صفحات: 1 3 5 6

  شنبه 22 مهر 1396 18:45, توسط نسیم   , 265 کلمات  
موضوعات: مناسبتی

دوباره ماه عزاداری آقا امام حسین(علیه السلام) از راه رسید،خدا را شکر کردم که امسال هم توفیق شرکت در مجالس آقا را دارم. شب آماده شدم وبه اتفاق خانواده راهی حسینیه شدیم. به درب حسینیه که رسیدیم صدای نوحه خوانی سنتی بگوش میرسید. هنگام ورود زیر لب سلامی دادم و وارد شدیم. در بین جمعیت جایی برای نشستن پیداکردم.

مراسم سنتی “جوش ریختن"بود.(دراین مراسم مردان حاضر در حسینیه در۲دسته سینه زنی قرار میگیرند وبه نوبت هرکدام قسمتی از نوحه ای سنتی را میخوانند؛این نامگذاری بخاطر این بخش از نوحه است:حیدری ام سیاه پوش/بهر حسین زنم جوش…)

بعد از آن هیئت زنجیر زنی وارد حسینیه شد. باهر ضربه ای که بر طبل میزدند قلبم را وادار میکزد ملموس تر بتپد. حس عجیبی بود،انگار حادثه کربلا هم اکنون میخواست اتفاق بیفتد. مداح زمزمه میکرد"یا لیتنا کنا معک"ایکاش باتو بودیم؛ باخودم فکر کردم اگر درکربلا بودم چه میکردم ؟میرفتم یا میماندم؟دوست داشتم بمانم،مسیرحق مشخص بود اما جرات ماندن را…نمیدانم!

به جمعیت نگاهی کردم بعضی انگار دراین وادی نبودند،برای شب نشینی آمده بودند؛ مشغول دیدنایی و پذیرایی از خودشان وبا سرو وضعی…حتی بعضی جوانهای هیئتی هم با اینکه ظاهرشان زیاد بد نبود اما برای عزادار ارباب مناسب نبود. بعضیهای دیگر حال وهوای خوبی داشتند،ارتباط گرفته بودند با ارباب. بحالشان حسرت خوردم، از عزاداریم شرمنده بودم.به خودم امدم: من هم نواقص زیادی داشتم نمیشد فقط بفکر عیب دیگران بود.

اگر باگوش جان میشنیدیم، اگر باعمق وجود وتوجه وارد مراسم میشدیم، اگر باور داشتیم حضرت زهرا(سلام الله علیها) درمجلس حضور داردو خوشامد گوی ماست اینگونه نبودیم.

کاش خداوند توفیق درک صحیح وبهره مندی از این مجالس را به همه عنایت فرماید.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: عزاداری, محرم
  چهارشنبه 19 مهر 1396 15:21, توسط زفاک   , 478 کلمات  
موضوعات: فرهنگی

هوالحبیب

آقا! شما که خودتان از حالشان خبر دارید. بهتر از هر کسی می‌دانید روی دل تک تکشان داغ نبودن است. بغض جاماندن دارد خفه‌شان می‌کند. شما که بی‌تابیشان را گواه هستید. آن روز که درب خانه به آتش کشیده شد، نبودند. وقتی صورت حسنین(ع) از ترس رنگ باخت و اشک‌ زینبین(س) روی گونه‌هایشان جاری شد، وقتی که برای گرفتن بیعت دستان فاتح خیبر با طناب بسته ‌شد. زمانی که سخن خدا و پیامبرش روی زمین مانده بود و فاطمه(س) به تنهایی باید جور همه را می‌کشید، با صورت نیلی و پهلوی ضرب دیده. آری نبودند تا حامی مولایشان باشند و فدایی بضعه النبی شوند.

