صفحات: 1 2 3 4 6

  پنجشنبه 1 تیر 1396 12:40, توسط بنت الهدی   , 227 کلمات  
موضوعات: خاطرات

 

دختر کوچولو صورت گردی داشت، موهای فرفریشو با کش بالا بسته بود، اونقد فراش زیاد بود که همون بالا مونده بود! یک پیرهن با زمینه مشکی و قلبهای سفید، جوراب شلواری مشکی با خال های سفید، پوشیده بود. مامانش برای ثبت نام اومده بود، مراحل آخر ثبت نام بود، بهش گفتم خاله اسمت چیه؟؟ آروم نجوا کرد، با یک ریتم شبیه پانیذ، نفهمیدم چی میگه، گفتم پانیذ؟ مامانش گفت: نه، پا…. بازهم متوجه نشدم، لبخند زدم! تو دلم گفتم آخه این دیگه چه اسمیه؟! تو همین فکر بودم که دختر کوچولو گفت: مامان آب میخوام، تشنمه. منم از مامانش اجازه کرفتم و پا… کوچولو رو بردم آبدارخونه تا آب بخوره، یک قلپ آب خورد و گفت بریم، هنوز به دفتر نرسیده بودیم دوباره گفت: تشنمه! دوباره رفتیم آب خورد و برگشتیم دفعه سوم گفت تشنمه مامان! بهش گفتم خاله دلت درد می گیره ها! نشوندمش رو صندلی جلوی کولر، تا نشست گفت: آخیش چه گرمه!

با خودم فکر کردم اگه یک دختر داشتم، اسمشو چی میذاشتم و چطوری باهاش رفتار می کردم! به این نتیجه رسیدم، اسمشو میذاشتم زینب یا زهرا، اگه صدبار میگفت مامان تشنمه با حوصله می بردمش برای نوشیدن آب و یا براش یه سرگرمی جدید طرح می کردم، تا به بهانه آب خوردن نخواد بره دور بزنه!

خیلی این کوچولو به دلم نشسته بود، براش آرزو کردم آینده زیبایی پیش رو داشته باشه.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: بچه , دختر
  شنبه 27 خرداد 1396 19:05, توسط سیده فاطمه   , 873 کلمات  
موضوعات: خاطرات

یک قرآن کوچک سورمه‌ای بود. هدیه‌‌ٔ پدرم از مدینه. دبیرستان بودیم. مدرسه عده‌ای از بچه‌های ممتاز و حافظ قرآن را به عنوان جایزه، سفر عمره برده بود. وقتی برگشتند، اکثرا یک قران کوچک سورمه‌ای داشتند؛ کوچک یعنی اندازه یک دست. با برگه‌هایی سفید، خطی خوانا. اصلا هرچه یک دختر دبیرستانی از یک قرآن زیبا می‌خواست، در آن قرآن جمع شده بود. چند ماه بعد پدرم عازم عمره شدند. از دوستانم مشخصات جایی که قرآن را تهیه کرده بودند پرسیدم و به بابا گفتم تا برای من هم یکی بیاورد. تا دیگر با حسرت به قرآن دوستانم نگاه نکنم.

قران سورمه‌ای‌ام شد یار دوست داشتنی‌ام. با اینکه خیلی ظریف و زیبا بود، ولی قرآنِ سرطاقچه برایم نبود که بخاطر ظرافتش، فقط گاهی بردارم و چند صفحه بخوانم. همه جا با من بود. با او چند سوره حفظ کردم؛ مشهد و کربلا و مکه با خود بردمش؛ اگر درباره آیه‌ای تفسیر یا نکته‌ای میشنیدم در صفحاتش علامت میزدم یا در کناره‌هایش می‌نوشتم. سر کلاس اگر درباره آیه یا سوره‌ای صحبت می شد قرآنم را درمی‌آوردم و آن آیه را می‌خواندم. ماه رمضان‌ها با او ختم قرآن می‌کردم. وقتی می‌خواستم مسافرت بروم، از زیر قرآنم رد می‌شدم. شده بود رفیق برایم.


