صفحات: 1 2 ...3 4 5 7

  یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 23:25, توسط بنت الهدی   , 536 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

کارم تموم شد و قصد برگشت به شهرمون رو داشتم. رفتم ترمینال. تنها جایی که می دونستم تو اون ساعات از روز حتما بلیط داره. همینکه به آخرین پله رسیدم و وارد سالن ترمینال شدم، چشمتون روز بد نبینه!! جمعیتی بود که از در و دیوار تعاونی یک آویزون بودن، اکثرشون هم آقا. هیچ بلیطی تا چهار ساعت بعد نبود که می سد ساعت یازده شب ، داشت اشکم درمیومد ، که تعاونی دو فریاد زد، “دامغان حرکت همین الان، جا نمونی"، خیلی سریع با خودم مشورت کردم؛ رسیدم دامغان، سمند هست برم شاهرود؟! و خیلی فوری به نتیجه رسیدم، إن شالله هست، بهتر از اینکه تو این ترمینال مخوف با این موجودات عجیب و غریبش تا یازده شب تنها بمونم!

نماز نخوونده بودم، تا می رسیدم نمازم قضا می شد! بلیط گرفتم، به راننده گفتم آقا منو جا نذاری برم وضو بگیرم! خیلی بی معرفت بود هیچ بویی از مردونگی و جوونمردی نبرده بود، گفت دیر نکنی ما داریم حرکت می کنیم، حالا اگه جای من یه دونه از این دختر هفت رنگا بود که صداشونو عمل کردن، قطعا راننده بهش می گفت خانم امر بفرمایید ما تا هر لحظه که شما بگید منتظرتون می مونیم و می بردش صندلی پشت سر خودش می شوندش!!
سریع وضو گرفتم، اومدم کنار اتوبوس واستادم به نماز، بدون زیرانداز!!! چند نفر رد شدن غر غر کردن که سر راهی و با یک حالات عجیبی نگاه کردن انگار تا حالا نماز خووندن ندیدن، یک لحظه گفتم ریا نشه؟! که صحبت حجت الاسلام رفیعی تو برنامه سمت خدا از ذهنم گذشت «بعضی وقتا تو مکان های عمومی باید یه جوری نماز خووند تا همه ببینن، اینم یه روش تبلیغ» ، منم گفتم حالا که تبلیغ تماز تو رسانه کم شده چه بهتره که یک خانم محجبه چادری تو همچین مکانی نماز بخوونه شاید تو یک نفر تاثیر گذاشت!!

نمازمو با کلی استرس خووندم و سوار شدم. حالا مگه راننده می اومد!! همون که می گفت در حال حرکتیم، بعد نیم ساعت ، بالاخره تشریفشون رو آوردن! حرکت کردیم با نیم ساعت تاخیر، بالاخره رسیدم دامغان ولی دیر شده بود و سمندهای ترمینال رفته بودن، به این فکر کردم برم خونه دوستم که دامغانی بود، شب رو اونجا بمونم و صبح حرکت کنم. دامغان یک تکیه حضرت ابوالفضل داره که خیلی معروفه و خیلیا برای حاجتاشون چه بزرگ چه کوچیک میان و حاج می گیرن، همزمان یک نگاه کوچیک به تکیه انداختم و توسلی به آقا، که یک ماشین رسید به مقصد شاهرود با توکل بر خدا و تشکر از دریای ادب و جوونمردی حضرت عباس، سوار شدم و یک ساعت بعد رسیدم.

روز خیلی سختی بود، درس های زیادی به من داد و مهم ترینش این بود که، “جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم” و دومیش، “هر وقت گرفتار شدی، فقط توسل کن!”

