موضوع: "فرهنگی"

صفحات: 1 3

  پنجشنبه 4 مرداد 1397 13:07, توسط زفاک   , 308 کلمات  
موضوعات: فرهنگی, مناسبتی

هوالحبیب
روز آخر سفر است. نشسته‌ام در صحن عتیق، بی‌همسفر. محو صحن و سرا و سرمست از صدای نقاره‌هایی که نزدیکی اذان مغرب را خبر می‌دهند. صحن لحظه به لحظه شلوغ‌تر می‌شود. تا حدی که جایی برای سوزن انداختن نمی‌ماند. مثل همیشه می‌روم در نخ آدم‌ها. بغل دستم دختر جوانی است که حتی با چادر رنگی‌اش نتوانسته حجابش را کامل کند! چشمش دائم به آسمان است انگار از انبوه ابرهای سیاه، ترس دارد. ابرها، گویی کیلومترها بغض سنگینی را به دوش کشیده‌اند تا به اینجا برسند و حالا مترصد فرصتی باشند برای باریدن، برای سبک شدن. زن میانسالی که طرف دیگر دختر جوان نشسته، برمی گردد سمتش و با یقینی که از تک تک واژه‌هایش شنیده می‌شود، می‌گوید: «خیالت تخت دخترم! این ابرها هم اجازه‌شان دست آقا است.» من در دلم به حرفش می‌خندم. به خودم می‌گویم: «بین این همه خواسته‌ی مهم که زائرها دارند امام اعتنایی به این حرف‌ها ندارد!» دختر جوان که انگار از نگرانی‌اش کم شده، دست می‌برد و تسبیح خوشرنگی از سجاده‌اش برمی‌دارد و مشغول ذکر می‌شود. حالا من چشم از آسمان برنمی‌دارم گه‌گاه دانه‌ای روی صورتم می‌افتد و من برای بارانی سهمیگن لحظه‌شماری می‌کنم. حتی از اینکه پیش بینی‌ام درست از آب درآمده کمی هم خوشحال می‌شوم.
نماز مغرب و تعقیبش به اتمام می‌رسد اما برخلاف تصورم خبری از باران نمی‌شود حتی دریغ از همان دانه‌های کوچک قبلی، ابرها انگار دیگر بنای باریدن ندارند. دختر جوان هم که دیگر بیمی برایش باقی نمانده خودش را برای نماز عشاء آماده می‌کند. اما به محض اینکه صدای سلام نماز عشاء از بلندگوها به گوش می‌رسد، ابرها شروع می‌کنند به باریدن. زن میانسال می‌خندد و روبه دختر جوان می‌گوید: «معطل نکن تا خیس نشدی پاشو.» دختر جوان هم در حالی که چشم‌هایش برق خوشحالی دارد تند از جایش بلند می‌شود. من اما یک لحظه از فکری که کرده‌ام شرمگین می‌شوم. آسمان غرش دیگری می‌کند و باران شدیدتر می‌شود…

  جمعه 29 تیر 1397 21:11, توسط زفاک   , 247 کلمات  
موضوعات: فرهنگی

هوالحبیب
نمی‌دانم چرا دانشگاه این اندازه تغییر کرده بود. انگار همه چیز جابه جا شده بود. به هوای یادآوری خاطرات وارد دانشکده شدم. ساختمانش را گسترش داده بودند. آزمایشگاه های جدید، کلاس های بزرگ، به کلی تغییر کرده بود. بین دانشجوها چهره آشنایی نمی‌دیدم. حس غریب و خاصی داشتم. یک لحظه دلم هوای حرم الشهدا کرد، ‌خواستم بروم سمت چپ. اما انگار پاهایم دست خودم نبود. رفتم سمت راست جایی که به پارکینگ منتهی می‌شد اما حالا محوطه گسترده‌ای بود و مملو از جمعیت. نمی‌دانم این همه آدم اینجا چه می‌کردند انگار مراسم مهمی بود. پرسیدم: « اینجا چه خبر است؟» یکی گفت: «‌شهید آوردند.» با لحنی سرشار از تعجب گفتم: «اینجا که پنج شهید داشت.» بعد دوباره یادم آمد که من می‌خواستم بروم سمت حرم الشهدا چرا سر از اینجا درآوردم، اما انگار باز چیزی مانعم شد، نیرویی که جمعیت را برایم کنار می‌زد و مرا به جلو می‌برد. وسط محوطه که رسیدم چند تابوت با پرچم سه رنگ چیده بودند. کمی جلوتر رفتم درست مقابل یکی از تابوت‌ها که رسیدم باز همان نیرو مرا متوقف کرد. خوب که نگاه کردم دیدم نوشته‌اند شهید مدافع حرم “حسین مقدم". نمی‌دانم چرا دلم هری ریخت. چشم که باز کردم، تمام تنم از بیم خوابی که دیده بودم، می‌لرزید. خوابی که مثل رازی سر به مهر در سینه نگه داشتم و با هیچ کس از آن حرفی نزدم، حتی با تو وقتی که عزم رفتن داشتی. انگار از همان شب چشم انتظار این لحظه بودم، زمانی که برای همیشه ماندگار می‌شوی.