شما می‌دانید چقدر برایشان سخت است شنیدن و مرور آن لحظه‌ها که قلب حیدر در سوگ همسر جوانش ‌سوخت و حقش لگدکوب دنیاطلبی و جهل مردمان شد. دردی که درمانی نیافت حتی 25 سال بعد که دست‌ها برای بیعت دراز شد اما باز شد آنچه نباید می‌شد. حرمت‌ها زیر پا گذاشته شد. باز مولا ماند و جنگ و جنگ و جنگ و آنها که نبودند در میانه میدان. فریاد حق در گوش کوچه‌های کوفه پیچید و گم شد. بازار بهانه‌‌ی مردمان گرم بود. دنیا بود و طنازی‌هایش. معاویه بود و حیله‌هایش. می‌رفت تا غم بی‌پدری، ماتم بی‌مادری را مضاعف کند. زمان می‌‌گذشت، اما بر بصیرت مردمان افزوده ‌نمی‌شد، آن اندازه که می‌باید. عبرت‌ها بسیار بود و عبرت گیرنده‌ها اندک. زمان شرمسار از کنار بستر بیماری بوتراب گذشت و بر پاره‌های جگر خونین حسن(ع) ‌گریست تا به سال یک هزار و مصیبت رسید. سال یک هزار و جنگ. سال یک هزار و نیرنگ. زمان با اینکه خسته بود و دلخون، ناگزیر پا به عصر عاشورا گذاشت و فریاد هل من ناصر حسین(ع) بی‌تابش کرد. زمان ماند و حیرانی ماندگار. اما باز رخصت حضور آنها نبود. عباس(ع) ماند، بی‌دست و مشک و علم. نور عین رسول ماند و خیل دشمنان. تیر و سنگ و نیزه‌های بی‌امان. زینب و آتش و شب و تشنگی کودکان و باز درد پشت درد.

زمان می‌گذشت و شاهد جور و ظلم‌ بی‌شمار ظالمان بود تا به حالا برسد، سال یک هزار و غیبتِ شما، صاحبِ زمان (عج). می‌بینید شیطان چطور یکه تازی می‌کند و خیال خام نابودی توحید در سر می‌پروراند. این جماعت به ظاهر داعی اسلام از قوم و قبیله ابوسفیان‌ها عصر جاهلی‌اند. می‌خواهند داغ بقیع را تازه کنند پس نوبت آنهاست که هستند مردان مرد؛ همان‌ها که این همه نبودن برایشان عقده بود. وقت بودن است. فصل پرکشیدن است و شما خوب می‌دانید این کبوتران بی‌قرار از کام مرگ باکی ندارند و چگونه بی‌محابا خود را در میان معرکه می‌اندازند. این‌ها فدائیان آخر الزمانی شمایند؛ مدافعان حرم اجدادتان. اهل دنیا و پی راحت طلبی نیستند. بصیرند و در دل حب شما دارند. اهل کوفه نیستند. با بی‌وفایی میانه‌ای ندارند تا سردی و گرمی و زن و فرزند را بهانه کنند و دست از یاری‌تان بردارند. می‌روند تا زمان باز شرمنده شما نباشد و گاه رسیدن‌تان هموار شود ان شاءالله.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  شنبه 25 شهریور 1396 22:51, توسط زفاک   , 411 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی

