماز بخوونه شاید تو یک نفر تاثیر گذاشت!!

نمازمو با کلی استرس خووندم و سوار شدم. حالا مگه راننده می اومد!! همون که می گفت در حال حرکتیم، بعد نیم ساعت ، بالاخره تشریفشون رو آوردن! حرکت کردیم با نیم ساعت تاخیر، بالاخره رسیدم دامغان ولی دیر شده بود و سمندهای ترمینال رفته بودن، به این فکر کردم برم خونه دوستم که دامغانی بود، شب رو اونجا بمونم و صبح حرکت کنم. دامغان یک تکیه حضرت ابوالفضل داره که خیلی معروفه و خیلیا برای حاجتاشون چه بزرگ چه کوچیک میان و حاج می گیرن، همزمان یک نگاه کوچیک به تکیه انداختم و توسلی به آقا، که یک ماشین رسید به مقصد شاهرود با توکل بر خدا و تشکر از دریای ادب و جوونمردی حضرت عباس، سوار شدم و یک ساعت بعد رسیدم.

روز خیلی سختی بود، درس های زیادی به من داد و مهم ترینش این بود که، “جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم” و دومیش، “هر وقت گرفتار شدی، فقط توسل کن!”

من دختر مسلمون ایروونی، با تمام وجودم چادرمو دوست دارم و تحت هیچ شرایطی اونو از خودم جدا نمی کنم، نمازم کشتی نجات منه و به هیچ بهانه ای ترکش نمی کنم، اعتقادم اینه که هروقت برای خدای مهربونم قدمی برداشتم، پروردگارم صدها قدم به سمت من اومده و هزاران در رحمت رو به روم باز کرده، پس بهش می گم ؛ یا کریم و یا رب ، دوستت دارم، بیشتر و بالاتر از هر چی تو دنیاست، هیچ وقت تنهام نذار.

کلیدواژه ها: حجاب, دینداری, چادر

1 2 4 5

 
دانلود مجلات فناوري اطلاعات