هفت سالی گذشته بود از وقتی قرآن را هدیه گرفته بودم. جلد پلاستیکی‌اش کرده بودم تا جلد اصلی‌اش خراب نشود. رنگ کناره‌هایش کمی عوض شده بود. دیگر سفید و براق نبود و کمی به تیرگی می‌زد. حجم برگه‌هایش به خاطر ورق خوردن و خواندن انگار زیاد شده بود. درست مثل یک کتاب رمان که ساعت‌ها دستت گرفته‌ای و آن را بارها خوانده‌ای. قرآن ظریف و دوست‌داشتنی‌ام، دوست داشتنی‌تر شده بود با اینکه ظاهرش از هفت سال قبل عوض شده بود و آن ظرافت اولیه را نداشت. ولی شکل تغییریافته‌اش نشان می‌داد قرآن طاقچه‌ای نبوده و چه چیزی قشنگ‌تر از این.

رمضان سال هشتاد و نه بود. قرار بود با یکسری از بچه‌های دانشگاه، شب‌های قدر برویم کربلا. مثل همیشه‌‌ٔ سفرهایم، قران سورمه‌ای‌ام را جزو وسائلم گذاشتم تا در این اولین شب قدر در کربلا، با آن قران به سر بگیرم. قرانی که آموخته‌های هفت سالم از آیات را در آن نوشته بودم. شب نوزدهم نجف بودیم. بیست و یکم کاظمین و بیست و سوم که از قضا شب جمعه هم بود، کربلا بودیم. همزمانی شب بیست و سوم با شب جمعه باعث شده بود کربلا به شدت شلوغ باشد. برای مراسم احیا به حرم رفتیم. بعد از کلی گشتن جای خیلی کوچکی برای نشستن پیدا کردم. یادم است کمی که نشستم و دعا خواندم، به خاطر کمی جا و امید به پیدا کردن یک مکان بهتر، بلند شدم. صحن را گشتم ولی حتی راه رفتن هم در آن شلوغی سخت بود چه برسد به پیدا کردن جایی برای نشستن. به سمت ضریح رفتم، به امید پیدا کردن جایی برای نشستن. کنار ضریح یک نرده گذاشته بودند و پشت آن نرده که چسبیده به دیوار حائل قسمت زنانه و مردانه بود کاملا خالی بود. خودم را به پشت نرده رساندم و همانجا ایستادم. باقی دعاها را همان کنار ضریح و در حالت ایستاده خواندم. آن سال‌ها مراسم قرآن به سر در عراق پشت بلندگوها خوانده نمی‌شد. برای همین قرآنم را درآوردم و خودم قرآن به سر کردم. شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه السلام؛ چسبیده به ضریح و دست گره زده در مشبک‌‌های ضریح، قرآن به سر با قرآن سورمه‌ای‌ام؛ دیگر چه می‌خواستم از شب قدر؟ همه‌‌ٔ دوست داشتنی‌ها جمع شده بودند.

قرآن به سرم که تمام شد، قرآنم را به دست گرفتم و به سمت ضریح، مشغول خواندن دعا شدم. کسی به شانه‌ام زد و برگشتم. دختر جوانی بود. به قرآنم اشاره کرد و گفت می‌شود چند لحظه قرآن را به من بدهید تا من هم قرآن به سر کنم؟ قرآنم را به او دادم و به سمت ضریح برگشتم و ادامه دعاهایم را خواندم. ده دقیقه‌ای که گذشت برگشتم تا ببینم قرآن به سر دختر جوان تمام شده یا نه؛ ولی پشت سرم نبود! رفته بود! اطراف را نگاه کردم، هیچ‌جا نبود. نه آن دختر جوان نه قرآن من! رفته بود و قرآن سورمه‌ای دوست داشتنی‌ام را هم با خود برده بود. نمی‌توانستم باور کنم. جاکتابی‌های اطراف را می‌گشتم و نگاه می‌کردم ولی اثری از قرآن محبوب من نبود! در آن شلوغی شب قدر نیز نمی‌توانستم همه جاکتابی‌های حرم را نگاه کنم و به دنبال قرانم که حتما دخترجوان فکر کرده بود برای حرم است و با خودش برده بود، بگردم.

باورش برایم سخت بود. قرآن عزیزم، قرآن دوست داشتنی‌ام گم شده بود. تمام آن نکته‌ها و علامت هایی که در صفحاتش زده بودم، رفته بود. خاطراتی که داشتم. قرآن محبوبم، همه و همه رفته بود. نمی‌دانستم خدا چرا چنین شبی، در چنین جایی باید چنین امتحانی مرا بکند. آن هم با قرآنم. یعنی به قران هم نباید وابسته شد؟ قرانم قرار بوده در حرم اباعبدالله بماند؟ نمی‌دانم.