هوالحق

بین مجله‌ها خبری از “داستان همشهری” و “بزنگاه” نیست. از کتابدار سؤال می‌کنم، جواب سربالایی حواله‌ام می‌کند. تاریخ روی جلد مجله‌ای را نگاه می‌کنم مربوط به چهار ماه قبل هست! بااین‌حال برمی‎دارم بالاخره کاچی بعض هیچی است! به‌محض رسیدن به خانه شروع می‌کنم به ورق زدن مجله برای براندازی اولیه و انتخاب مطلبی که سر فرصت بخوانم؛ اما وسط یکی از صفحه‌ها چیزی توجهم را جلب می‌کند؛ خواننده‌ای در حال گرفتن جایزه است آن‌هم از جشنواره فجر! نکته قابل‌توجه ظاهر آقای خواننده است؛ درواقع موهای بلند و مجعدی که تابه‌حال در عمرم از هیچ زنی سراغ نداشتم چه رسد به مرد! بارها پیش‌آمده که به این مسئله فکر کردم اما حکمتش را نفهمیدم، اینکه چرا بعضی از هنرمندان سعی دارند یک تیپ و فرم خاصی داشته باشند. مثلاً یکی موهای بلند می‌گذارد آن‌یکی تا ته می‌زند. ریش و سبیل هم که الا ماشاءالله. بعضی‌ها را که می‌بینی یادی از کُنت‌های سده هیجده میلادی می‌کنی! و عده‌ی دیگری هم زده‌اند روی دست عرفای قرن دو و سه هجری، مثل همان خواننده‌ای که ذکرش رفت! خانم‌ها هم که از آقایان کم ندارند با مدل‌های مختلف آرایش صورت و برگزاری شوهای لباس! آن‌هم در جشنواره‌ها که رونق دیگری می‌یابد. آیا ظاهر متفاوت آن‌ها برای اثبات برتر بودنشان است؟ آیا در ذهن آن‌ها هنر متاعی بادآورده برای جلب‌توجه و ارضاء حس خودکم‌بینی است؟ به نظر می‌رسد این سبک و سیاق‌ها نه‌تنها با روح ایرانی اسلامی ما سازگاری ندارد بلکه ابزاری برای ترویج مدل و سبک‌های غربی بین جوان‌ها است. حال‌آنکه در بینش و اندیشه یک مسلمان هنر ودیعه‌ای الهی است تا هنرمند با به‌کارگیری آن روح آدمی را تعالی بخشد و پیوندی میان انسان و خدا ایجاد کند. سفارش‌هایی که در مورد خوش‌صدا بودن مؤذن و قاری قرآن شده مهر تأییدی بر این مطلب است. هدف تلاش برای هدایت به سمت حقیقت است نه فریب انسان‌ها با تظاهر و تفاخر! پس آنچه به یک هنرمند ارزش و اعتبار می‌بخشد شکل و شمایل عجیب‌وغریب نیست، بلکه روح دردمندی است که به مشکلات پیرامون خود بی‌اعتنا نیست و تلاش می‌کند با زبان هنر به بیان آن بپردازد. ظاهر موقر و دلنشین چنین شخصی بیانی است از درون متناسب و موزون او که ریشه در ذهن و اندیشه‌اش دارد. بدون شک کلید محبوبیت هنرمند در بین مردم، صمیمت و صداقتی است که وی با مخاطبان خود دارد نه چیز دیگری. امید است هنرمندان ما با درک جایگاه ویژه و نقش مهم خود در جامعه رویکردی بهتر از این برگزینند و بیش از این بازیچه‌ی دست غرب‌زدگان نگردند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  یکشنبه 19 شهریور 1396 12:43, توسط طاهره رفیعی   , 362 کلمات  
موضوعات: مناسبتی

می شنوی؟ پروردگارت تو را صدا می زند…تورا به سمت بهترین نیکی ها فرا می خواند. گوشهایت را تیز کن حتما می شنوی که گلبانگ اذان هر روز به دیدار تو می آید و از پشت پنجره تو را به سوی بهترین عمل می خواند(حی علی خیر العمل). پنجره های پولادین قلبت را باز کن و این ندای ربانی را با گوش جان بشنو. به راستی چه چیز در نزد پروردگارت بهترین عمل است که هر روز چندین بار تو را به آن فرا می خواند؟ آیا این نماز است؟ اگر نماز است چگونه نمازیست؟ آیا هر نماز از هر کسی با هر شرایطی بهترین عمل می باشد؟ مگر نشنیده ای که نماز بی ولایت بی نمازیست. نماز نیست عین حقه بازیست.

پس حقیقت چیز دیگریست، حقیقت همان است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در غدیر خم بعد از سر دادن ندای (من کنت مولاه فهذا علی مولاه) با گفتن (حی علی خیرالعمل) از مردم می خواست با امیرالمؤمنین ( علیه السلام) بیعت کنند.  این تفسیر را اولین بار از زبان استادمان شنیدم و چقدر برایم تازگی داشت و جالب بود حالا که می دانم (حی علی خیرالعمل) شعار غدیر و خیرالعمل ولایت است، از شنیدن اذان بیشتر لذت می برم. چرا بهترین عمل نباشد، در حالیکه خدا اکمال دین و اتمام نعمت را در آن قرار داده و به پیامبرش فرموده اگر ولی را معرفی نکنی، نه تنها تمام زحمات تو بلکه زحمات تمام پیامبران پیشین نیز بر باد می رود و رسالت خدا را به انجام نرسانده ای. و چه غریب است مولایی که مغرضان ولایتش هر کاری کردند تا خاطرهٔ غدیر به فراموشی سپرده شود. (حی علی خیر العمل) را از اذان و اقامه شان حذف کردند و به جای آن گفتند (الصلاة خیر من النوم) تا کسی با شنیدن آن ها به یاد ندای ملکوتی پیامبر در غدیر نیفتد و بیشتر از حجةالبلاغ، حجةالوداع را در اذهان جای دادند تا همه به یاد رحلت پیامبر و سوگواری بیفتند و کسی نپرسد چرا حجةالبلاغ؟ مگر چه چیزی در آن روز ابلاغ شده؟ و ما همچنان منتظر فرزند مولایمان هستیم که بیعت بااو همان بیعت با مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) و همان (خیرالعمل) است.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: عید غدیر, غدیر, ولایت
  سه شنبه 14 شهریور 1396 18:42, توسط زفاک   , 406 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی

هوالحق

به خودم قول داده بود تابستان که از راه برسد در دریایی از کتاب غرق شوم اما نشدم! یعنی تا همین لحظه که مشغول نوشتن هستم، تنها موفق به خواندن چهار کتاب شده‌ام. قریب به سه ماه و چهار کتاب، واقعاً تأسف‌برانگیز است نه؟! یک روز باید بایستم جلوی خودم و بزنم زیر بعضی مصلحت‌اندیشی‌ها و کتاب‌هایی را از لیست خواندن حذف کنم؛ اما می‌دانم تا مقوله خواندن با امتحان و طمع نمره همراه است همین آش و همین کاسه است. این روزها اگرچه حسرت لحظه‌های ازدست‌رفته و کتاب‌های نخوانده آزارم می‌دهد بااین‌همه دست‌کم از خواندن کتاب قدیس خوشحالم. قدیس؛ رمانی تاریخی ـ مذهبی به قلم ابراهیم حسن بیگی که انتشارات نیستان در سال 90 آن را به چاپ رسانده است. داستان در مورد کشیشی مسیحی است که عشق جمع‌آوری نسخ تاریخی دارد. در این ‌بین روزی کتابی به دست او می‌رسد که تاریخ آن به سال 39 هجری قمری برمی‌گردد و موضوع آن در ارتباط با حضرت علی (ع) است. کتاب در کنار همه ماجراها، دنیای دیگری به روی کشیش می‌گشاید که خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.

قلم روان و نظم منطقی کتاب از مهم‌ترین نکات مثبت آن محسوب می‌شود. انگار واژه‌ها مثل آبی روان راهشان را از چشم‌هایت به ذهن می‌گشایند و تا قلبت پیش می‌روند. کشش و جاذبه داستان نیز تو را از دنیای پیرامون فارغ می‌کند و به سال‌های آغازین خلافت علی (ع) می‌برد. سال‌هایی مملو از حوادث تلخ و شیرین. از اینکه پای صحبت‌های مردی به بزرگی تاریخ نشسته‌ای لذت می‌بری؛ اما از جهالت‌ها، خیانت‌ها و سستی بعضی مردمان نیز رنج می‌کشی.

به نظرم یکی از ایرادهای کتاب طولانی شدن بعضی خطبه‌ها و نامه‌ها است. نویسنده می‌توانست آن بخش‌ها را کوتاه‌تر کند. یا با آوردن دیالوگ‌ها در بین آن‌ها از خستگی خواننده کم کند. نویسنده در ابتدای داستان به پذیرش تثلیث از طرف کشیش صریحاً اشاره می‌کند و بعد در جای دیگری برای او مقام کشف و شهود قائل می‌شود که البته بین این دو تناقض وجود دارد. در نسخه‌ای که من خواندم غلط ویرایشی هم کم نبود  که خوب باید از چشم ویراستار دید نه نویسنده!

خواندن کتاب در کنار همه لذتش این سؤال را در ذهن من جدی تر کرد، اینکه چرا بعضی از غیرمسلمان‌ها با اینکه به حقیقت اسلام پی می‌برند، حالا در قالب چنین داستانی یا حتی در دنیای واقعی، ولی باز به مرام و مسلک سابق خود باقی می‌مانند؟ آیا این انتظار نابجایی است که تنها در ذهن من شکل گرفته یا مسئله طور دیگری است؟!

 

اشتراک گذاری این مطلب!
  سه شنبه 14 شهریور 1396 14:24, توسط سیده فاطمه   , 407 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, طلبگی

ویدئویی در تلگرام بدستم رسید که یکی از دغدغه‌های زمان مجردی‌ را برایم زنده کرد. ویدئو فردی روحانی بود که در خیابان از مردم مختلف می‌پرسید “اگر طلبه‌ای به خواستگاری دختری در فامیل شما بیاید، آیا با ازدواج آنها موافقید یا مخالف؟” بعضی موافق بودند و بعضی مخالف.

