موضوع: "اجتماعی"

صفحات: 1 3 5

  یکشنبه 12 شهریور 1396 09:35, توسط بنت الهدی   , 713 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

روز تعطیل در منزل، طبق برنامه همه کارهایم را تا ساعت ده انجام داده بودم، تلویزیون را روشن کردم تا حین صرف چای نیمروز، گریزی هم به این جعبه جادو زده باشم، با شبکه آی فیلم و سریالی با روایتی کلیشه ای روبرو شدم؛ پسر و دختر عاشقی که علی­رغم مخالفت­ها و مشکلات به وصال یکدیگر رسیده بودند و بعد ازدواج مشکلات­شان آغاز شده بود! از آنجاییکه اصلا علاقه ای به تماشای اینگونه سریال­ها نداشتم؛ کانال را عوض کردم.
سریالی تحت عنوان “روزنوشت­های یک زن خانه دار"، برایم جالب بود. شخصیت اول سریال خانم وبلاگ نویسی بود که همسرش پزشک بود و دو فرزند دختر و پسر داشت، درگیری­ها و کارهای روزمره مثل رسیدگی به بچه ها و همسرش، آشپزی و خانه داری و… باعث شده بود از زندگیش دل­زده شود و این فکر به سراغش آمده بود که آیا زندگی ایده آلی که تصورش را داشت همین بود؟ خانه نشینی و انجام کارهای تکراری و کسالت آور! نتیجه اینهمه تحصیل همین بود! این حالت افسردگی شخصیت داستان وقتی تشدید شد که کاملاً اتفاقی با یکی از دوستانش که سال­ها از او بی خبر بود ملاقات داشت و متوجه پیشرفت­های او شد. دوستش دکتری گرفته بود، سفرهای متعدد داخل و خارج از کشور رفته بود، سرکار می رفت، و ظاهراً زندگی بر وفق مرادی داشت. پس از بازگشت به خانه تمام مدت این افکار ذهنش را درگیر کرده بود که چرا زود ازدواج کرد و زود بچه دار شد و چرا به دنبال تحقق رویاهایش نرفت! درحالی­که همسر این خانم مردی بسیار مهربان بود و تمام این مدت تلاشش را برای رفع ناراحتی او می نمود، بانوی داستان دو فرزند سالم داشت که آرزوی بسیاری از دوستانش بود، اما چشمانش را به روی داشته هایش بسته بود و حسرت نداشته هایی را می­خورد که اصلاً ارزشمند نبود.

برایم جالب بود؛ چرا که دقیقاً چندی پیش این حس به سراغ خودم آمده بود و بهانه آن مشاهده صفحات اینستاگرام دوستانم بود. صفحاتی مملو از عکس­های فارغ التحصیلی مقاطع مختلف، سفرهای درون و برون کشور، سالگردهای ازدواج، جشن­های تولد، جمع­ های دوستانه، هدایا و افتخارات و خریدها، منازل و دکور و به تصویر کشیدن دورهمی­های دونفره و بچه دار شدن­ها و ماه گرد بچه و … 

 

حس قشنگ

ناخودآگاه زندگی­های سرشار از خوشی و لذت و آرزوهای محقق یافته دوستانم را با زندگی آرام و به ظاهر یکنواخت و آرزوهای شاید برباد رفته خودم مقایسه کردم، این جملات مثل زیرنویس های تلویزیون از پس زمینه ذهنم گذشتند که آیا این بود نتیجه آنهمه رؤیا که در سر می پروراندم؟! این است آن جایگاه که برای خودم متصور شده بودم! تا اینکه یکی از دوستانم با من تماس گرفت و از من خواست دقایقی به حرف­هایش گوش دهم، من باب درد و دل. درست است دوستم از مشکلاتش گفت که بسیار متأثر کننده بود، اما مرا خوشحال کرد. در واقع این خوشحالی بابت تلنگری بود که خدای مهربان به من زد تا از خواب غفلت بیدار شوم. قدر داشته هایم را بدانم و به نداشته هایی که خوشبختی موهومی در ذهنم پروارنده، دل نبندم. یاد جملات استاد ادبیات افتادم که می­گفتن: “وقتی دو یا چند نفر عاشق هم هستند و به یکدیگر علاقه واقعی دارند، این علاقه را در رفتار و اعمال نسبت به یکدیگر نشان می دهند و نیازی به تبلیغ و نمایاندن آن به دیگران ندارند.”