هنوز هم هروقت زیارت حرم اباعبدالله علیه‌السلام نصیبم می‌شود، جاکتابی‌های حرم را نگاه می‌کنم و می‌گردم به دنبال قرآنم، شاید بین کتاب‌ها و قرآ‌ن‌ها پیدایش کنم. ولی با خودم می‌گویم اگر پیدایش کردی بعد از این همه سال، چه می‌کنی؟ قرآنی که هفت سال در حرم اباعبدالله علیه‌السلام بوده و توسط زائرینش قرائت شده، دیگر برای تو نیست، حتی اگر در برگه اولش اسم تو نوشته شده باشد و کنار ورق‌هایش نشانی از خط تو باشد…

خوشابحال قرانم که مقیم بارگاه حسین علیه‌السلام شد…

اشتراک گذاری این مطلب!
  شنبه 20 خرداد 1396 03:20, توسط بنت الهدی   , 620 کلمات  
موضوعات: خاطرات, فرهنگی

صدای پیامک گوشیم زیاد برام اهمیت نداره، چون بیشتر پیاماش تبلیغاتین، کسی باهام کار داشته باشه یا تماس می گیره یا اینکه تو تلگرام پیام میده. گوشیم دستم بود که پیامک اومد، برخلاف همیشه پیامک رو خووندم شماره حرم شهدا بود، دعوت کرده بود واسه اولین شب جمعه ماه رمضان، دعای کمیل 12 شب به بعد با نوای حاج حسین نظری، حاج حسین علاوه بر اینکه صدای خوبی داره و به مجلس شور خاصی میده، مدافع حرم خانم زینب سلام الله علیها هستن، چشام برق زد و قلبم جون گرفت، با انگیزه رفتم برای آماده کردن افطاری و سفره و بقیه کارها.

 

حرم شهدا پیامکهاشو روزانه میفرسته، عصر پنجشنبه بود، لباسامو آماده گذاشتم کنار که بعد افطار سریع برم حرم شهدا- حرم شهدای گمنام شهرمون تو دامنه کوه و مفتخر به حضور پنج شهید بزرگوار با مراسمهای مذهبی و فرهنگی فوق العاده ست- افطار تموم شد، نماز و جمع کردن سفره و دورهمی بعد افطار تا ساعت یازده و بعد حرکت به سمت حرم با یار همیشگیم، بهترین دوستم، زهرا جون.

هر چی به خیابونهای منتهی به حرم نزدیک تر می شدیم ترافیک سنگین و سنگین ترمی شد. تا اینکه بالاخره بعد گذر از ترافیک رسیدیم به پارکینگ، محوطه پر از ماشین بود. جای پارک پیدا کردیم و سریع به سمت خود حرم حرکت کردیم.

خادمای فعال حرم تو هر مناسبتی یک فضاسازی جذاب و جدید دارن، وارد حرم شدیم، چراغ ها خاموش بود.

جمعیت خانم و آقا کنار قبور مطهر نشسته بودن، نور سبز و قرمز کم حالی، جمع رو معنوی تر کرده بود، صدای حاج حسین نظری تو فضا پیچیده بود، سریع کنار مزار فرمانده خودمون رو جا دادیم- من و دوستام برای هر کدوم از شهدای بزرگوار یک اسم انتخاب کردیم، فرمانده آخرین شهیدی هست که تو زیارتهای مختلفمون بهشون می رسیم، من باب اتمام حجت- تقریباً اوایل دعای کمیل بود، حاج حسین، به هر یارب دعا که رسید، ما رو برد کربلا و برگردوند، تو تاریکی جمعیت، یک خانم که دقیقا ردیف جلوی من بود با صدای بلند گریه می کرد و با شدت دستشو می کوبید روی شیشه مزار فرمانده! ( قبور شهدا مسطحن و روی هر سنگ مزار جعبه ای از جنس پلاستیک فشرده که با پارچه سبز پوشونده شده و به زمین پیچ شده قرار گرفته) شدت ضربه هاش اینقد زیاد بود که حواس من کلا از دعا پرت شد و نگران مزار فرمانده بودم! همه تمرکزم روی این خانم بود که یکدفعه یکی از آقایون ردیف جلو بنا کرد به خود زنی! چنان با دستش محکم تو صورتش می زد که انگار سرش از اینور پرت می شد اونور! اصلا دیگه دعا یادم رفت، هنوز به فراز آخر دعا نرسیده بودیم که دیدیم واقعا دیگه نمی توونیم جوی که این چند نفر درست کرده بودن رو تحمل کنیم، من و دوستم یه نگاهی بهم کردیم، تصمیمی که تو ذهنمون بود رو عملی کردیم! پا شدیم اومدیم بیرون و بقیه دعا رو بیرون خووندیم.