  پنجشنبه 2 آذر 1396 19:28, توسط زفاک   , 403 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, خاطرات, فرهنگی

هوالحبیب
“زهرا” از همکلاسی‌های دوران دانشگاهم بود. دختری باهوش، پرتلاش و خستگی ناپذیر که در انجمن علمی دانشکده هم فعالیت داشت. از نظر اخلاقی خوش مشرب بود. به قول خودش با همه طور آدمی جور می‌شد. از مذهبی‌های سفت و سخت تا آنهایی که از دین و خدا کلامی نشنیده بودند. یادم هست اوایل آشنایی‌مان قرار شد هر کدام از بچه‌ها نظرش را در مورد دیگران روی کاغذ بنویسد البته بدون ذکر نام خودش! آن روز برای او نوشتم نخود هر آش! با اینکه بعدا فهمید نظر از من هست ناراحتی‌اش را نشان نداد و خیلی منطقی جوابم را داد. چیزی که در اغلب ما مذهبی‌ها به چشم نمی‌خورد! خیلی زود جوش می‌آوریم. منتظریم کسی خلاف نظرمان چیزی بگوید تا حسابش را برسیم. در حالی که کافی است کمی منطق و استدلال و روی خوش خرج کنیم آن وقت اگر طرف اهل پذیرش باشد سریع کوتاه می‌آید.
“زهرا” وجدان کاری بالایی داشت، طوری که حاضر نبود حق کسی را ضایع کند. اگر کاری از دستش برمی‌آمد دریغ نمی‌کرد. خساست به خرج نمی‌داد. یادم هست سر پایان نامه‌ام اگر کمک‌های او نبود حسابی لنگ می‌ماندم. تنها عیبش این بود که همه تلاشش جنبه مادی داشت. درس می‌خواند، کار می‌کرد، پروژه‌های زیادی انجام می‌داد فقط به خاطر پول و مادیات. علم را هم برای رسیدن به مادیات دوست داشت. (آفتی که دامان بیشتر دانشجوهای کشور را گرفته است). همه هدفش دنیا بود. یادم هست وقتی ماشین مدل بالایی را وسط خیابان می‌دید چشم‌هایش چه برق خاصی می‌زد و چه اندازه به شوق می‌آمد. این همان معضلی بود که نمی‌توانستم هضمش کنم. در دلم به او می‌گفتم: «به فرض که تلاش کنی و خدا هم همه چیز را در اختیار تو قرار دهد، به آخر خط که رسیدی چه می‌کنی؟» گاهی وسوسه می‌شدم نظرش را در مورد مرگ بدانم. اینکه چقدر به آن فکر می‌کند. چیزی که قاعدتاً برای هیچ کس قابل انکار نیست. واقعیتی که دیر یا زود رخ می‌دهد. نمی‌دانم شاید آدم‌هایی مثل “زهرا” فکر می‌کنند حالا که قرار است روزی بمیریم بگذار چند صباحی خوش باشیم و از دنیا بهره ببریم. اصلا بگذار با همین چیزها سرمان گرم شود تا یادمان برود که روزی هم باید برویم.
این روزها با اینکه دیگر زهرا را نمی‌بینم و خبری از او ندارم اما دلم می‌خواهد اتفاقی مثل “خیلی دور خیلی نزدیک” “میرکریمی” برایش رخ دهد. مثل “دکتر عالم” یک جایی در زندگی به حقیقت برسد. بفهمد خدا تنها هدف والایی است که ارزش زیستن دارد.