یاد مجردی خودم افتادم و زمانی که خواستگاری طلبه برایم می‌آمد. یا زمان دانشجویی که دوستانم فکر می‌کردند چون پدرم روحانی است، حتما من هم با طلبه ازدواج می‌کنم و من نمی‌دانستم چه بگویم؛ قیاسشان را قبول نداشتم ولی اینکه خودم حاضر به ازدواج با طلبه هستم یا نه را نمی‌دانستم.

زندگی با طعم طلبگی را از کودکی چشیده بودم. نبودن‌ها و مسافرت‌های بابا، دغدغه مردم داشتن‌ها، زندگی ساده‌مان نسبت به همسایه‌ها و فامیل. ولی در کنارش طعم خوش پدر علمِ دین خوانده هم بود، انقدر که گاهی فکر می‌کردم اگر پدرم روحانی نبود، قطعا نقص بزرگی در زندگی داشتم. ولی همه اینها هنوز مجابم نکرده بود که صد درصد حاضر به ازدواج با یک روحانی هستم یا نه.

زندگی طلبگی آن هم در تهران، آن هم در شرایط امروز جامعه برایم وهم‌آلود بود.

وقتی جلسه خواستگار طلبه‌ام جدی شد، با خودم فکر کردم که من از زندگی آینده‌ام و همسرم دقیقا چه می‌خواهم؛ زندگی طلبگی چه مزیت‌هایی نسبت به زندگی با غیر طلبه دارد و چه محدودیت‌هایی ممکن است داشته باشد. اولویت‌ها و خواسته‌هایم را از زندگی در برگه‌ای نوشتم و باهم مقایسه کردم؛ بالا و پایین کردم. با چند نفر از دوستانم و آشنایانی که با طلبه ازدواج کرده بودند و چند سال از ازدواجشان می‌گذشت، صحبت کردم. سعی داشتم انتخابم با فکر و منطق باشد. از سرِ جو و احساس نه جواب مثبت دادن به خواستگار طلبه را دوست داشتم و نه جواب منفی دادن را. با نوشتن معیارها و مشورت گرفتن از دوستان، سعی کردم به نتیجه‌ای منطقی برسم که حاضر هستم زنِ طلبه بشوم یا نه و بعد درباره خود خواستگار طلبه‌ام و شخصیت و حرف‌هایش فکر کنم و تصمیم بگیرم.

بعد از ازدواجم، که البته قسمت این بود با خواستگاری غیر از طلبه ازدواج کنم، هرگاه دوستی درباره ازدواج کردن یا نکردن با طلبه، سوال می‌کند، همان کارها و فکرهایی که زمان مجردی انجام دادم را برایش می‌گویم. اینکه جواب مثبت یا منفی دادن سریع به صرف اینکه کسی طلبه است غلط است؛ باید تمام جنبه‌ها را در نظر داشته باشد و بعد تصمیم بگیرد.

شما چه؟ حاضرید با یک روحانی ازدواج کنید؟
به نظرتان زندگی با طلبه، چه سختی‌ها و چه مزیت‌هایی دارد؟

اشتراک گذاری این مطلب!
  یکشنبه 12 شهریور 1396 09:35, توسط بنت الهدی   , 713 کلمات  
موضوعات: اجتماعی