نمی دونم حاجتهامون به عرش رسید یا نه؟! اما حال خوشی که تو همون دقایق داشتیم به برآورده نشدن هم می ارزه!

دوست داشتم بعد دعا اون خانم و آقا رو می دیدم و بهشون می گفتم: درسته حالتون خیلی خوب و معنوی شده بود ولی این حقش نبود بقیه رو با این صداها و حرکات اینقد معذب کنید ، خدا هم راضی نیست از اینکه بنده اش به خودش لطمه بزنه! درسته عزاداری برای اما حسین علیه السلام باید با شور باشه اما اینکارا که شما انجام دادید شور نبود که! تازه بهبهحق نظر من حق الناس هم، هست.

یه عده میان با خدای خودشون خلوت و کنن و مناجاتی در آرامش داشته باشن که یهو یکی اون وسط بنا میکنه به فریاد و داد و قال!

همانطور که گفتند:

ما برای شنیدن صدای خدا به سکوت نیاز داریم نه فریاد.

اشتراک گذاری این مطلب!
  سه شنبه 9 خرداد 1396 12:19, توسط نسیم   , 182 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

همه چیز آماده بود، کم کم مهمونا هم از راه رسیدن؛ یکی از اقوام مهمونمون بودن. همیشه رابطه خوبی باهم داشتیم، هنوزم همینطوره، گرچه مدتیه از نظرحجاب وبعضی عقایدِ دیگه تغییر رویه دادن، اما اخلاقها عوض نشده وروابط پابرجا…

بعد شام خانوما تو آشپزخونه جمع بودن، وقتی به جمعشون پیوستم بحث سر احکام بود. خیلی دلم میخواست دلیل تغییرشون رو بدونم واگه میشد اونا رو به عقیده صحیح قبل برگردونم، بحث رو کم کم به امام زمان وناراحتیشون از وضع موجود ومضرات بی حجابی کشوندم. اما درکمال تعجب چیزی شنیدم که خشکم کرد: حجاب اصلا تو قرآن نیومده واینا رو آخوندا درآوردن!!!

چند تا آیه حجابم آوردم ولی به نوعی تاویلش کردن؛ بغض گلوم رو گرفت وممکن بود از ناراحتی چیزی بگم، به هرحال اونا مهمون بودن واز طرفی روابط فامیلی هم نباید خدشه دارمیشد، بحث رو عوض کردم ومهمونی باخوشی تموم شد.

اما هنوز ذهنم مشغول بود که این افکار از کجا ریشه میگرفت؟ وچه جوابی باید داد؟؟؟

مصمم تر شدم که این راه روادامه بدم تا بتونم جوابی قانع کننده برای این افکار داشته باشم.

راه سخت وطولانیست وباید باشیم…

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  دوشنبه 8 خرداد 1396 15:04, توسط سیده فاطمه   , 241 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

چند سالی می‌شود در شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون، تبلیغ برای “افطاری ساده” میشود. اکثر عکس‌ها و فیلم‌هایی که با این تگ در شبکه‌ها منتشر می‌شود، مربوط به افطاری دادن به مردم در خیابان یا در مساجد است که اقلام سفره افطار نون و پنیر و خرما و چایی است همراه با سوپ و گاها شله زرد یا فرنی.

ولی کمتر عکسی از سفره‌های افطار خانوادگی و مهمانی‌های دوستانه دیده‌ام که شامل این تگ باشند!
انگار در افطاری‌های خانگی قضیه کاملا برعکس است و سعی می‌کنیم هرچه تلاش داریم بکنیم تا شامل افطاری ساده نشویم! گاهی اوقات این تنوع دادن حتی از انواع پنیر و خرما شروع می‌شود و به چند نوع غذا و دسر و سالاد منتهی می‌شود.