تازه متوجه عمق این جمله شدم: “باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی بقیه مقایسه نکنید" 

و “خوشبختی انتهای مسیر نیست، لذت بردن از طول مسیر است” که اغلب فراموش می کنیم.

به جای چشم دوختن به داشته ها مدام حسرت نداشته­ های بی ارزش را می خوریم. آنقدر پشت در بسته ای که به صلاحمان نیست منتظر می­نشینیم که درهای باز پر از رحمت را نمی­ بینیم! 

پای منبر یکی از دوستانم در شب آخر ماه صفر دو سال پیش شنیده بودم:

شیطان از سه جهت به ما حمله می کند؛

گذشته را در ذهنمان تیره و حسرت وار

آینده را ترسناک و دست نایافتنی

و حال را درگیر این دل مشغولی­ها.

من بیدار شدم، هر شب قبل از خواب و هر روز بعد از بیدار شدن و نیمروز قبل از نماز ظهر به داشته هایم فکر می­کنم و خدای مهربانم را شکر می­گویم؛ داده هایش، نداده هایش و گرفته هایش را، چرا که داده هایش رحمت، نداده هایش حکمت و گرفته هایش آزمایش است.

خدای مهربانم بی نهایت دوستت دارم…

 

  دوشنبه 16 مرداد 1396 13:01, توسط زفاک   , 929 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات, فرهنگی

هوالحبیب

برادرم می‌گوید: «وسط این آفتاب داغ کویر می‌خواهی کجا بروی؟» اخم‌هایم را درهم می‌کشم و در دل می‌گویم: یعنی نباید این اندازه هم قدم برداشت. وقت تنگ است و بقیه اهالی خانه در خواب، پس خیری در بحث کردن نیست. با دلخوری چادرم را روی سر می‌اندازم و راهی می‌شوم. اتوبوس اول به موقع می‌آید، اما از اتوبوس دوم جا می‌مانم. عدل موقع پیاده شدن از کنارم می‌گذرد بدون اینکه توقفی کند. آهی از نهادم بلند می‌شود. ترس دیر رسیدن تازه اینجا به جانم می‌افتد. با اینکه فکر این‌طور وقت‌ها را کرده‌ام و یک مجله چپانده‌ام در کیفم، اما با وجود استرس حوصله ورق زدنش را ندارم. در ایستگاه این پا و آن پا می‌کنم، می‌نشینم، می‌ایستم، ماشین‌های آن سوی خیابان را رصد می‌کنم تا بالاخره اتوبوس دوم از راه می‌رسد. بی‌معطلی سوار می‌شوم. موقع کارت زدن نگاهی به ساعت می‌اندازم، 17:03 است. استرسم بیشتر می‌شود. با احتساب سرعت لاک‌پشتی راننده علی‌رغم جوان بودن، دست‌کم مسیر بیست دقیقه طول می‌کشد و من هنوز راه زیادی در پیش دارم و وقت کمتری. راننده آسوده برای خود می‌راند انگار رانندگی یک مسیر تکراری دل‌چسب‌ترین کار دنیا باشد. به هر ایستگاهی هم که می‌رسد خیلی نرم توقف چندثانیه‌ای می‌کند تا مبادا کسی جا بماند. خون خونم را می‌خورد اما کاری از دستم برنمی‌آید. با خودم فکر می‌کنم، اگر دیر برسم، اگر جا بمانم چه؟ بدون آدرس، حتی بدون گوشی چه کنم؟ به خودم دلداری می‌دهم، حتما اگر قسمت باشد، می‌رسم.

 نگاه نگرانم را از مغازه‌دارهای بی‌خیال و مغازه‌های خلوتشان برمی‌دارم. اتوبوس مسافر چندانی ندارد. یک پیرمرد تنها با عصایی در دست، یک زن و شوهر جوان که ساکت و آرام هستند، صندلی‌های جلو را پر کرده‌اند. یک خانم میان‌سال با دو بچه قد و نیم قد هم کمی آن سوتر  نشسته‌اند. همراهشان یک کیک پز برقی و فلاکس آب و کلی خرت‌وپرت دیگر است. معلوم نیست پی چه می‌روند. توقف ناگهانی راننده رشته افکارم را پاره می‌کند. با خودم می‌گویم: آخر اینجا چه جای ایستادن است آن هم در این تنگی وقت! نگاهی به بیرون می‌اندازم و پیرزنی می‌بینم که کشان‌کشان خود را به اتوبوس می‌رساند. بعد از سوارشدن کلی دعای خیر و سلامتی حواله راننده می‌کند، راننده هم نگاه رضایت مندی تحویلش می‌دهد و می‌گوید: «وظیفه‌مان هست مادر.» حسودی‌ام می‌شود، اگر راننده قبلی هم مرا دیده بود الان باید رسیده باشم. اما…