روز تعطیل در منزل، طبق برنامه همه کارهایم را تا ساعت ده انجام داده بودم، تلویزیون را روشن کردم تا حین صرف چای نیمروز، گریزی هم به این جعبه جادو زده باشم، با شبکه آی فیلم و سریالی با روایتی کلیشه ای روبرو شدم؛ پسر و دختر عاشقی که علی­رغم مخالفت­ها و مشکلات به وصال یکدیگر رسیده بودند و بعد ازدواج مشکلات­شان آغاز شده بود! از آنجاییکه اصلا علاقه ای به تماشای اینگونه سریال­ها نداشتم؛ کانال را عوض کردم.
سریالی تحت عنوان “روزنوشت­های یک زن خانه دار"، برایم جالب بود. شخصیت اول سریال خانم وبلاگ نویسی بود که همسرش پزشک بود و دو فرزند دختر و پسر داشت، درگیری­ها و کارهای روزمره مثل رسیدگی به بچه ها و همسرش، آشپزی و خانه داری و… باعث شده بود از زندگیش دل­زده شود و این فکر به سراغش آمده بود که آیا زندگی ایده آلی که تصورش را داشت همین بود؟ خانه نشینی و انجام کارهای تکراری و کسالت آور! نتیجه اینهمه تحصیل همین بود! این حالت افسردگی شخصیت داستان وقتی تشدید شد که کاملاً اتفاقی با یکی از دوستانش که سال­ها از او بی خبر بود ملاقات داشت و متوجه پیشرفت­های او شد. دوستش دکتری گرفته بود، سفرهای متعدد داخل و خارج از کشور رفته بود، سرکار می رفت، و ظاهراً زندگی بر وفق مرادی داشت. پس از بازگشت به خانه تمام مدت این افکار ذهنش را درگیر کرده بود که چرا زود ازدواج کرد و زود بچه دار شد و چرا به دنبال تحقق رویاهایش نرفت! درحالی­که همسر این خانم مردی بسیار مهربان بود و تمام این مدت تلاشش را برای رفع ناراحتی او می نمود، بانوی داستان دو فرزند سالم داشت که آرزوی بسیاری از دوستانش بود، اما چشمانش را به روی داشته هایش بسته بود و حسرت نداشته هایی را می­خورد که اصلاً ارزشمند نبود.

برایم جالب بود؛ چرا که دقیقاً چندی پیش این حس به سراغ خودم آمده بود و بهانه آن مشاهده صفحات اینستاگرام دوستانم بود. صفحاتی مملو از عکس­های فارغ التحصیلی مقاطع مختلف، سفرهای درون و برون کشور، سالگردهای ازدواج، جشن­های تولد، جمع­ های دوستانه، هدایا و افتخارات و خریدها، منازل و دکور و به تصویر کشیدن دورهمی­های دونفره و بچه دار شدن­ها و ماه گرد بچه و … 

 

حس قشنگ

ناخودآگاه زندگی­های سرشار از خوشی و لذت و آرزوهای محقق یافته دوستانم را با زندگی آرام و به ظاهر یکنواخت و آرزوهای شاید برباد رفته خودم مقایسه کردم، این جملات مثل زیرنویس های تلویزیون از پس زمینه ذهنم گذشتند که آیا این بود نتیجه آنهمه رؤیا که در سر می پروراندم؟! این است آن جایگاه که برای خودم متصور شده بودم! تا اینکه یکی از دوستانم با من تماس گرفت و از من خواست دقایقی به حرف­هایش گوش دهم، من باب درد و دل. درست است دوستم از مشکلاتش گفت که بسیار متأثر کننده بود، اما مرا خوشحال کرد. در واقع این خوشحالی بابت تلنگری بود که خدای مهربان به من زد تا از خواب غفلت بیدار شوم. قدر داشته هایم را بدانم و به نداشته هایی که خوشبختی موهومی در ذهنم پروارنده، دل نبندم. یاد جملات استاد ادبیات افتادم که می­گفتن: “وقتی دو یا چند نفر عاشق هم هستند و به یکدیگر علاقه واقعی دارند، این علاقه را در رفتار و اعمال نسبت به یکدیگر نشان می دهند و نیازی به تبلیغ و نمایاندن آن به دیگران ندارند.”

تازه متوجه عمق این جمله شدم: “باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی بقیه مقایسه نکنید" 

و “خوشبختی انتهای مسیر نیست، لذت بردن از طول مسیر است” که اغلب فراموش می کنیم.

به جای چشم دوختن به داشته ها مدام حسرت نداشته­ های بی ارزش را می خوریم. آنقدر پشت در بسته ای که به صلاحمان نیست منتظر می­نشینیم که درهای باز پر از رحمت را نمی­ بینیم! 

پای منبر یکی از دوستانم در شب آخر ماه صفر دو سال پیش شنیده بودم:

شیطان از سه جهت به ما حمله می کند؛

گذشته را در ذهنمان تیره و حسرت وار

آینده را ترسناک و دست نایافتنی

و حال را درگیر این دل مشغولی­ها.

من بیدار شدم، هر شب قبل از خواب و هر روز بعد از بیدار شدن و نیمروز قبل از نماز ظهر به داشته هایم فکر می­کنم و خدای مهربانم را شکر می­گویم؛ داده هایش، نداده هایش و گرفته هایش را، چرا که داده هایش رحمت، نداده هایش حکمت و گرفته هایش آزمایش است.

خدای مهربانم بی نهایت دوستت دارم…

 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 5 6