 

  دوشنبه 8 آبان 1396 22:35, توسط زفاک   , 534 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی, مناسبتی

هوالشهید

در شهر من یعنی شاهدیه نه فقط دهه اول و آخر، بلکه تمام شب‌های محرم و صفر روضه برقرار است. هر حسینیه بین 5 تا 10 شب که خرج بیشتر آنها از موقوفات است. مثلاً کسی زمین زراعی یا خانه و باغی داشته که آن را وقف بر مراسم روضه‌خوانی کرده است و این موقوفات تا الآن باقی‌مانده و باعث ماندگاری مراسم عزاداری شده است. روضه‌ها معمولاً بعد نماز مغرب و عشا شروع می‌شود اما گه گاه صبح یا عصر هم جایی مجلس خانگی برپا می‌شود.

مجالس عزا با سیاه‌پوش و شعر نوشته‌های “محتشم” مزین می‌شود و تک‌وتوک “شَدَّه". “شَدَّه” ستون چوبی به طول 2 متر است که به قسمت بالایی آن پارچه‌های رنگی یا مشکی آویزان می‌کنند. بچه‌تر که بودم حکمتشان را از مادرم می‌پرسیدم اما او همیشه دست‌به‌سرم می‌کرد! شاید چون خودش هم درست نمی‌دانست! قبل‌ترها شاید بیش از اینکه روستایمان اسم شهر به خود بگیرد حسینیه‌های بدون سقف بودند و با خیمه (پوش) مسقف می‌شدند. البته در سال‌های اخیر برای اغلبشان سقف‌های شیر بانی ساخته‌اند اما بازهم تک‌وتوک حسینیه‌ای باقی مانده که به منوال قدیم و با خیمه پوشانده می‌شود. پوش‌ها از قدیم وقف می‌شدند به همین دلیل هنوز هم طرح قدیم شیر و خورشیدشان را دارند، چیزی که در بچگی مرا با خود درگیر می‌گیرد و حالا مفهوم دیگری به خود گرفته است.

پذیرایی عمده روضه‌، چای است.البته این سال‌ها پای شیر و قهوه هم به مجالس باز شده. یادم هست قدیم‌ها استکان چای و نعلبکی را درون پیش‌دستی کوچکی به نام “طاس” می‌گذاشتند. جنس طاس‌ها اغلب استیل بود البته مادرم یکدست چینی‌اش را داشت. الآن در بعضی مجالس هنوز هم چای را درون همین طاس‌ها می‌گذارند. غذای نذری مرسوم آش گندم است. آش گندم؛ ملغمه‌ای از حبوبات و گوشت است که پختش زحمت زیادی می‌طلبد و بر عهده مردهاست! غیر از آش گندم، شله‌زرد، قیمه و غذاهای دیگری هم پخته و بین مردم پخش می‌شود.

مثل غالب شهرها، اینجا نیز اوج مراسم عزاداری مربوط به روز تاسوعا و عاشورا و بیست و هشت صفر است؛ البته روز سیزده محرم هم مراسم ویژه‌ای با حضور دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی برگزار می‌شود. نخل برداری یکی از مهم‌ترین بخش‌های عزاداری است. اینجا کمتر محله و حسینیه‌ای پیدا می‌شود که نخل نداشته باشد. نخل پیکره چوبی به شکل سرو است که نماد تابوت امام حسین به شمار می‌رود. نخل را از چند شب قبل با پارچه‌های مشکی، آیینه و تیرک‌های چوبی تزیین می‌کنند. که هرکدام فلسفه خودش را دارد. مثلاً آیینه نماد صافی و پاکی امام حسین است یا تیرک‌ها نشانه تیرهایی که به امام حسین در روز عاشورا زده شده است. مراسم نخل برداری در صبح یا عصر عاشورا برگزار می‌شود. مردها مسافتی مثلاً بین چند حسینیه آن را به دوش می‌کشند و بین راه چند جا آن را زمین گذاشته و به سینه‌زنی و نوحه‌سرایی می‌پردازند.