نرسیده به چهارراه پیاده می‌شوم. به دستگاه کارت‌خوان نگاه می‌کنم ساعت 17:22 است. باید در هشت دقیقه خودم را برسانم به امامزاده. تمام توانم را در پاهایم جمع می‌کنم و شروع می‌کنم به تند قدم برداشتن. برای بیکار نبودن سرکوفت گوشی نخریدن را به خودم می‌زنم و اینکه چرا به توصیه دوست و آشنا گوش نمی‌دهم. وقتی به امامزاده می‌رسم کسی نیست! همه‌جا سوت‌وکور است. حتی پرنده هم پر نمی‌زند، چه رسد به آدم. بغض می‌نشیند در گلویم. پاهایم تاب ایستادن ندارد. با ناامیدی به دیوار تکیه می‌دهم. تنم خیس عرق است و دهانم خشک شده. فکرم به‌جایی قد نمی‌دهد. حتی نمی‌دانم ساعت چند است. دارم به برگشتن فکر می‌کنم که پرایدی کنار خیابان نگه می‌دارد. خانم راننده برایم دست تکان می‌دهد. به خیال اینکه دنبال آدرس است محلش نمی‌گذارم؛ اما دست‌بردار نیست. ناچار می‌روم جلو. نه راننده و نه سرنشین‌ها هیچ‌کدام برایم آشنا نیستند. خانمی که پشت رل است، می‌پرسد: «شما هم می‌رین خونه شهید مدافع حرم»، با خوشحالی آمیخته با تعجب می‌گویم بله. می‌گوید: «پس معطل چی هستین، سوار شین.»

بیست‌دقیقه‌ای طول می‌کشد تا برسیم. خانه ابتدای بن‌بست مطهری است، طبقه دوم یک مغازه. به نظر نوساز می‌آید. دم در همسر شهید منتظر ایستاده و به تک‌تکمان خوشامد می‌گوید. خانه کوچک‌تر و ساده‌تر از آن چیزی است که تصورش را داشته‌ام؛ اما مرتب و تمیز است. ورودی‌اش یک آشپزخانه اپن است و جلوتر یک سالن پذیرایی که با دو قالی کوچک دو در سه مفروش است؛ و دورتادورش را بالش‌ و تشکچه‌های رنگی چیده‌اند. خبری از مبلمان و دکوراسیون فلان نیست. شاید تجمل‌ترین بخش خانه همان ال سی دی کوچک باشد. همسر شهید، زنی سربه‌زیر و آرام است. از نگاهش غم غربت می‌ریزد. “خانم سخاوی” سر صحبت را با سؤالاتش باز می‌کند و او با لهجه‌ی افغانی که گویی غلظتش را سال‌های دوری کاسته است، پاسخ می‌دهد. از علاقه همسرش برای رفتن می‌گوید. زمانی که تازه شش ماه از ازدواجشان گذشته بود. مکث می‌کند. شاید مثل من بغضی در گلو دارد. حرف که می‌زند، حس می‌کنم مظلوم‌ترین زن عالم روبه‌رویم نشسته است. زنی که غیر غریبی و دوری از وطن، به رفتن و نبودنش همسرش هم رضایت داده است و حالا آرام و صبور است. وقتی از خواب‌های همسرش می‌گوید، چشم‌هایش برق می‌زند انگار برای او همین اندازه حضور کافی است. گله‌اش اما یک‌چیز است. زخم‌زبان‌هایی که گاه و بیگاه دلش را می‌رنجاند. آدم‌هایی که انصاف ندارند و با خود نمی‌اندیشند اجاره‌نشینی در کشوری بیگانه آن‌هم در خانه‌ای 50 متری با حساب‌های بانکی چندمیلیونی جور نیست.