از بین دوستان زیادی که دارم فقط یک یا دو نفر هستند که سالهای پیش، مهمانی‌های افطارشان را ساده برگزار کردند. همان نون و پنیر و چای به همراه سوپ و شله زرد؛ و عکس‌ سفره‌شان را نیز در اینستا و شبکه‌های مجازی منتشر کردند.

نمی‌دانم چرا این سبک و سنت، در مهمانی‌های خانگی کمتر دیده می‌شود؟ چرا در بین قشر مذهبی این نوع سبک افطاری دادن باب نمی‌شود؟ که اگر باب شود و همه آن را بپذیرند، مراسمات افطاری و دعوت کردن‌ها، بخاطر کم خرج بودن مراسم، قطعا بیشتر میشود.
کاش بیاییم از خودمان شروع کنیم و در بین دوستان و نزدیکانمان افطاری‌های ساده را باب کنیم و از حرف و حدیث هم نترسیم که همیشه این حرف‌ها و حدیث‌ها بوده و خواهد بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
  یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 23:25, توسط بنت الهدی   , 536 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

کارم تموم شد و قصد برگشت به شهرمون رو داشتم. رفتم ترمینال. تنها جایی که می دونستم تو اون ساعات از روز حتما بلیط داره. همینکه به آخرین پله رسیدم و وارد سالن ترمینال شدم، چشمتون روز بد نبینه!! جمعیتی بود که از در و دیوار تعاونی یک آویزون بودن، اکثرشون هم آقا. هیچ بلیطی تا چهار ساعت بعد نبود که می سد ساعت یازده شب ، داشت اشکم درمیومد ، که تعاونی دو فریاد زد، “دامغان حرکت همین الان، جا نمونی"، خیلی سریع با خودم مشورت کردم؛ رسیدم دامغان، سمند هست برم شاهرود؟! و خیلی فوری به نتیجه رسیدم، إن شالله هست، بهتر از اینکه تو این ترمینال مخوف با این موجودات عجیب و غریبش تا یازده شب تنها بمونم!

نماز نخوونده بودم، تا می رسیدم نمازم قضا می شد! بلیط گرفتم، به راننده گفتم آقا منو جا نذاری برم وضو بگیرم! خیلی بی معرفت بود هیچ بویی از مردونگی و جوونمردی نبرده بود، گفت دیر نکنی ما داریم حرکت می کنیم، حالا اگه جای من یه دونه از این دختر هفت رنگا بود که صداشونو عمل کردن، قطعا راننده بهش می گفت خانم امر بفرمایید ما تا هر لحظه که شما بگید منتظرتون می مونیم و می بردش صندلی پشت سر خودش می شوندش!!
سریع وضو گرفتم، اومدم کنار اتوبوس واستادم به نماز، بدون زیرانداز!!! چند نفر رد شدن غر غر کردن که سر راهی و با یک حالات عجیبی نگاه کردن انگار تا حالا نماز خووندن ندیدن، یک لحظه گفتم ریا نشه؟! که صحبت حجت الاسلام رفیعی تو برنامه سمت خدا از ذهنم گذشت «بعضی وقتا تو مکان های عمومی باید یه جوری نماز خووند تا همه ببینن، اینم یه روش تبلیغ» ، منم گفتم حالا که تبلیغ تماز تو رسانه کم شده چه بهتره که یک خانم محجبه چادری تو همچین مکانی نماز بخوونه شاید تو یک نفر تاثیر گذاشت!!

نمازمو با کلی استرس خووندم و سوار شدم. حالا مگه راننده می اومد!! همون که می گفت در حال حرکتیم، بعد نیم ساعت ، بالاخره تشریفشون رو آوردن! حرکت کردیم با نیم ساعت تاخیر، بالاخره رسیدم دامغان ولی دیر شده بود و سمندهای ترمینال رفته بودن، به این فکر کردم برم خونه دوستم که دامغانی بود، شب رو اونجا بمونم و صبح حرکت کنم. دامغان یک تکیه حضرت ابوالفضل داره که خیلی معروفه و خیلیا برای حاجتاشون چه بزرگ چه کوچیک میان و حاج می گیرن، همزمان یک نگاه کوچیک به تکیه انداختم و توسلی به آقا، که یک ماشین رسید به مقصد شاهرود با توکل بر خدا و تشکر از دریای ادب و جوونمردی حضرت عباس، سوار شدم و یک ساعت بعد رسیدم.