یکی دیگر از مراسم قدیمی که همچنان در شهر برگزار می‌شود سنگ‌زنی است. در مراسم سنگ‌زنی مردها دو قطعه چوب گرد در دست گرفته و همزمان با مداح که نوحه‌ای با این مطلع “آمدند جمله محبان حسین / سنگ و بر سینه‌زنان شیون و شین"می‌خواند، با ضرب خاصی به هم می‌زنند. در پایان هم ذکر مصیبتی صورت می‌گیرد.

مراسم تعزیه نیز برای خود جایگاه ویژه‌ای دارد که با همان سبک و سیاق قدیم و اشعار ماندگار برگزار می‌شود.

 

  چهارشنبه 19 مهر 1396 15:21, توسط زفاک   , 478 کلمات  
موضوعات: فرهنگی

هوالحبیب

آقا! شما که خودتان از حالشان خبر دارید. بهتر از هر کسی می‌دانید روی دل تک تکشان داغ نبودن است. بغض جاماندن دارد خفه‌شان می‌کند. شما که بی‌تابیشان را گواه هستید. آن روز که درب خانه به آتش کشیده شد، نبودند. وقتی صورت حسنین(ع) از ترس رنگ باخت و اشک‌ زینبین(س) روی گونه‌هایشان جاری شد، وقتی که برای گرفتن بیعت دستان فاتح خیبر با طناب بسته ‌شد. زمانی که سخن خدا و پیامبرش روی زمین مانده بود و فاطمه(س) به تنهایی باید جور همه را می‌کشید، با صورت نیلی و پهلوی ضرب دیده. آری نبودند تا حامی مولایشان باشند و فدایی بضعه النبی شوند.

شما می‌دانید چقدر برایشان سخت است شنیدن و مرور آن لحظه‌ها که قلب حیدر در سوگ همسر جوانش ‌سوخت و حقش لگدکوب دنیاطلبی و جهل مردمان شد. دردی که درمانی نیافت حتی 25 سال بعد که دست‌ها برای بیعت دراز شد اما باز شد آنچه نباید می‌شد. حرمت‌ها زیر پا گذاشته شد. باز مولا ماند و جنگ و جنگ و جنگ و آنها که نبودند در میانه میدان. فریاد حق در گوش کوچه‌های کوفه پیچید و گم شد. بازار بهانه‌‌ی مردمان گرم بود. دنیا بود و طنازی‌هایش. معاویه بود و حیله‌هایش. می‌رفت تا غم بی‌پدری، ماتم بی‌مادری را مضاعف کند. زمان می‌‌گذشت، اما بر بصیرت مردمان افزوده ‌نمی‌شد، آن اندازه که می‌باید. عبرت‌ها بسیار بود و عبرت گیرنده‌ها اندک. زمان شرمسار از کنار بستر بیماری بوتراب گذشت و بر پاره‌های جگر خونین حسن(ع) ‌گریست تا به سال یک هزار و مصیبت رسید. سال یک هزار و جنگ. سال یک هزار و نیرنگ. زمان با اینکه خسته بود و دلخون، ناگزیر پا به عصر عاشورا گذاشت و فریاد هل من ناصر حسین(ع) بی‌تابش کرد. زمان ماند و حیرانی ماندگار. اما باز رخصت حضور آنها نبود. عباس(ع) ماند، بی‌دست و مشک و علم. نور عین رسول ماند و خیل دشمنان. تیر و سنگ و نیزه‌های بی‌امان. زینب و آتش و شب و تشنگی کودکان و باز درد پشت درد.