چشم می‌چرخانم و گوشه‌ای از سالن گهواره‌ای چوبی می‌بینم. فرزند شهید در خواب است. سمت دیگر روی دیوار قاب عکسی است که زیرش با خط درشتی نوشته شده شهید “سید سردار موسوی". کنارش تصویر کوچک‌تری از فرزند جا خوش کرده است. انگار دستی خواسته باشد دوری پدر و پسر و حسرت ندیدن همدیگر را جبران کند. به سید عباس می‌اندیشم؛ فرزندی که بی‌پدر قد می‌کشد. به مدرسه می‌رود و عاشقی می‌آموزد، درست مثل پدرش. در دلم آرزو می‌کنم تا آن روز در هیچ کجای عالم خبری از ظلم و ظالم نباشد.

حالا برای برگشتن عجله‌ای ندارم. آرام و بی‌رمق عرض خیابان را طی می‌کنم و در ایستگاه منتظر اتوبوس می‌نشینم. انگار برای خورشید هم تاب و توانی نمانده است. اتوبوس مرا به خانه خواهد رساند. خانه‌ای که گرمای پدر دارد و آرامش و امنیت. حس می‌کنم سینه‌ام تنگ شده است. نفسم را عمیق می‌کنم؛ اما انگار هوای شهر از همیشه دلگیر‌تر است.

 

  یکشنبه 15 مرداد 1396 13:36, توسط بنت الهدی   , 311 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

همیشه وقتی می­خواستم خط تمرین کنم، باید دنبال جای مناسبی می­گشتم.  جایی امن و مطمئن که نکند مرکب بریزد و فرش کثیف شود، روتختی رنگی شود، کسی بی هوا بیاید و پا روی قلم ها بگذارد و بشکنند. دنبال مکانی بودم تا حال و هوای کار هنری داشته باشد؛ صداهای مزاحم که حواسم را پرت می­کنند، مثل تلویزیون یا صدای خیابان، نیاید؛ بقیه که از صدای دلنشین کشیده شدن قلم روی کاغذ خوششان نمی آید و اعتراض می کنند: کی نوشتنت تمام می­شود؟! این صدا اعصابمان را خرد می­کند و … در نتیجه این اعتراض­ها به دستخط مورد انتظار نمی­رسیدم. تا اینکه حین مرتب کردن بخش­هایی از خانه به مکان دنجی رسیدم که تا کنون به چشمم نخورده بود. مکانی آرام با منظره­ای زیبا، دور از هیاهوی خانه و صداها و رفت و آمدهای مزاحم!

 

 

حیاط خانه ما

 

زیرزمین خانه با منظره‌ه­ای بسیار زیبا از حیاط؛ شاخه­‌های تاک و سایه دلنشین آن، حوضچه کوچک آب کنار باغچه، درختچه رز هفت رنگ و درخت زیبا و پربار گوجه سبز. با کمی تجهیزات مکان جدید برای تمرکز و تمرین فراهم شد. وسایل خطاطی به همراه چندین کتاب که مورد علاقه‌­ام بود به میز کوچک تعبیه شده در گوشه دنج من، منتقل شد. حالا ساعاتی در روز با فراق خاطر به تمرین خط مشغول می­شوم. چقدر خوب است در خانه­‌هایمان مکانی را به عنوان “گوشه دنج” به بقیه معرفی کنیم، تا لحظاتی از روز به خودمان و فعالیت­های مورد علاقه­‌مان اختصاص داده شود. تا بقیه مطلع باشند وقتی در آن مکان هستیم مزاحممان نشوند.

همه آدم­ها در مسیر زندگی به این لحظات نیاز دارند، تا قوای از دست رفته‌­شان را بازیابند و با انرژی بیشتری کنار خانواده بقیه لحظات را سپری کنند. این مکان و لحظه را تجربه کنید و به آنانکه دوستشان دارید و آرامش­شان در زندگی­تان تاثیر گذار است، پیشنهاد دهید. چرا که این دستور به دوام و بقاء زندگی­تان کمک خواهد کرد. کافی­ست امتحان نمایید.