روز خیلی سختی بود، درس های زیادی به من داد و مهم ترینش این بود که، “جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم” و دومیش، “هر وقت گرفتار شدی، فقط توسل کن!”

من دختر مسلمون ایروونی، با تمام وجودم چادرمو دوست دارم و تحت هیچ شرایطی اونو از خودم جدا نمی کنم، نمازم کشتی نجات منه و به هیچ بهانه ای ترکش نمی کنم، اعتقادم اینه که هروقت برای خدای مهربونم قدمی برداشتم، پروردگارم صدها قدم به سمت من اومده و هزاران در رحمت رو به روم باز کرده، پس بهش می گم ؛ یا کریم و یا رب ، دوستت دارم، بیشتر و بالاتر از هر چی تو دنیاست، هیچ وقت تنهام نذار.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: حجاب, دینداری, چادر
  چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 22:53, توسط سیده فاطمه   , 414 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, طلبگی

 برای نماز ظهر رفتم مسجد.
بخاطر دوری مسجد از خونه، خیلی وقت بود مسجد نرفته بودم. از بعد اسباب‌کشی به این خونه هم که الحمدلله دو تا مسجد نزدیکش هست، همت نکرده بودم که برم. تعداد خانم‌ها شاید ده دوازده نفر بود. قبل از اینکه به امام جماعت قامت ببندم، صبر کردم تا یک کم قرائتش رو بشنوم و بعد از اینکه مطمئن شدم به قرائت صحیحش، نیت جماعت کردم.*

وسط نماز توجهم به حرکات خانم کناری جلب شد. زودتر از امام جماعت به رکوع و سجده می‌رفت و زودتر هم بلند میشد. بعد از نماز خواستم بهش بگم که باید حرکاتمون بعد از امام باشه، ولی پشیون شدم! با خودم گفتم بگم که چی؟ قطعا خودش میدونه! دو برابر من سن داره، قطعا حرف من رو گوش نمیکنه و اهمیتی براش نداره. با خودش میگه این دختره کی هست اصلا که به من تذکر میده!

یاد چند سال قبل افتادم؛ اون زمانی که ترم دو و سه بودم و باب صلاه رو می‌خوندیم. وقتی جایی می‌‌رفتم و میدیدم کسی نمازش رو اشتباه میخونه، تذکر میدادم و شیوه صحیحش رو میگفتم. فکر کردم پس چی شد که امروز بی‌خیال شدم؟ سعی کردم همه این سالها رو بخاطر بیارم. چند بار طرف مقابلی که بهش تذکر داده بودم با بی‌حالی و بدون هیچ حسی نگاهم کرده بود و یک “هوم” تحویلم داده بود. چند بار هم یا خود فرد یا کسی که بغلش نشسته بود و مکالمه ما رو شنیده بود، به حرفم ان قلت آورده بود که به ما اینطوری یاد دادن و فلان آقا یا فلان خانم تو جلسه و مسجد گفته درسته. چندبار هم که برای خودم واقعیت درست یا غلط بودن حکم‌ها سوال شده بود و دنبالش رفتم، به این نتیجه رسیدم فتوای علما مختلفه و در اون حکم هرکس یه نظر و فتوایی داره. به اینها که فکر کردم، فهمیدم چرا امروز دیگه مثل قبل حوصله و دغدغه ندارم. چرا برام دیگه درست یا غلط بودن افعال دینی مردم اهمیت زیادی نداره.

ولی به نظرم نباید اینطور بمونم. مثل قبل هم نباید باشم. اون زمان یک جوان بیست ساله بودم که چون چهاتا کتاب فقهی و لمعه خونده بود و سرپردردی داشت، احساس می‌کرد نسبت به همه عالم مسئول‌ه ولی حواسش به علم اندک‌ش نبود. ولی الان که چند کتاب بیشتر خوندم و تجربه بیشتری دارم، نباید به اطرافم بی‌تفاوت باشم. باید سعی کنم دوباره روحیه‌ام برگرده و بادر نظر گرفتن شرایط و موقعیت، دوستانه و مهربانانه تذکر بدم.

* ان‌شالله در یک پست جدا، درباره اقتدا کردن به امام جماعت می‌نویسم.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: امر به معروف, طلبگی, مسجد

1 2 3 4 6