من دختر مسلمون ایروونی، با تمام وجودم چادرمو دوست دارم و تحت هیچ شرایطی اونو از خودم جدا نمی کنم، نمازم کشتی نجات منه و به هیچ بهانه ای ترکش نمی کنم، اعتقادم اینه که هروقت برای خدای مهربونم قدمی برداشتم، پروردگارم صدها قدم به سمت من اومده و هزاران در رحمت رو به روم باز کرده، پس بهش می گم ؛ یا کریم و یا رب ، دوستت دارم، بیشتر و بالاتر از هر چی تو دنیاست، هیچ وقت تنهام نذار.

کلیدواژه ها: حجاب, دینداری, چادر
  چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 22:53, توسط سیده فاطمه   , 414 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, طلبگی

 برای نماز ظهر رفتم مسجد.
بخاطر دوری مسجد از خونه، خیلی وقت بود مسجد نرفته بودم. از بعد اسباب‌کشی به این خونه هم که الحمدلله دو تا مسجد نزدیکش هست، همت نکرده بودم که برم. تعداد خانم‌ها شاید ده دوازده نفر بود. قبل از اینکه به امام جماعت قامت ببندم، صبر کردم تا یک کم قرائتش رو بشنوم و بعد از اینکه مطمئن شدم به قرائت صحیحش، نیت جماعت کردم.*

وسط نماز توجهم به حرکات خانم کناری جلب شد. زودتر از امام جماعت به رکوع و سجده می‌رفت و زودتر هم بلند میشد. بعد از نماز خواستم بهش بگم که باید حرکاتمون بعد از امام باشه، ولی پشیون شدم! با خودم گفتم بگم که چی؟ قطعا خودش میدونه! دو برابر من سن داره، قطعا حرف من رو گوش نمیکنه و اهمیتی براش نداره. با خودش میگه این دختره کی هست اصلا که به من تذکر میده!

یاد چند سال قبل افتادم؛ اون زمانی که ترم دو و سه بودم و باب صلاه رو می‌خوندیم. وقتی جایی می‌‌رفتم و میدیدم کسی نمازش رو اشتباه میخونه، تذکر میدادم و شیوه صحیحش رو میگفتم. فکر کردم پس چی شد که امروز بی‌خیال شدم؟ سعی کردم همه این سالها رو بخاطر بیارم. چند بار طرف مقابلی که بهش تذکر داده بودم با بی‌حالی و بدون هیچ حسی نگاهم کرده بود و یک “هوم” تحویلم داده بود. چند بار هم یا خود فرد یا کسی که بغلش نشسته بود و مکالمه ما رو شنیده بود، به حرفم ان قلت آورده بود که به ما اینطوری یاد دادن و فلان آقا یا فلان خانم تو جلسه و مسجد گفته درسته. چندبار هم که برای خودم واقعیت درست یا غلط بودن حکم‌ها سوال شده بود و دنبالش رفتم، به این نتیجه رسیدم فتوای علما مختلفه و در اون حکم هرکس یه نظر و فتوایی داره. به اینها که فکر کردم، فهمیدم چرا امروز دیگه مثل قبل حوصله و دغدغه ندارم. چرا برام دیگه درست یا غلط بودن افعال دینی مردم اهمیت زیادی نداره.

ولی به نظرم نباید اینطور بمونم. مثل قبل هم نباید باشم. اون زمان یک جوان بیست ساله بودم که چون چهاتا کتاب فقهی و لمعه خونده بود و سرپردردی داشت، احساس می‌کرد نسبت به همه عالم مسئول‌ه ولی حواسش به علم اندک‌ش نبود. ولی الان که چند کتاب بیشتر خوندم و تجربه بیشتری دارم، نباید به اطرافم بی‌تفاوت باشم. باید سعی کنم دوباره روحیه‌ام برگرده و بادر نظر گرفتن شرایط و موقعیت، دوستانه و مهربانانه تذکر بدم.

* ان‌شالله در یک پست جدا، درباره اقتدا کردن به امام جماعت می‌نویسم.

کلیدواژه ها: امر به معروف, طلبگی, مسجد

1 2 ...3 4 5 7