  شنبه 31 تیر 1396 16:43, توسط سیده فاطمه   , 249 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی

برای خرید مایحتاج خانه، رفته بودم میدان میوه‌تره‌بار. چند ماهی می‌شود شیوه “جدا کن، سوا کن” در میدان‌های تهران اجرا می‌شود و مردم خودشان می‌توانند میوه‌ها و صیفی‌جاتی که می‌خواهند بردارند؛ چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی

کدو، بامجون، هویج، ذرت، فلفل دلمه موادی بودند که برای شام و ناهار فردا احتیاج داشتم. میوه هم نداشتیم. نخودسبز هم برای مصرف طول سال و فریز کردن باید میخریدم و چند چیز دیگر؛ همه خریدهایم در این عکس جمع شدند:

 

دو عدد بادمجان، سه عدد کدو، دو عدد فلفل، سه عدد ذرت برای درست کردن دو وعده غذا، یک عدد طالبی و مقداری شلیل و چند خیار چنبر به عنوان میوه، مقداری هویج برای مصرف در غذا و آب‌گیری و سه کیلو نخودسبز برای فریز کردن، نان و سس مایونز

شاید برای بعضی‌ها دو و سه عدد میوه خریدن خنده‌دار یا خجالت‌آور باشد، اما من از کم خرید کردن خجالت نمیکشم و به نظرم روش خرید درست همین است! یعنی مقداری که احتیاج دو سه روز خانه می‌شود را می‌خرم و از آنها استفاده کنیم. قبلا میوه و مواد زیاد میخریدیم و در یخچال می‌مانند و چون از مصرف و نیازمان بیشتر بود، خراب می‌شدند و اسراف؛ ولی این روش هم از اسراف جلوگیری می‌کند، هم باعث می‌شود مواد غذایی را تازه مصرف کنیم :) یخچال و فریزر هم پر نمی‌شوند و دغدغه این را نداریم که یخچالمان کوچک است و باید عوض کنیم و یک بزرگتر بخریم. به نظر شما این روش بهتری نیست؟

بیایید به‌اندازه خرید کنیم.

  سه شنبه 27 تیر 1396 08:13, توسط طاهره رفيعي   , 306 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی

خسته و کوفته به اتوبوس رسیدم و سوار شدم. اتوبوس پر شده بود و نزدیک بود حرکت کنه. وقتی کمی نفس گرفتم، به اطرافم نگاه کردم. با دیدن یک قیافه جا خوردم، فکر کردم ماکتی که چادر سرش کردن اوردن تو اتوبوس! کمی که دقت کردم، دیدم ماکت نیست؛ بله، یک خانم محترم بود، اونم با صد قلم آرایش که صورتشو واقعا مصنوعی و شبیه ماکت یا عروسک کرده بود؛ البته حجابش کامل کامل بود، فقط گردی صورتش معلوم بود و دستش تا مچ.

با خودم گفتم یعنی حجابی که اسلام از ما میخاد اینه؟ درسته که فقط حد مجاز بدنش معلومه، ولی اینقدر آرایش کرده که منِ خانم، تا چند لحظه جذب و حیرون شدم، وای به حال اقایون.

یاد زمانی افتادم که دخترمو می‌بردم جامعةالقرآن. اونجا یک خانمی میومد که خیاط بود و هر دفعه برا دختر کوچیکش پیراهنی خوشکل با ساق پا و تل هم رنگ میپوشید و ست می کرد. ولی این دختر بعضی روزا با مقنعه و چادر میومد، اون موقع بود که دلت براش اب می رفت و فقط دوست داشتی قربون صدقش بری، از بس که این دختر باوقار و متین می شد. مامانشم می گفت: روزایی که چادر می پوشه کلا رفتارش فرق می کنه، تو خیابونم که میریم، مثل روزای دیگه نمی‌‌خنده، بدو بدو نمیکنه و سنگین و باوقار کنار من راه میاد.

اهی کشیدم و گفتم کاش همه چادریای ما حرمت چادرو از اون دختر پنج ساله یاد می گرفتن، کاش فطرتشون همون طوری پاک میموند و حرمت چادرو نمی شکستن.
ولی آخر سر متوجه خودم شدم که ای وای برمن، شاید رفتار این خانم و افرادی مثل این تقصیر من و امثال منه! چون بسیاری از بد حجاب ها از سر ناآگاهی و جهله. اگه ما وظیفمونو خوب انجام می‌دادیم و باعث آگاهی این افراد می شدیم شاید وضعیت جامعه ما الان این طوری نبود.