زمان می‌گذشت و شاهد جور و ظلم‌ بی‌شمار ظالمان بود تا به حالا برسد، سال یک هزار و غیبتِ شما، صاحبِ زمان (عج). می‌بینید شیطان چطور یکه تازی می‌کند و خیال خام نابودی توحید در سر می‌پروراند. این جماعت به ظاهر داعی اسلام از قوم و قبیله ابوسفیان‌ها عصر جاهلی‌اند. می‌خواهند داغ بقیع را تازه کنند پس نوبت آنهاست که هستند مردان مرد؛ همان‌ها که این همه نبودن برایشان عقده بود. وقت بودن است. فصل پرکشیدن است و شما خوب می‌دانید این کبوتران بی‌قرار از کام مرگ باکی ندارند و چگونه بی‌محابا خود را در میان معرکه می‌اندازند. این‌ها فدائیان آخر الزمانی شمایند؛ مدافعان حرم اجدادتان. اهل دنیا و پی راحت طلبی نیستند. بصیرند و در دل حب شما دارند. اهل کوفه نیستند. با بی‌وفایی میانه‌ای ندارند تا سردی و گرمی و زن و فرزند را بهانه کنند و دست از یاری‌تان بردارند. می‌روند تا زمان باز شرمنده شما نباشد و گاه رسیدن‌تان هموار شود ان شاءالله.

 

  شنبه 25 شهریور 1396 22:51, توسط زفاک   , 411 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی

هوالحق

بین مجله‌ها خبری از “داستان همشهری” و “بزنگاه” نیست. از کتابدار سؤال می‌کنم، جواب سربالایی حواله‌ام می‌کند. تاریخ روی جلد مجله‌ای را نگاه می‌کنم مربوط به چهار ماه قبل هست! بااین‌حال برمی‎دارم بالاخره کاچی بعض هیچی است! به‌محض رسیدن به خانه شروع می‌کنم به ورق زدن مجله برای براندازی اولیه و انتخاب مطلبی که سر فرصت بخوانم؛ اما وسط یکی از صفحه‌ها چیزی توجهم را جلب می‌کند؛ خواننده‌ای در حال گرفتن جایزه است آن‌هم از جشنواره فجر! نکته قابل‌توجه ظاهر آقای خواننده است؛ درواقع موهای بلند و مجعدی که تابه‌حال در عمرم از هیچ زنی سراغ نداشتم چه رسد به مرد! بارها پیش‌آمده که به این مسئله فکر کردم اما حکمتش را نفهمیدم، اینکه چرا بعضی از هنرمندان سعی دارند یک تیپ و فرم خاصی داشته باشند. مثلاً یکی موهای بلند می‌گذارد آن‌یکی تا ته می‌زند. ریش و سبیل هم که الا ماشاءالله. بعضی‌ها را که می‌بینی یادی از کُنت‌های سده هیجده میلادی می‌کنی! و عده‌ی دیگری هم زده‌اند روی دست عرفای قرن دو و سه هجری، مثل همان خواننده‌ای که ذکرش رفت! خانم‌ها هم که از آقایان کم ندارند با مدل‌های مختلف آرایش صورت و برگزاری شوهای لباس! آن‌هم در جشنواره‌ها که رونق دیگری می‌یابد. آیا ظاهر متفاوت آن‌ها برای اثبات برتر بودنشان است؟ آیا در ذهن آن‌ها هنر متاعی بادآورده برای جلب‌توجه و ارضاء حس خودکم‌بینی است؟ به نظر می‌رسد این سبک و سیاق‌ها نه‌تنها با روح ایرانی اسلامی ما سازگاری ندارد بلکه ابزاری برای ترویج مدل و سبک‌های غربی بین جوان‌ها است. حال‌آنکه در بینش و اندیشه یک مسلمان هنر ودیعه‌ای الهی است تا هنرمند با به‌کارگیری آن روح آدمی را تعالی بخشد و پیوندی میان انسان و خدا ایجاد کند. سفارش‌هایی که در مورد خوش‌صدا بودن مؤذن و قاری قرآن شده مهر تأییدی بر این مطلب است. هدف تلاش برای هدایت به سمت حقیقت است نه فریب انسان‌ها با تظاهر و تفاخر! پس آنچه به یک هنرمند ارزش و اعتبار می‌بخشد شکل و شمایل عجیب‌وغریب نیست، بلکه روح دردمندی است که به مشکلات پیرامون خود بی‌اعتنا نیست و تلاش می‌کند با زبان هنر به بیان آن بپردازد. ظاهر موقر و دلنشین چنین شخصی بیانی است از درون متناسب و موزون او که ریشه در ذهن و اندیشه‌اش دارد. بدون شک کلید محبوبیت هنرمند در بین مردم، صمیمت و صداقتی است که وی با مخاطبان خود دارد نه چیز دیگری. امید است هنرمندان ما با درک جایگاه ویژه و نقش مهم خود در جامعه رویکردی بهتر از این برگزینند و بیش از این بازیچه‌ی دست غرب‌زدگان نگردند.