  یکشنبه 25 تیر 1396 10:04, توسط نسیم   , 187 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات, طلبگی, فرهنگی

روزهای بلند تابستان 95 بود. باخودم گفتم کاش میشد کاری کرد تا از این ساعات و لحظات بهترین استفاده را ببریم. فرصت به سرعت میگذرد وناگهان میگویند: تمام شد باید بروی. آنوقت ما میمانیم وحسرت لحظاتی که میتوانستیم جور دیگری بگذرانیم…

صله رحم.خوب میشد با اقوام در این هیاهوی زندگی ارتباط بیشتری داشت. برنامه ای منظم وهفتگی والبته هدفمند. چون در غیر اینصورت دورهم نشستن بود و حرفهای بیهوده واحتمالا غیبت و…

تصمیم گرفتم: مهمانی دوره ای خانمهای فامیل کوچک و بزرگ، اسمش را هم گذاشتیم“دورهمی” برنامه مان شد خواندن چند صفحه قرآن و یک دعای مختصر، اگرهم مناسبتی در پیش بود اعمال آن روز را بیان میکردم. البته نه رسمی، کاملا دوستانه وخودمانی، وبعد هم گفتگوهای خومانی و بگو وبخند وپذیرایی مختصر.

از منزل خودمان شروع کردم و اتفاقا با استقبال بیشتر خانمها مواجه شد. روزهای شاد وخوبی را گذراندیم، دورهم بودن، خواندن قرآن که کم کم همه تشویق به خواندن و صحیح خوانی شدند، وهمینطور پذیرایی که ساده باشد تا همه براحتی بتوانند جلسه ای را در منزل خودشان برگزارکنند.

اما با شروع درس وبحث تعطیل شد. کاش امسال هم دوباره راه میافتاد.

نوروا بیوتکم بالقرآن…

  سه شنبه 20 تیر 1396 15:21, توسط بنت الهدی   , 367 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات

 بعد ماه رمضون تصمیم گرفتم دستی به سر و گوش اتاقم بکشم. چند وقت بود ردیف بالایی کتابخونم که دستم نمی رسید و چیزای قدیمی تر اونجا بود، هدفم شده بود.کارمو از ردیف بالا شروع کردم، پوشه و کتاب و هرچی اون بالا جمع شده بود آوردم پایین روی یک پارچه، گرد نشسته روی کتاب ها رو می گرفتم و کنار میذاشتمشون که یکدفعه رسیدم به کتاب “اعتماد به نفس” باربارا، یادم بود این کتاب هدیه یکی از بهترین دوستام بود، رفتم سراغ صفحه اولش (اغلب صفحه اول کتاب هایی که هدیه می گیرم یا هدیه میدم، با یک بیت شعر و تاریخ هدیه همراهه)، نوشته اول کتاب واقعا برام جالب بود، دوست عزیزم فاطمه اینو نوشته بود:

«امروز چشمم افتاد به یکی از کارتهایی که سال های پیش بهم داده بودی، این شعرو توش نوشته بودی:

در شبِ تردیدِ من برگ نگاه

می روی با موج خاموشی کجا؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب

من کجا، خاک فراموشی کجا!

از اون موقع فقط هشت سال می گذره، امیدوارم تا وقتی نوه دار هم می شیم، همدیگرو فراموش نکنیم!»

 سریع از صفحه اول کتاب عکس گرفتم و از طریق پیام رسان عکس رو براش ارسال کردم.تا همین یکی دو سال پیش، ما تاریخ تولد همو تبریک میگفتیم و شده با یک پیام از حال و احوال همدیگه باخبر بودیم، اما حدود یک سال و نیم می شه از هم خبری نداریم. هنوز نوه دار نشدیم، حتی بچه هم نداریم، اما یه جورایی همدیگرو فراموش کردیم.همونطور که مولا امیر المومنین علیه السلام فرمودند:

اَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنْ اِکتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ اَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.

 ناتوان ترین مردم، کسی است که از به دست آوردن برادران [و دوستان] ناتوان باشد و ناتوان تر از او کسی است که دوستی را که به دست آورده است، از دست بدهد1.(نهج البلاغه، حکمت12)

ما دوستای ده دوازده ساله که اینهمه با هم صمیمی و یکدل بودیم، واقعا حیف نیست این رابطه رو به فراموشی بسپاریم و بی خبر از هم روزهامون رو بگذرونیم؟!دلم برای دوستان جانیم تنگ میشه، شده در حد نیم ساعت، ببینمشون خوشحال میشم. اما اگه این دیدار حاصل نشه، به پیام هم دلمون خوشه.

دوستای خوبتون رو حفظ کنید و ازشون بی خبر نباشین.

1 3 5

 
دانلود مجلات فناوري اطلاعات