 

  سه شنبه 14 شهریور 1396 18:42, توسط زفاک   , 406 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی

هوالحق

به خودم قول داده بود تابستان که از راه برسد در دریایی از کتاب غرق شوم اما نشدم! یعنی تا همین لحظه که مشغول نوشتن هستم، تنها موفق به خواندن چهار کتاب شده‌ام. قریب به سه ماه و چهار کتاب، واقعاً تأسف‌برانگیز است نه؟! یک روز باید بایستم جلوی خودم و بزنم زیر بعضی مصلحت‌اندیشی‌ها و کتاب‌هایی را از لیست خواندن حذف کنم؛ اما می‌دانم تا مقوله خواندن با امتحان و طمع نمره همراه است همین آش و همین کاسه است. این روزها اگرچه حسرت لحظه‌های ازدست‌رفته و کتاب‌های نخوانده آزارم می‌دهد بااین‌همه دست‌کم از خواندن کتاب قدیس خوشحالم. قدیس؛ رمانی تاریخی ـ مذهبی به قلم ابراهیم حسن بیگی که انتشارات نیستان در سال 90 آن را به چاپ رسانده است. داستان در مورد کشیشی مسیحی است که عشق جمع‌آوری نسخ تاریخی دارد. در این ‌بین روزی کتابی به دست او می‌رسد که تاریخ آن به سال 39 هجری قمری برمی‌گردد و موضوع آن در ارتباط با حضرت علی (ع) است. کتاب در کنار همه ماجراها، دنیای دیگری به روی کشیش می‌گشاید که خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.

قلم روان و نظم منطقی کتاب از مهم‌ترین نکات مثبت آن محسوب می‌شود. انگار واژه‌ها مثل آبی روان راهشان را از چشم‌هایت به ذهن می‌گشایند و تا قلبت پیش می‌روند. کشش و جاذبه داستان نیز تو را از دنیای پیرامون فارغ می‌کند و به سال‌های آغازین خلافت علی (ع) می‌برد. سال‌هایی مملو از حوادث تلخ و شیرین. از اینکه پای صحبت‌های مردی به بزرگی تاریخ نشسته‌ای لذت می‌بری؛ اما از جهالت‌ها، خیانت‌ها و سستی بعضی مردمان نیز رنج می‌کشی.

به نظرم یکی از ایرادهای کتاب طولانی شدن بعضی خطبه‌ها و نامه‌ها است. نویسنده می‌توانست آن بخش‌ها را کوتاه‌تر کند. یا با آوردن دیالوگ‌ها در بین آن‌ها از خستگی خواننده کم کند. نویسنده در ابتدای داستان به پذیرش تثلیث از طرف کشیش صریحاً اشاره می‌کند و بعد در جای دیگری برای او مقام کشف و شهود قائل می‌شود که البته بین این دو تناقض وجود دارد. در نسخه‌ای که من خواندم غلط ویرایشی هم کم نبود  که خوب باید از چشم ویراستار دید نه نویسنده!

خواندن کتاب در کنار همه لذتش این سؤال را در ذهن من جدی تر کرد، اینکه چرا بعضی از غیرمسلمان‌ها با اینکه به حقیقت اسلام پی می‌برند، حالا در قالب چنین داستانی یا حتی در دنیای واقعی، ولی باز به مرام و مسلک سابق خود باقی می‌مانند؟ آیا این انتظار نابجایی است که تنها در ذهن من شکل گرفته یا مسئله طور دیگری است؟!

 

1 3

 
دانلود مجلات فناوري اطلاعات